مهر دل - قسمت 17

اتومبيل آئودي استاد، كمي پائين تر از دفتر پارك شده است. با حركت به طرف لواسان، تلفن همراه علي زنگ مي زند:

-         … سلام فرح جان! … يه لحظه گوشي (از مقابل پليس رد مي شود) سلام و ببخشيد!… آره پليس بود… تو ماشين ام ،دارم ميرم لواسان! … با خانم فرهي هستم، خانم انتظاري لطف كردند و ايشان را براي طراحي ويلا معرفي كردند!…   چي؟… مياي؟ …. خب ميام دنبالت… باشه

با قطع تلفن، علي كه گويا از همراهي فرح راضي به نظر نمي رسد، با بلند كردن صداي موزيك، به سرعت رانندگي مي كند. دقايقي بعد، در اتوبان شهيد بابائي، فرح به آنان مي پيوندد، ليلا، از فرصت استفاده كرده و در صندلي عقب مي نشيند. فرح كه دختر خون گرمي به نظر مي رسد، در طول مسير، راجع به موارد مختلفي مانند: طبيعت، خانه و كار، با ليلا وارد گفتگو مي شود.

ويلاي آقاي دهدشتي، در دامنه ي كوه و در شيبي ملايم، واقع شده است. ليلا، با تنها گذاشتن فرح و علي، به تنهایی از ساختمان تازه ساز كه هنوز آثار ناشي از گچ كاري در كف آن باقي است بازدید مي کند. پس از بررسي طبقات همكف، اول و دوم، بوسیله ی نردبان چوبی وارد اطاق زیر شیروانی می شود.

از پنجره مدور آنجا به بيرون نگاه مي كند. طبیعت زیبا و سرسبز اطراف او را مسحور می نماید. خاطرات تلخی برایش تداعی می شود. پس از گذشت زمان زیادی، فرح و علی را دست در دست هم، در انتهاي شيب و داخل دره مي بيند. با ملامت كردن خود، از پنجره دور شده و بازديد را با سرعت به اتمام رسانيد. هنگامي كه از ساختمان بيرون مي آيد با سرايدار ساختمان روبرو مي گردد. كارگر بيچاره، با ديدن اتومبيل و اطلاع از حضور اربابش، دستپاچه شده و سراسيمه به دنبال او مي گشت.

ليلا، او را از هراس بيرون آورده و خود بر روي كنده ي درختي كه در آن نزديكي قرار دارد، مي نشيند. سريدار جوان كه نامش (عيسي) است، به سرعت آتشي افروخته و بساط چاي را فراهم مي كند. مرد جوان، با شنيدن اينكه قرار هست، ليلا كار طراحي داخلي آنجا را انجام دهد، سري تكان داده و خود را سرگرم كار مي كند. چاي هيزمي آماده شد و ليلا در حال نوشيدن بود كه علي و فرح بازگشتند. فرح كه سرحال و شاد بود با ديدن آتش، جلو دويد:

-          واي چه آتيشي! چائي هم كه درست كردي!

ليلا او را از اشتباه بيرون آورد:

-         اين كارِ آقا عيساست!… سرايدار اينجا!، اونه، اوناهاش

عيسي با بغلي پر از چوب هاي خشك به آنان نزديك شد:

-         سلام ارباب! سلام خانوم

هيزم ديگري داخل اجاق انداخت و آنگاه زيلوي اطاقش را در كنار آتش پهن كرد:

-        بفرمائيد خانم

فرح نشست و علي را هم در كنار خود نشانيد. عيسي، از آنان با چاي و توت خشك پذيرائي مي كند. علي، نظر ليلا را در مورد ساختمان جويا شده و او نيز معماري بنا را كلاسيك و خوب توصيف كرد:

-          فقط! براي راحتي فصل زمستان، بايد شومينه اي بزرگ در مركز ويلا ساخته بشه و…

فرح، دست زد:

-          عاليه! من عاشق آتيشم، واي كه تو زمستون چه قدر ميچسبه!

ساعتي بعد، در راه بازگشت بودند كه فرح پيشنهاد كرد براي صرف ناهار به رستوران زرد بند بروند. اما علي، كلاس داشتن را بهانه كرده و نپذيرفت. با رسيدن به ابتداي اتوبان، فرح با راننده اش تماس گرفت تا به همان تقاطع چند ساعت قبل بيايد و پس از قطع مكالمه گفت:

-          علي جان تو كه كلاس داري، من ليلا جون را ميرسونم، آخه، فكر كردم امروز با توام و همه ي برنامه هامو كنسل كردم،تو برو! منم ميرم يه دوري ميزنم!

 علي كه امكان مخالفت نداشت، قبول كرده و آنها را در تقاطع مورد نظر پياده مي كند. چند دقیقه ایستادن در حاشیه ی اتوبان با سیل متلک و شوخی و بوق رانندگان همراه است.

راننده ي فرح به موقع رسيده و آن دو را از شر مزاحمت اتومبيل هاي متعدد، نجات مي دهد. فرح كه در اين فاصله، مسير منزل ليلا را پرسيده است، مقصد را به راننده اعلام و در حالي كه برنامه هاي رايانه اش را كنترل مي كند با لحن غمگيني می گوید:

-          فردا تولد مامان علي هستش، مي خواستم امروز با هم بريم پيش مامان زهرا! اما اين برنامه ي كلاس هاش، همه چيزو بهم ريخت، واي از اين كلاسا!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...