مهر دل - قسمت 30

کمال سعی دارد به سارا دلگرمی بدهد:

-      خدا بزرگه، شما آدم مهربونی هستین (لیلا می خندد)خدا هم به شما کمک می کنه، خدا به این خانم خوب، خیر بده (بین دخترها اشاره ای رد و بدل می شود، سارا با خشم و دست بر کمر می پرسد: «کدوم خانوم؟» کمال دستپاچه می شود) خب، همون خانم ...همون دیگه، همون که با شهیاد رفت کلانتری.

سارا نقش اش را رها کرده و با ناله می گوید:

-       من دیگه با چه رویی تو صورت فرح نگاه کنم

 لیلا او را سرزنش کرده و بدون توجه به خداحافظی کمال، آنها را در ورودی ساختمان تنها گذاشته و به اتفاق یکی از نگهبانان به داخل پارکینگ می رود.نگهبان دوم با هیکل چاق، دست بر باتوم بلندش، در کنار آن دو می ایستد. کمال قدم می زند و با بیرون آمدن و توقف وانت، بار دیگر قصد خداحافظی دارد اما سارای بی حوصله با تحکم او را سوار می کند.

رانندگی با سرعت کم و احتیاط بسیار لیلا، خشم رانندگان اتومبیل های گران قیمت بالا شهری را بر انگیخته و بارانی از متلک و فحش و بوق های ممتد برآنها می بارد اما راننده ی خونسرد هیچ عجله ای نشان نمی دهد. در طول مسیر، سارا لحظات سخت چند ساعت گذشته را فراموش کرده و با جواب هاینیشدار به دیگر خودروها، کمال و لیلا را سرحال می آورد.

در نزدیکی خیابان جردن، کمال با تاسف بسیار از رسیدن به مقصد، از آنان خداحافظی کرده و پیاده می شود. باقیمانده مسیر بدون حادثه طی می شود. رکسانا که از ماجرا اطلاع یافته در جلوی ساختمان منتظر آنان است. لیلا، خودرو را در جای همیشگی پارک کرده و در حالی که از خنده های سارا وتغییر حالت او شادمان است، فاتحانه کلید وانت را می چرخاند:

-       سلام رکسی، (سوت می زند) به خیر گذشت (سرایدار و رکسانا به سارا و خنده های بی وقفه ی او می خندند) هی رکسی کجایی؟

لیلا، به زور سارا را در آسانسور جای داده و بالا می روند. با توصیف سارا از نحوه ی رانندگی لیلا و متلک های رانندگان، رکسانا نیز قهقهه می زند. زنگ تلفن همراه لیلا بلند می شود. شنیدن نام فرح خنده را بر لبان سارا می خشکاند:

-         سلام فرح جان،... بله خونه هستیم، تازه رسیدیم...باشه

لیلا به طرف پنجره ی رو به خیابان رفته و به پائین نگاه می کند. سارا با نگرانی و رکسانا با کنجکاوی از او تبعیت می نمایند.

اتومبیل فرح در مقابل ساختمان متوقف می شود اما کسی از آن پیاده نمی شود. چند دقیقه می گذرد. بالاخره شهیاد از خودرو بیرون می آید و اتومبیل فرح دور می شود. تک زنگ تلفن، دخترها را از پنجره جدا می سازد. سارا به اطاقش پناه می برد و لیلا، سرگردان و ساکت در سالن و آشپزخانه قدم می زند. رکسانا از رفتار آن دومتعجب شده است. از ورود شهیاد خبری نیست. برای شکستن سکوت، دختر جوان صرف چای را بهانه قرار داده و آنان را صدا می زند. هر سه دور میز آشپزخانه می نشینند. رکسانا می خواهد حرفی بزند که طنین زنگ، او را به سوی درب آپارتمان می کشاند.

شنیدن صدای شهیاد، لیلا را تکان می دهد. سارا، سر در گریبان و خجلت زده خیال برخاستن دارد اما با ورود آن دو، بر جای می نشیند. شهیاد، سلام کرده و جعبه ی کیک را در وسط میز قرار می دهد. لبخند کم رمق و پاسخ آهسته ی لیلا وسکوت سارا، او را متوجه اوضاع می کند. با سر و صدا می نشیند. رکسانا، وسایل کیک خوری را می آورد و او کیک را بیرون آورده و برش می دهد.

با تعارف رکسانا، سارا، سر بلند می کند. می خواهد از شهیاد تشکر کند که او چنگال را به صورتی تهدید آمیز در مقابل دیدگانش تکان می دهد:

-          بخور، بخور که سارای بکتاشِ گریون، به اندازه ی یه دوزاری نمی ارزه!

لیلا، بی میل تکه ای از کیک را بر می دارد. رکسانا، دو عدد کارت کلید را در جلوی آن ها می گذارد:

-          اینم کلید درِ آپارتمان، هر کدوم یه دونه!

سارا بی توجه به آن ها، کارت و پیش دستی را پس می زند و با ناله می گوید:

-         وای، طفلک فرح! هنوز با ما دوست نشده باید 20 میلیون تووون منو بده. آخ مُردم از خجالت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...