لهجه ي شيرين زن، كه ركسانا او را ماه «گل صدا» مي كند، توجه دخترها را جلب مي كند:

-         … جانت جور است! خانه خير و خيرت است؟.

شهياد در لباس كارگري به همراه دو پسر جوان به آنان نزديك مي شود و با فرياد مي گويد:

-          ماه گل! بانجانت سوخت!

زن، «واي» گويان، فرزند كوچولويش را بر زمين گذاشته و به داخل اطاق مي دود. ليلا، فرح را به شهياد معرفي مي كند و او «خوشامد»ي گفته و گلدان هاي سفالي را كه در دست دارد به جوانها مي دهد:

-           ببرين داخل گلخانه

و با لبخند به سارا و چارلي نگاه مي كند. لهجه ي شهياد هم شبيه كارگرانش شده است. ماه گل، بيرون آمده و دخترها را به داخل دعوت مي كند:

-             بيا بريم خانه!

شهياد، ركسانا را در آغوش گرفته و با لبخند رو به زن مي گويد:

-            ماه گل، چه كار مي كني؟ مهمان براي نان و بانجانِ سوخته دعوت مي نمايي؟

قيافه ي ماه گل درهم مي رود. صداي مردي كه فرغون پر از خاك و كود را حمل مي كند، پاسخ او را مي دهد:

-            ماه گل، پتاته ارباب سوخته است!

چهره ي زن باز شده، مي خندد و خنده ي او به بچه ها و بقيه سرايت مي كند. شهياد، با اخمي ساختگي، مهمانانش را به طبقه ي بالا دعوت مي كند و با اشاره اي محبت آمیز ازدختر كوچولویي كه 8 ساله به نظر مي رسد، مي پرسد:

-            گلاب! درس خواندي؟

ايوب و ماه گل به دختر خيره مي شوند. 

-         بله آقا، حساب خواندم و نوشتم، فارسي هم خواندم و نوشتم.

-         امسال ميري مدرسه! خوب درس بخوان،….. برو كمك ماه گل!

ايوب، با خوشحالي دستي به سر دخترش كشيده و فرغون پر از بار را حركت مي دهد. شهياد به دنبال دخترها از پله ها بالا مي رود. با روشن شدن لامپ ها، ايوان بزرگي كه سمت راست آن با موكت فرش شده است و سمت چپ آن، چند عدد مبل فلزي چیده شده، در معرض ديد قرار مي گيرد. ركسانا، دوستانش را به نشستن در ايوان دعوت مي كند.

فرح و ليلا به سمت راست و سارا به طرف چپ مي روند. سارا هم برگشته و به همراه آنان بر روي موكت نشسته و به پشتي هاي تركمني تكيه مي زند. فرح تلفن همراه اش را روشن مي كند. شهياد، وارد يكي از اطاق ها شده و ركسانا را صدا مي زند. سارا، از لاي نرده هاي چوبي به داخل باغ نگاه مي كند:«چارلي!»، ليلا مي خندد:

-           سارا! ديگه با حيوون رفيق شدي؟

فرح دست او را گرفته و بلند مي كند:

-            بيا بريم اون پشت را هم ببينيم!

بناي اين طبقه در وسط ساخته شده و دور تا دور آن ايوان قرار گرفته است. سارا، همچنان چارلي را صدا مي زند و حيوان در پائين پله ها، مي چرخد اما بالا نمي آيد.

در پشت ساختمان، 4 رديف گلخانه ي شيشه اي بزرگ به چشم مي خورد كه به خاطر نور كم، داخل آنها ديده نمي شود. ليلا از زيبائي باغ و فرح از وسعت كار شهياد، ابراز شگفتي مي كنند:

-         واي! يادمون رفت براي چي اومديم! … پس چرا به شهياد نگفتي زودتر گلها را بفرسته؟

دور ایوان گرديده و مي خواهند برگردند كه از پشت پنجره، شهیاد را در حال قاچ كردن هندوانه مي بينند. ركسانا هم از داخل كابينت، ظرف بيرون مي آورد. آنها به نزد سارا بر مي گردند. شهياد و ركسانا با سيني هندوانه و ظرف بزرگي از آجيل بيرون مي آيند. شهياد ، رو به ليلا مي گويد:

-         خب، من در خدمتم ليلا ج…    خانم فرهي!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...