مهر دل - قسمت 25

سارا با خوشحالی جیغ می زند و لیلا را در آغوش می گیرد. فرح دست می زند و رکسانا با گفتن «تبریک، تبریک» سوار می شود. شهیاد زیر لب غر می زند و در حال خوردن معجون به آرامی حرکت می کند. لیلا از شهیاد سوال می کند:

-         آقا شهیاد، ببخشید. کسی که تماس گرفته بود در مورد...

-         از طرفِ دفتر آرین بود! یه چیزی در مورد همکاری شما و سارا گفتن. نمی دونم والا، لابد خودشون باهات تماس می گیرن. مثل اینکه پیشنهاد سارا بوده که دوتایی باهم تو برج مهراس باشین.

سوال شونده ی بعدی سارا است. اما با رسیدن به منزل دایی، مجالی برای پاسخ نمی یابد. شهیاد در مقابل درب منزل توقف می کند و او یک نفس معجون را سر کشیده و پیاده می شود:

-         لیلا جون، صبر کن، برگشتم میگم

مشاهده ی چند جوان در مقابل درب خانه، شهیاد را وادار به پیاده شدن از اتومبیل می کند. او به دنبال سارا رفته و در جلوی خانه می ایستد. نگاه جوان ها به وی، خوشایند نیست. در داخل اتومبیل، سکوت و نگرانی لیلا به فرح و رکسانا سرایت می کند. با برگشتن سارا، به سرعت از آن کوچه دور می شوند. پرسش دوباره ی لیلا، سکوت را می شکند.

سارا، پاسخ می دهد:

-         درسته، من گفته بودم، یعنی از اول قرار گذاشتیم این پروژه را با هم انجام بدیم. خب، به آقای آرین گفتم بیشتر کارها را تو انجام دادی! قرار بود با کارفرما صحبت کنن. اما راستی... چرا به شهیاد زنگ زدن؟

شهیاد، شانه هایش را بالا می اندازد:« چه میدونم بابا! شاید نتونستن تو رو بگیرن» خوشحالی سارا، لیلا را از جستجوی بیشتر باز می دارد. وانت سرعت می گیرد. شهیاد، لیوان معجون نیم خورده را بر روی کنسول وسط، در کنار لیوان دیگری که آنجاست، می گذارد و پخش ماشین را روشن می کند. لیلا و فرح در مورد ویلای لواسان گفتگو می کنند. رکسانا به عقب برگشته و به صحبت های آنان گوش می دهد. سارا با چشمکی به او یکی از لیوان های روی کنسول را بر می دارد و دزدانه می خورد.

خنده ی رکسانا، لیلا را مشکوک می کند. به سارا نگاه می کند و لیوان دوم را بر می دارد. جرعه ای از معجون را نوشیده و دوباره آن را بر روی کنسول می گذارد. فرح از رکسانا در مورد درس خواندن می پرسد و لیلا نیز به آن دو گوش می دهد. شهیاد لیوان را برداشته و مقداری می خورد. این کار چند بار تکرار می شود. با رسیدن به منزل رکسانا، همه پیاده می شوند.

سارا در حالی که ساک خود را در دست دارد، جلوتر از سایرین، به سمت ساختمان می دود و خنده کنان، داد می زند:

-         شهیاد، اون روژ لب رو از گوشه ی لبت پاک کن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...