مهر دل - قسمت 38

ساعت  7:20 شب بود که اتومبیل نقره ای اپتیما، روبروی برج و زیر درخت بید بزرگ، متوقف شد. رکسانا، که بر حسب عادت و هرازگاهی، به پایین می نگریست، اتومبیل مزبور را غریبه یافت و توجه اش به آن جلب شد. در فرصت مناسبی که سارا به داخل اطاقش رفته بود، آهسته و با صدایی پست، لیلا را صدا زد و او را به طرف پنجره ی اطاق بزرگ کشانید. سرش را نزدیک برد و گفت:

-   لی لی! پایینو ببین...(با انگشت اتومبیل را نشان داد) اوووه! صاحابشم داره پیاده میشه!

لیلا، بیش از اتومبیل، به مردی که پیاده شده بود، توجه داشت:

-   وای! اینکه استاد نصیه! (سرش را تکان داد) پس، سارا خانوم، همراه امشبت اینه؟! باشه، دارم واست!

رکسانا، بی صبرانه خواهان اطلاعاتی راجع به مرد بود:

-   استاد دانشکده ی ما بود و مرد عزبی! که دُم لای تله ی ازدواج نمی داد. یه شایعه بود، که تو جوونیش عاشق شده و به خاطر ناکامی، دیگه زن نگرفته. خوش برخورد و خوش صحبته! آره..

سارا که دور شدن آنها را از پنجره دیده بود و از حضور استاد «نصی» خبر داشت، با زیرکی گفت:

-   آره خودشه، استاد نصی خودمونه! واو! ماشینشم مثل خودشه! تک و گرون!

-   بیا زودتر حاضر شو و با این استاد پیرت برو و شرت رو کم کن!

-   ای به چشم لیلا خانم،(دست هایش را از هم گشود و چرخی زد) ای کلفتا! بیایین و منو حاضر کنید!

با کمک آن دو، خیلی زود لباس پوشید و در حال خارج شدن از درب آپارتمان بود که به یاد هدیه ی یلدا افتاد. برگشت و آن را از داخل اطاق برداشت:

-   امشب، کلفتام، دعوت دارند! کارتون که تموم شد، میتونین با اون وانتی! بیاین...گود نایت!

-   آره دارم واست!

-   میزارم تو پاکت، میفرستم واست! لیلا جون!

درب آسانسور که بسته شد، آن دو به کنار پنجره دویده و به پایین چشم دوختند. استاد با دیدن سارا، درب اتومبیل را برایش گشود و با تعظیمی تمام قد، در مقابلش خم شد. نگهبان برج که بسته ی بزرگِ هدیه را حمل می کرد، آنرا بر روی صندلی عقب گذاشت و اتومبیل اپتیما حرکت کرد.

پنج دقیقه گذشته بود که شهیاد رسید. وانت را کاملا تمیز کرده و در پشت آن، دیگر، خبری از گونی و تخته و سبدهای روی هم ریخته، نبود! زنگ زد:

-   رکسانا سلام، پایین منتظرم!

-   آخ نه! بیا بالا، ما هنوز کار داریم.

 بالا که رفت، درب آپارتمان نیمه باز بود، به آشپزخانه رفت و سر خودش را با درست کردن چای گرم کرد. انتظارش طولانی بود. به آشپزی پرداخت. سیب زمینی سرخ کرد و مشغول خوردن بود که رکسانا سرک کشید:

-   شهیاد!

-   بله، چیه؟ چایی میخوای یا گشنه ای؟

-   هیچی، ببین لباسم خوبه!

چرخ زنان وارد آشپزخانه شد و در حالی که دو طرف لباس بلندش را به دست گرفته بود، روبروی شهیاد ایستاد:

-   آره خوبه. بلند و پوشیده و خوب!

-   خب، حالا گشنم شد، (دهانش را باز کرد) یه سیب زمینی بهم بده.

-   برات خوب نیست(بشقاب را عقب کشید) چاق میشی و رو دستم میمونی و اونوقت یه خری پیدا...

نگاه شیطنت آمیز رکسانا که به پشت سر او دوخته شده بود، موجب شد تا صحبت اش را نیمه تمام بگذارد. به عقب برگشت و در جا خشک اش زد. لیلا با صورتی گلگون و در لباسی زیبا، در برابرش ایستاده بود. نتوانست پاسخ «سلام» دختر را بدهد. مات و مبهوت و با تمام وجود، به او می نگریست. لیلا سر به زیر انداخت و وی ناگهان به خود آمد:

-   من میرم پایین!

برگشت و درب را گشود تا خارج شود اما ناگهان متوجه گردید که به اشتباه دربِ کابینتی یخچال را باز کرده است! ریز خنده ی رکسانا هوشیارش کرد، با کمی مکث، سس فلفل را از داخل درب یخچال برداشت و آن را بر روی پیشخوان گذاشت:

-   اینو با اون (به بشقاب سیب زمینی اشاره کرد)بخورید!

به تندی بیرون آمد و در حال خروج از آپارتمان بود که رکسانا دوید و دست بر شانه اش گذاشت و نگهش داشت:

-   هی،  وایسا ببینم(در مقابلش قرار گرفت و با لبخند به چشمانش نگاه کرد) آره؟!

-   اِ، ولم کن دختر!

-   باشه، باشه، بیا اینجا( او را به طرف آینه کشانید و بسته ای را از روی کنسول برداشت و به دستش داد) این مال توئه! برو بپوش.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...