مهر دل - قسمت 29

لیلا، نفس زنان با کمال برمی گردد:

-      سارا میگه .. میگه.. (نفس تازه می کند) این دو تا چک رو دایی اش با التماس برای ضمانت وام اداره ش گرفته، ربطی به اون نداره!

شهیاد سر تکان داده و کلید وانت را به لیلا می سپارد:

-       با سارا باش، من با فرح میرم کلانتری، بهتون زنگ می زنم

 کمال در حالی که به بصیر خیره شده، جلو می آید:

-      من باهات میام

لیلا هم این را تکرار می کند اما شهریار قبول نمی کند. راه می افتند. بصیر در گوش سروان زمزمه می کند:

-      جناب سروان،این(با تحقیر به شهیاد اشاره می کند) این می خواد پول منو بده؟

لیلا این را شنیده و داد می کشد فرح با نفرت می گوید:

-       راه بیفت معتاد بدبخت، تو پولتو بگیر

بصیر با ترس خاموش می شود و آنان محوطه را ترک می کنند. 

با رسیدن لیلا و کمال به داخل ساختمان، سارا جلو دویده و از آن دو در مورد نتیجه ی کار می پرسد. با آگاهی از رفتن شهیاد و فرح به کلانتری، خشم اش فوران کرده و قصد خروج و رفتن به دنبال آنان را دارد که فریاد لیلا و خواهش کمال او را متوقف می کند. صحبت تلفنی با زن دایی بی نتیجه است و دایی حاضر به گفتگو نمی شود. آخرین پیام اش را اشک ریزان به همسر دایی اش می گوید:

-        به دایی بگین حق من این نبود. توی دنیا فقط با شما نسبت خونی داشتم اما ... (هق هق گریه امانش نمی دهد) شما ...

تلفن اش را به دیوار می کوبد. بر روی پله های لابی می نشیند و لیلا در کنارش قرار می گیرد. سر را بر روی شانه های دوستش گذاشته و به شدت می گرید. لیلا دلداری اش می دهد. ناگهان جیغ بلندی کشیده و پا بر زمین می کوبد:

-      چی میگی لیلا، شهیاد پولش کجا بود. دیروز می گفت کاش صاحب کار زودتر پول بده که دستم خالیه! حالا چی رو می خواد حل کنه.

لحظات با کندی و سختی سپری می شد.کمال که از دیدن گریه ی سارا متاثر شده بود برای تهیه ی پول با اشخاص زیادی تماس گرفت اما تلاش های او بی ثمر بود. در اوج ناامیدی، فرح با لیلا تماس می گیرد:

-        لیلا جان، درست شد. پول این پسره رو دادیم (لیلا با خوشحالی از جا می پرد) چک ها رو هم گرفتیم هردو تاشو، فعلا

لیلا صورت سارا را غرق در بوسه می کند:

-        پاشو خره! فرح بود.همه چی درست شد. پاشو دیگه

سارا، هاج و واج به نظر می رسد.او بی حال بر کف زمین دراز می کشد و کمال را وحشت زده می کند اما چند لحظه بعد بلند شده و لیلا را در آغوش می گیرد:

-       راست گفتی؟

تلفن لیلا دوباره زنگ می زند. این بار شهیاد است:

-       با وانت برین خونه، من با فرح میام. این دختر هم حسابی خسته شده، خدا خیرش بده

از ساختمان خارج می شوند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...