مهر دل - قسمت 35

لیلا، طرح تزئینات داخلی ویلای دهدشتی را به فلورا تحویل می دهد و قصد خروج دارد که شهیاد با گام های بلند وارد می شود. با دیدن لیلا، سری به نشانه ی احترام خم کرده و کاغذی را که در دست دارد بر روی میز منشی می گذارد:

-   فاکتور سفارش های خانم انتظاری.

فلورا با لبخندی اغواگرانه به او تعارف می کند:

-   بفرمائید بنشینید (نگاهی سرسری به فاکتور می اندازد) گل های مهمونی امشب هم کار شماست؟

-   بله خانم(سنگین و با اخم صحبت می کند) متشکرم، کارهای اداریش انجام بشه، فردا میام برای چک اش.

-   نه، خانم هستند، الان براتون میارم.

فاکتور را برداشته و با عشوه ی بسیار به اطاق مدیریت می رود. لیلا که زیر چشمی به آن دو نگاه می کند، لبخندی می زند که از دید شهیاد پنهان نمی ماند. می خواهد حرفی بزند که منشی عشوه گر، با دستور پرداخت، بر می گردد:

-   بفرمائید آقا شهیاد!

کاغذ را به دست مرد می دهد و به لیلا نگاه می کند. او به ظاهر سرگرم ورق زدن دفترچه ی راهنمای کاغذهای دیواری جدید است و توجهی به آنان ندارد. شهیاد بدون خداحافظی از دفتر خارج می شود. فلورا برای تبرئه ی خویش«ایش»ی گفته و به پشت میزش می رود:

-   فکر میکنه کیه؟ بدبخت گلفروش! (با عصبانیت وسایل روی میز را جابجا می کند) این همه مردای پولدار میان اینجا که من تحویلشونم نمیگیرم! اونوخ این باغبون یه قرونی! منو تحویل نمیگیره، فکر میکنه من سگ باغشم! تازه بدبخت! باغم نداره! مستاجره! پاپتی!

فحش های او همچنان ادامه دارد که لیلا طاقت نیاورده و از آنجا خارج می شود.

بیرون از ساختمان و نزدیک وانت، لیلا، در حال قدم زدن است. او به فلورا فکر می کند: دختر جوان و زیبایی که با سن کم، طلاق گرفته است و به عنوان منشی مخصوصِ یلدا، کار می کند. لوندی و طنازی و سعی در اغوای مردان سرشناسی که به تشکیلات انتظاری رفت و آمد می کنند، رفتاری است که در طی این مدت از او مشاهده کرده بود. با شناختی که از یلدا داشت، می دانست که تمام حرکات این منشی زیبا، با اجازه و به اشاره ی اوست. شاید شهیاد تنها مردی بود که با خشونت کلامی، او را از خود دور نگه می داشت. یاد مدتی قبل افتاد که در حال خروج از اطاق مهندسین مشاور، شاهد برخورد این دو با هم بود.

***

آن روز، در راهروی طولانی طبقه ی سوم، فقط آن دو دیده می شدند. گویا شهیاد، با بی اعتنایی از کنار فلورا گذشته بود و او که از این حرکت مرد، سخت آزرده شده بود، پشت سرش فریاد کشید:

-   آخرش، تو رو ...

و شهیاد بی تامل برگشت و با نگاهی عبوس و تیره به او نگریست. لیلا که در چند قدمی آنان، به تماشا ایستاده بود، هنوز نگاه سخت مرد را به یاد داشت و آن روز فلورا نیز با وحشت، گریخته و به دفتر پناه برده بود.

***

خاطره ی دیگرش از روزی بود که سخنان یلدا را خطاب فلورا شنید:

-   شهیاد کیه؟ اونم یه مردِ دیگه س مثل همشون! از اونایی که نون ندارند بخورند، گوشت تعارفی همسایه رو هم پس می زنند! (جیغ می کشد) حالم از اینا بهم میخوره، مردای نون پیازی!

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...