مهر دل - قسمت 40

آنها با عبور از راهرو کوتاهی، خود را در سالن دیگری دیدند که به سبک غرفه های پاریسی با گل تزئین شده بود و محل  سرو غذا بود. انواع و اقسام خوردنی و نوشیدنی، بوسیله ی آشپزها و خدمه ای که در غرفه های متعدد، آماده خدمت بودند، به مهمانان عرضه می شد. در اینجا هیچ خبری از غذاهای ایرانی نبود.

بشقاب در دست، مشغول انتخاب غذا بودند که سعیده آنها را دید و ذوق کنان به طرفشان آمد:

-   کجایی لیلا جون! (نرسیده به رولت های کوچک گوشت اشاره کرد) از اینا وردار که خیلی خوشمزن! این برشای پیتزای پپرونی هم که وای! (با رکسانا دست داد و او را بوسید) چه معرکه شدی رکسانا جون! (نگاهی خریدارانه به شهیاد انداخت) بادی گاردتونم که اومده! ...اوه، اوه! اینجا رو ببین! حسن آقای بامدادی، دلال معروف اس...! (با اشاره ی چشم و ابرو، مرد موسپیدی را که وارد سالن شده بود، نشان داد) اما اونی که همراشه کیه؟

شور فضولی، زن را راحت نمی گذاشت. او با گفتن«الان میام» آنها را ترک کرد و برای کسب خبر، به طرف آقای بامدادی رفت.

آنها زمان زیادی را به گردش و تماشای آماده سازی غذاهای گرم، توسط آشپزها، گذراندند و در این میان بیشتر انتخاب ها، را لیلا انجام می داد:

-   رکسی، این برات خوبه!... رکسی، بیا یه برش از قارچ و میگو برات بذارم!... رکسی، این برگر کوچولو مخصوص توئه! 

گاهی هم چیزی را برای شهیاد انتخاب می کرد و بوسیله ی چنگالش در بشقاب او می گذاشت. در آخرین غرفه، شهیاد نفسی به آسودگی کشید:

-   بیاین بریم بیرون (ارکستر در حال اجرای برنامه بود) سالن خیلی شلوغه.

با کمک یکی از مستخدمین، به فضای سبزِ شرقی ویلا راه پیدا کرده و دور میز کنار استخر نشستند. رکسانا زودتر از آن دو شروع به خوردن کرد:

-   من گشنمه و دیگه طاقت ندارم!

لیلا که فکر می کرد، در این قسمت، تنها هستند، از شنیدن صدای شخصی که از پشت سر، به آنها سلام کرد، جا خورد. وقتی که برگشت، در ابتدا، زنی را که با لباس یقه باز و صندل پاشنه بلند و آرایش عجیب! در برابرش ایستاده بود، نشناخت اما در ثانیه ای بعد، ندایی از حیرت برآورد:

-   فلورا این تو هستی؟!

خنده ی پیروزمندانه ی دختر، چواب او بود. فردی که وی را همراهی می کرد، جلو آمد و سلام کرد. این شخص امیرآذرباد بود! بر خلاف خانم ها، که با آن دو برخورد خوبی داشتند، شهیاد از جای خود بر نخاست و به تکان دادن سر اکتفا کرد. قلورا، با مشاهده ی صورت درهم کشیده ی مرد، پوزش خواست و به اتفاق همراهش، به سرعت آنجا را ترک کردند.

 آرامش و فضای دنج دور استخر، اندک زمانی بعد و با ورود سایرین، برهم خورد و جوانانی که از شلوغی سالن به تنگ آمده بودند، آنجا را به اشغال خود در آوردند. سعیده که به دنبال آنها می گشت، با دست پُر بازگشته بود:

-   سلام، سلام، سلام! اسمش ترنجه! (می خندد و کنار لیلا می نشیند) البته اسم هنری ش!(لیوانی که در دست دارد، یک نفس سر می کشد) منشیِ تازه استخدامِِ اون مرتیکه س! ...پروندمش! (قهقهه می زند) الان، باید تو راه خونه باشه! (در کیف اش را باز می کند و می بندد) یه صد پَر!...

 ورود پر سر و صدای سارا، او را از شرح ادامه ی ماجرا بازداشت:

-   هی، بی پدرا! شما اینجائین! به به! شهِ مام که نو نوار شده! (دستی به یقه ی پیراهن شهیاد می کشد)

لیلا به احترام استاد نصی بر می خیزد و با دیدن چهره ی خندان کمال گردان که در کنار ایشان ایستاده است، یکه می خورد اما سارا بی توجه به همراهانش می نشیند. شهیاد که می دید، اصرارش برای نشستن استاد پیر، بجای او، بی فایده است، یکی از خدمه را صدا زده و او را برای آوردن صندلی، روانه می کند. مستخدم جوان و مودب با کمک همکارانش صندلی های راحتی را از داخل چمن به آنجا می آورند و همزمان فرح و علی نیز سر می رسند.

برخورد گرم فرح با شهیاد، سوءظن سعیده را بر می انگیزد و با دقت آن دو را تحت نظر قرار می دهد. با اضافه شدن صندلی ها، فرح و علی در سمت چپِ سارا و کمال گردان و استاد نصی در سمت دیگر او می نشینند. سارا که آخرین کلمات سعیده را شنیده است، از او در این مورد سوال می کند:

-   راستی سعید! داشتی راجع به کی حرف می زدی؟

-   خب، داشتم...اِ...

 مشاهده ی نزدیک شدن آقای بامدادی، سعیده را وحشت زده کرد. مرد عصبانی که در حال انفجار بود، بالای سر او رسید و بی پروا فریاد زد:

-   زنیکه ی بی همه چیز! تو چه...

که صدای سیلی استاد نصی، فریادش را خاموش کرد:

-   با ادب باش! (رو به سعیده تعظیم کرد) ببخشیدش!

خنده ی بلند سارا، دلال بزرگ را به جنون کشانید. دیوانه وار به سمت زن حمله برد اما با شدت به عقب رانده شد. این بار شهیاد بود که به قصد دفاع از سعیده، او را با مشت محکمی نقش زمین ساخت. اشاره ی مردی که به همراه یلدا به جمع نزدیک می شد، کافی بود تا مستخدمین جوان، به فوریت دست و پای بامدادی را گرفته و او را از محوطه خارج کنند. فرح، به افتخار استاد نصی و شهیاد، هورا کشید و کف زد و بقیه ی مهمانان و جمعیت حاضر در محوطه، نیز از او تبعیت کردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...