مهر دل - قسمت 34

لیلا و سارا با سینی چای و میوه وارد می شوند و فرح دوباره مشغول صحبت با تلفن همراه می شود:

-   ...سلام دوباره، خاله جان چطورن؟ .... اوه، جدی! این روزا پشت سرهم خرج رو دستمون میذارند! پس تولد یلدا خانمه! باشه... حتما میریم ، چی؟ ...(می خندد) تومیخوای براش کادو بخری؟ (سیبی برداشته و آن را بو می کند) علی آقای عزیز!، خریدن کادو برای ایشون وظیفه ی همسرتونه، نه شما! (صدایش را کلفت کرده و با لحنی خشن ادامه می دهد) دفه آخرت باشه که جلوی من اسم زن دیگه ای رو میاری! شیر فهم شد؟ کادوی یلدا؟! اِهِه! نبینم دیگه! (دخترها با تعحب به او نگاه می کنند، می خندد و لحن عادی اش را باز می یابد) باشه عزیزم، ترتیبشو میدم! حتما،خداحافظ.

تلفن را بر روی کیف اش گذاشته و همچنان سیب را بو می کند:

-   سارا، برای یلدا چی میبرین؟

لیلا، جواب می دهد:

-   گلدون عشقه!

و از دیدن قیافه ی متعجب فرح به خنده می افتد:

-   گیاهی یه که به دور گیاهای دیگه می پیچه!

-   واسه یلدا که خوبه! خودش مثه عشقه س! (سارا که شوخ طبعی خود را به دست آورده، با قیافه ی شیطنت آمیزی این را می گوید)

-   وا، باز ... نه بابا، اونکه غرقه طلا و جواهره ما هم که از این چیزا بدمون میاد! (هر چهار نفری می خندند)

رکسانا برای آنان، میوه پوست می گیرد و در پیش دستی ها می گذارد. فرح، دست به طرف تلفن همراه اش می برد که صدای سارا در می آید:

-   وا، بسه دختر، هنوز یه دقه نیس که با علی جونت صحبت کردی!

-   اون قربونش برم، نیست! میخوام عکس کادوی یلدا را نشونتون بدم!

هر سه نفر به دور او جمع می شوند:

-   ایناهاش، یه مجسمه ی خوشگل که کار یه هنرمندِ دست فروشه، اونو تو خیابون شریعتی خریدم.

-   قشنگه، چِنی سلفیدی؟

-   پنجاه تومن!

-   خسیس! گرون خریدی، من اونو میشناسم کار کامبیزه! (سارا با گفتن این جملات، چشمانش را می بندد) یه پسر سی ساله با موهای دم اسبی و گونه های تو رفته، مثه معتادا..

-   آره، خود خودشه! راستی معتاده؟

-   نه بابا، دکترای مجسمه سازیه، از گشنگی قیافه ش اونجوریه! خودش میگفت: قیافه م و گرسنگیم ارثیه!

رکسانا، با استفاده از چای ساز، فنجان ها را پر می کند. فرح چای داغ را می نوشد و از لیلا سوال می کند:

-   تو چی؟

-   من؟ خب من، وضع جیبم خرابه، براش ..(لب هایش را قلوه ای می کند و پس از مکث کوتاهی، رو به رکسانا می گوید) همراهِ من! تو یه چیزی بگو!

سارا هورا می کشد و فرح دست می زند:

-   وای تو هم هستی؟ چقدر خوب!

رکسانا که هاج و واج مانده، به لیلا نگاه می کند:

-   جدی؟

و لیلا به جای جواب او را در آغوش می گیرد.    

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...