مهر دل - قسمت 28

لیلا به سوی شهیاد که در همان قاب درب ایستاده می آید. صدای پاشنه ی کفش زنانه، شهیاد را متوجه پشت سر می کند. برمی گردد و فرح را می بیند. در مقابل نگاه حیرت زده ی لیلا، شهیاد به طرف فرح می رود. دختر جوان، مبهوت به آن دو نگاه می کند اما شهیاد با سر تکان دادن سریع در مقابل فرح از کنار او می گذرد.

این بار فرح، از رفتار مرد، در جا خشک اش می زند. لیلا از حالت بهت زده خارج شده و به سمت فرح می آید. هردو دختر به رفتن شهیاد نگاه می کنند اما با دیدن مامورین نیروی انتظامی که ناگهان در مقابل مرد ظاهر می شوند، دلیل رفتار او را در می یابند. نگهبانان برج در مقابل درب صف می کشند. مردی که همراه مامورین نزدیک می شود، با صدای زیری برج را نشان می دهد:

-        همین جاس

شهیاد در مقابل مامورین ایستاده و با دست مرد را عقب می زند. لیلا که گویا مرد را می شناسد، جلوتر رفته و در پشت شهیاد می ایستد. فرح با ترس روسری اش را مرتب کرده و آهسته آهسته ه آنان نزدیک می شود. مامور از شهیاد در مورد خانم سارا بکتاش سوال می کند. مرد، برای ورود به ساختمان اصرار می کند و با دیدن چهره ی لیلا ناگهان فریادی از خشم می کشد:

-        خودشه، ایناهاش (مامورین به سمت لیلا می آیند) این دوستشه، این دوستشه (مامورین متوقف می شوند) اون اینجاس، بریم تو.

ماموری که مسن تر است، کلاهش را از سر بر می دارد و به شهیاد می گوید:

-         این آقا، یک فقره چک 20 میلیونی برگشتی از خانم بکتاش داره و ما با حکم قضایی برای جلب ایشون آمدیم

مرد همچنان اصرار بر ورود به ساختمان دارد که با واکنش مامور مواجه می شود:

-         آقا! ما اجازه ی ورود به ساختمان را نداریم. صبر کنید

لیلا با چهره ی برافروخته ازخشم جلو می رود:

-         باریکلا، آفرین (به قصد مسخره کردن دست می زند و رو به روی مرد می ایستد) چه غیرتی! توی خانواده ی احتشام این ارثیه، نه؟! (مشت گره کرده اش را بالا می آورد اما شهیاد دست او را می گیرد) کی واسه دخترعمه اش مامور می بره،غیراز تخم و ترکه ی احتشام!

مامور مسن که درجه ی سروانی دارد، نگاه نفرت انگیزی به مرد می اندازد. شهیاد، لیلا را عقب کشیده و او را به دست فرح می سپارد. از مامور در مورد وجه چک می پرسد:

-         فرمودین 20 میلیون؟

احتشام با نگاه کینه توزانه ای داد می زند:

-         این اولیشه، دو تا چکه (می خندد و دوانگشت اش را بالا می برد) دوتا!

سرباز به او هشدار می دهد:

-         دادنزن

سر نگهبان برج وارد گفتگو می شود. لیلا برای اطمینان از درستی سخنان احتشام، به  داخل ساختمان می دود. شهیاد،با سر نگهبان و سروان مذاکره می کند. فرح، نگران دوستانش به عقب نگاه می کند و هیکل سارا را در آن سوی پنجره ی طبقه ی سوم تشخیص می دهد. برای او دست تکان داده و با تاسف به جمع مردان بر می گردد.

سروان، مرد را صدا می زند:

-         آقای بصیراحتشام، بفرمایید بریم کلانتری

بصیر در ابتدا متوجه سخنان مامور نمی گردد اما پس از چند لحظه داد می زند:

-         کلانتری چیه؟ متهم اینجاس، ولش کنیم در میره!

سرباز جوان سینه به سینه ی او می ایستد:«داد نزن!» بصیر کوتاه می آید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...