مهر دل - قسمت 31

شهیاد با دهان پر، 4 انگشت دست چپ اش را بالا گرفت و جیغ خانم ها را در آورد:

-   یعنی چی؟ یعنی 40 تا رو داده؟

-   اوه، اوه، آب شدم! مُردم! ... فرح نازنین!

شهیاد صندلی اش را یکوری گذاشت و پشت به آن ها نشست:

-    حالا فرح خانوم شد، نازنین! بخشکی ای دریای احمر!

و به حالت قهر دست اش را به طرف لیلا دراز کرد. دختر، مبهوت به او و دست اش خیره شد. شهیاد خندید و گفت:

-    سوییچ، لطفاً 

لیلا ، منظور او را دریافت و با خنده کلید را در دست اش گذاشت. شهیاد، همچنان در حال مسخره کردن سارا بود:

-    فرح جون! ... اِ، اِ، فرحِ نازنین... فرحِ طفلکی!...

می گفت و به سمت درب می رفت که رکسانا صدایش زد:

-    هی هووی فرح! وایسا ببینم، داری با اون پیرهن روغنی کجا میری؟

-    ولش کن بابا... خوش بحال فرح!

رکسانا به سمت اطاق خواب دوید:«وا، وایسا دیگه» و شهیاد پشت سرش فریاد کشید:

-    هی رکسی، از پیرهن گشادای بابک بیار، نری از تی شرت های خودت بیاری! (صدایش را آهسته کرد) فرحِ نازنین!  

رکسانا به سرعت برگشت و چندین پیراهن را به او نشان داد. شهیاد، اندازه ها را نگاه کرد و دو عدد از بزرگترین سایز و گشادترین آن ها را انتخاب کرد. سارا که سر حال آمده بود گفت:

-   محض رضای خدا نمیشه، یه پیرهن اندازه ی تنت انتخاب کنی؟ همیشه خدا، باید شلوار و پیرهنت، سایز پهلوونا باشه!

شهیاد در حالی که می خندید، نظر لیلا را در مورد دو پیراهنی که در دست داشت، پرسید و دختر، پیراهن قهوه ای رنگ را انتخاب کرد.،او برای تعویض لباس به داخل آشپزخانه رفت و سارا که پیراهن های دیگر را ورانداز می کرد، پشت سرش فریاد کشید:  

-   اوهوی، مواظب باش، حیف این برنداس که تویِ باغبون بپوشی!

-   خجالت بکش سارا! (این را لیلا، از میان لب های بهم فشرده اش می گوید)

-   نه بابا!

-    دختر بی چشم و رو، هنوز چند دقیقه نیست که به خاطر تو به آب و آتیش زد.

-   به خاطر من؟ (قهقهه می زند و دست رکسانا را می گیرد) نه عزیزم، مطمئنم که برا خاطر من نیست! (به رکسانا چشمک می زند) شاید به خاطر بعضی یاس که دوست منند!

لیلا، کوسن را به طرف او پرت می کند و سارا در حال فرار، ادای شهیاد را در می آورد:

-    لیلا جون، شما از این دو تا کدومش را انتخاب می کنی؟

صدای شهیاد آن ها را درجا میخکوب می کند، او پیراهن قهوه ای را بر تن کرده و نزدیک درب ایستاده است:

-    خانم ها (در جلوی لیلا سر فرو می آورد) خداحافظ.   

با خروج مرد، این بار رکسانا است که شیطنت می کند:

-    اوه، فقط به خاطر تو!

و سارا کف می زند:

-    دیدی گفتم خره!»

و پرتاب کوسن ها ادامه می یابد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...