مهر دل - قسمت 23

وانت دو كابين شهياد، بيرون از باغ آماده است، ركسانا جلو نشسته و بقيه نيز سوار شده و حركت مي كنند. شهياد، در سكوت به سوي بزرگراه آزادگان مي راند. سارا، بعد از رد شدن از سرعت گير و ديدن تابلو رستوران «كافه شبنم»، احساس گرسنگي اش را به صداي بلند اعلام مي كند اما هيچ واكنشي از سوي مرد نشان داده نمي شود. ترافيك سنگيني در مسير، شرق به غرب به چشم مي خورد و شهياد در مسير بهشت زهرا، پيش مي رود. سارا، از غذاي شب گذشته و دستپخت شهياد مي گويد و ركسانا و ليلا هم با يادآوري غذاها، فرح را دچار گرسنگي مي كنند.

با خروج از بزرگراه، وارد خيابان زمزم و نواب مي شوند. شهياد، به حرف مي آيد:

-         خانم بكتاش، چشم! الان ميريم يه كبابي پایين شهر

وقتي سكوت آنان را مي بيند با خنده ادامه مي دهد:

-         نترسين! تميزه و خوشمزس، …. (با خودش حرف مي زند) دخترهاي بالا شهر!، مي خوان برن كبابي حسين عرب!…  بيچاره عرب! تا حالا همچين مشتريايي نداشته! (وارد خيابان اسكندري مي شود) رستوران دن كجا و كبابي عرب كجا! (دخترها به يكديگر نگاه مي كنند) ما كه پول اونجاها را نداريم! فقط بلديم بريم پيش عرب قرضي بخوريم!

سارا با تعجب به جلو خم مي شود:

-          يه باغ به اون بزرگي داري، موذي!

ركسانا از شهياد دفاع مي كند:

-          باغ مال حاج فردوسه! مال اون كه نيست

-          ها، ها ها! باغ مال صاحابشه! من سركارگرم!

شهیاد، محكم ترمز كرده و ماشين را جلوي درب كبابي متوقف مي كند، از داخل ماشين داد مي زند:

-         14 تا سيخ بذار بَبَم! عباس!

پياده مي شود و بدون تعارف به داخل مغازه ي شلوغ مي رود. ليلا، زودتر از بقيه به دنبالش روانه مي شود و ركسانا و فرح و سارا، نفرات بعدي هستند. كبابي، پر از مشتري است ولي مرد كوتاه قدِ چاقي كه كباب ها را زير و رو كرده و باد مي زند با خوشحالي مي گويد:

-         بالكن خاليه شه باد! بفرما! خوش گلدي!

 شهياد، فلفل سبزي را در دهان گذاشته، مسير پله ها را به ليلا نشان مي دهد و خشمگين به مرداني كه جلوي پيشخوان صف كشيده اند، نگاه مي كند. مردها راه را باز مي كنند و دخترها به دنبال هم بالا مي روند. فرح با تعجب به همه چيز نگاه مي كند اما سارا با اشتياق آستين هايش را بالا مي زند و ليلا، آرام و سر به زير با ركسانا حرف مي زند:

-           اگه شهياد ميگه خوبه حتماً خوبه ديگه!

شهياد با كمك پسر جواني، ميز را پر از سبزي و دوغ مي كند و تا دخترها دست بشويند، كباب ها حاضر مي شود و عباس از پائين داد مي زند:

-           آقا شه! فرمايش ديگه؟

مرد جواب مي دهد:

-           ممنون شاطر عباس!

شهياد، لقمه ي اول را ايستاده بر مي دارد و به سمت پله ها مي رود:

-           راحت باشين! من زياد شام نمي خورم، همش مال شما چارتاس!

دخترها با احتياط شروع مي كنند ولي پس از صرف دو سه لقمه، غذا را پسنديده و بدون رودربايستي تا آخرين تكه را مي خورند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...