مهر دل - قسمت 20

ركسانا، سلام كرده و جلوتر از بقيه وارد مي شود. نفر بعدي ليلا است و بعد از او، سارا و فرح که با وحشت داخل مي شوند. ركسانا، گردن سگ را نوازش مي كند و حيوان دست از پارس كردن برداشته و مقابل پاهاي دختر دراز مي كشد. ليلا هم در كنار ركسانا مي نشيند و با احتياط به پيشاني سگ دست مي كشد.

دو دختر ديگر، با لرزش دست و پا، مي خواهند از پشت آنها رد شوند كه ركسانا مي گويد:

-          بياين كنار من، نترسين! بشينين و باهاش بازي كنين! (فرح مي نشيند و سارا كه بيش از همه وحشت زده است،ناچار در پشت آنها قرار مي گيرد) فرح، دستت رو بده (دست او را گرفته و با آن سگ را نوازش مي دهد، ركسانا كم كم دست خود را عقب مي كشد) بيا جلو سارا!… نترس ديگه، (ليلا جابجا شده و سارا را جلو مي كشد) دستت را بده بهم،…  (دست سارا را مي گيرد و او سعي مي كند دستش را عقب بكشد اما ليلا هم به كمك ركسانا مي آيد و هر دو، دست دختر را به سگ نزديك مي كنند) اين جوري، ملايم، … گردنش را بمال! آره، آروم آروم.

 مرد با صداي بلند مي خندد. سگ سرش را كمي بلند كرده و باعث هراس مجدد سارا مي شود اما دوباره سرش را به زمين گذاشته و خود را به نوازش دست هاي دختران مي سپارد. صداي شهياد شنيده مي شود:

-            كيه مراد؟

سگ به آرامي بلند مي شود و خود را از دسترس آنان دور مي كند. مرد داد مي زند:

-            دختره آقا!

صداي سوتي شنيده مي شود و سگ با قدرت به سمت صدا مي دود. ركسانا مي گويد:

-             شهياده، شايد فكر كرده ميترسين، چارلي را صدا كرده

ليلا با خنده ميگه:

-             چارلي! آره، من بهش ميگم چارلي، مرادم بهش ميگه شارلي!

 مراد مي گويد:

-             برين تون ديگه، آخه شارلي هم شد اسم! سگِ بينوا

و غرغر كنان دور مي شود.

ركسانا، جلو و بقيه از پشت سر، به دنبال مرد حركت مي كنند. حواس ليلا به باغچه هاي دو طرف مسير است و با شيفتگي و دقت، به گلهاي رنگارنگ نگاه مي كند. فرح هم توجه اش به گل ها جلب مي شود:

-             واي! چقدر قشنگه!… بچه ها!، حيف كه نور اينجا كمه

لامپ هاي كوچكي كه زير بشقاب های دايره مانند و بر بالاي تيرهاي چوبي نصب شده است، روشنایي باغ را تامين مي كنند. حصاري چوبي نيز در اطراف باغچه ها به چشم مي خورد. سارا كه از وحشت روبرو شدن با سگ خلاص شده، اندك اندك خود را باز مي يابد.

فرح و ليلا، در حالي كه از كنار باغچه ها عبور مي كردند، اطلاعات خود در مورد گلها را به رخ يكديگر مي كشند. تلفن همراه فرح زنگ مي زند و او با ديدن شماره، اعتنایي نكرده و آن را خاموش مي كند.

صداي خنده و جيغ و داد كودكانه اي از ساختماني آجري كه در ميان باغ واقع شده، به گوش مي رسد. ركسانا فرياد مي زند:

-             گلاب!، نگين، آصف!

يك لحظه سكوت و سپس فرياد و دويدن بچه ها، مهمانان را به تعجب وا مي دارد. سر و كله ي سه كودك به همراه چارلي از پشت ساختمان پيدا مي شود.بچه ها، با ديدن زن هاي غريبه دست از هياهو برداشته و در جلوي پله ها مي ايستند. چارلي كه از ايستادن كودكان خوشش نمي آيد، زوزه اي كشيده و دور آنها مي چرخد. ليلا، از ركسانا در مورد كودكان مي پرسد و او جواب مي دهد:

-         شهياد، 4 تا كارگر داره، مراد را كه ديدي، ايوب هم هست كه باباي اين شيطوناست و مهدي و اصغر. … البته مهدي و احمد، خواهر زاده هاي ايوبند!

خانم بلند قدي در لباس محلي و با روسري گلدار از اطاق كنار پله ها ي ساختمان بيرون مي آيد. كوچكترين بچه اش را در آغوش گرفته است. سلام مي كند. ركسانا، با زن روبوسي كرده و ليلا و فرح با كودكان ديگر سرگرم مي شوند اما سارا، با نگراني مراقب حركات چارلي مي باشد. سگ، آهسته آهسته به طرف سارا مي رود و در مقابل او دراز مي كشد.

دختر كه دوستانش را مشغول گفتگو مي بيند، به آرامي مي نشيند و با وحشت شروع به نوازش حيوان مي كند. چارلي چشمان خود را بسته و سرش را بر روي زمين مي گذارد و با خوشحالي دم اش را تكان مي دهد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...