مهر دل - قسمت 39

شهیاد، بر خلاف همیشه، بدون جار و جنجال، به طبقه ی بالا رفت و رکسانا که با نگاه او را تعقیب می کرد، به محض شنیدن صدای بسته شدن درب اطاق، به آشپزخانه دوید:

-   وای لیلا جون، دیدی؟ طفلکی شهیاد! (خندید و لیلا را در آغوش گرفت) من از این اتفاق خیلی خوشحالم! (لیلا را بوسید و او سر به زیر انداخت) اگه سارا اینجا بود، اسمشو می ذاشت، شهیاد یخچالی!

لیلا با گفتن:

-    هیس، خواهش می کنم

دختر جوان را از پر حرفی باز داشت و او را از آشپزخانه بیرون برد. شال او را مرتب کرد و در این هنگام، شهیاد از پله ها پائین آمد. پیراهن راه راهِ آبی نفتی، را پوشیده بود و محکم قدم بر می داشت. در مقابل آن دو ایستاد و در حالی که سعی می کرد، نگاهش را از لیلا بدزدد، گفت:

-   رکسی، قشنگ و اندازه س! ممنونم!

-   دست لیلا جون درد نکنه، آقا شهیاد! اون واست خریده!

-   متشکرم خانم فرهی! (خروج او شبیه فرار بود) پائین، منتظرم.

مسیر منزل یلدا، در سکوت طی شد و علیرغم شوخی های رکسانا، آن دو، تمایلی برای حرف زدن نداشتند.

ساختمان ویلایی و منحصر به فرد انتظاری که تنها خانه ی کوچه ی بن بست بود، آن شب، میعادگاه سرمایه داران ایرانی و شرکای خارجی آنان بود. گران قیمت ترین اتومبیل های پایتخت، در صفی طولانی، در دو سوی خیابان، پارک شده و رانندگان که می دانستند، بازگشت روسای آنان به درازا خواهد کشید، در این طرف و آن طرف، به دور هم جمع شده و مشغول بگو و بخند بودند.

شهیاد، وانت را به داخل کوچه برد و نگهبان ویلا که گویا او را از قبل می شناخت با خوشرویی، درب پارکینگ را برایش گشود. محوطه را دور زده و در پشت ساختمان توقف کرد، دو نفر از مستخدم ها را که در رفت و آمد بودند، صدا زد و بسته های هدیه، را به آنان سپرد. ورودی ساختمان پوشیده از گل های اهدایی بود و مهمانان، پشت سرهم از راه می رسیدند.

آن ها در بدو ورود با استقبال آقای انتظاری روبرو شدند. پیرمرد در منتهای شادمانی بود و در حالی که از ته دل می خندید، به آنان خوش آمد گفت و یلدا که لباس بلند و باشکوهی به رنگ یاسی سیر بر تن داشت، خود را از حلقه ی محاصره ی ستایش کنندگانش بیرون کشید و به نزد لیلا و سایرین آمد.

او در حالی که با دوست خطاب کردن لیلا، از وی به خاطر دیر آمدن گلایه می کرد، با لبخند به رکسانا و شهیاد، خیر مقدم گفت و آنها نیز تولد او را تبریک گفتند. با ورود مهمانان جدید، آقای انتظاری همسرش را صدا زد و او با عذرخواهی از آنان دور شد.

سالن پذیرایی مملو از جمعیت بود و شهیاد، در حین عبور از میان جرگه هایی که تشکیل شده بود، با لحنی شوخ و کنایه آمیز، اشخاص مشهور را به خانم ها معرفی می کرد:

-    دست راست، کنار شومینه. نفری که کت مشکی پوشیده و موهای بلندش رو بسته، منوچهر جهانگیره! وارد کننده ی ماشین آلات چینی! از صدقه سر ایشون، دیگه ماشینای ساده رم خودمون نمی سازیم! ... به به، اون آقای لاغر اندامِ سالک دارم، حاج حیدر جهانگردِه! این یکی، دست دوم فروشه! و اشتباهی تو تاجرا بُر خورده! تخصصش اینه که دست دوما رو نو کنه! برا همینم داره با نجمه خانوم اکبری حرف میزنه، فکر کنم میخواد جای دکتر بیژن را بگیره(رکسانا پرسید: یعنی میخواد جراحی پلاستیک کنه؟ آخه دکتر بیژن مگه همون جراحه نیست؟) چرا خودشه... خب بریم اون ور.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...