مهر دل - قسمت 4

دو ساعت از تشکیل جلسه می گذشت. فضای مجلس بسیار سنگین و رسمی بود. درابتدا اوراق و اسناد ساختمان به طور کامل مورد بررسی کارشناسان دفتر آریان قرار گرفت و سپس مدارک شرکت نامه به آقای پیمان آریان تحویل شد.

مهم ترین بخش مذاکرات که شامل مبلغ و شرایط معامله بود به پیشنهاد یلدا به بعد از تنفس کوتاهی موکول شد. با موافقت هر دو طرف و با اشاره لیلا، پذیرایی آغاز شد. انواع نوشیدنی گرم و سرد، کیک و شیرینی، میوه های نوبرانه و لقمه های کوچک میان وعده، توسط پیشخدمت های زن به مهمانان عرضه می شد.

مذاکره کنندگان به صورت گروه های کوچک، در گوشه و کنار سالن، سرگرم بحث و تبادل نظر بودند. امیر آذرباد که گویی وظیفه میزبانی مجلس را بر دوش دارد از گروهی به گروه دیگر می پیوست. او تشنه ی اخذ اطلاعاتی در رابطه با هویت خریدار اصلی بود، اما به هیچ خبری دست نیافت. پیمان آریان و هیات همراه او زیرک تر از حریف به نظر می رسیدند.

او درمانده به جمع سه نفره خانم ها نزدیک شد. در کنار یلدا و لیلا، خانم اکرم جمشیدی دیده می شد که جوانترین و آخرین عضو هیات خرید محسوب می گردید و در ابتدای مذاکرات توسط آقای آریان به شرکت کنندگان معرفی شد. خانم جمشیدی با آسودگی مشغول صرف آب پرتغال بود و در بحث دو خانم دیگر در رابطه با شاهنشاه مواد غذایی ایران و شرکت های زنجیره ای او با نام «مانی»، صرفا شنونده ی خوبی به شمار می رفت.

-         لیلای عزیز، آخرین شهرهای پرجمعیت کشور نیز به جمع زنجیره ای های مانی پیوستند. دویستمین شعبه آن نیز افتتاح شد!

-         آه بله، مدیر عامل و سهامدار اصلی آن برای این همه ثروت بسیار جوان است!

-         این جوان خوش تیپ! شاهزاده ای فرا ایرانی است.

-         شمِ اقتصادی قوی و استفاده از کوچکترین روزنه رقبا، باعث این جهش جهانی شده!

یلدا صحبت با لیلا را برید و رو به خانم جمشیدی از او پرسید:

-         اکرم جان! نکنه خریدار ما همان شاهنشاه مانی باشد؟؟

اکرم با ظاهر بسیار ساده، خود را متعجب نشان داد:

-         شاهنشاه مانی! خریدار! نمی دونم! ... راست ش این مثل یه رازه! توی دفتر همه می خوان اینو بدونن! حدس خوبیه شاهنشاه مانی! شاید هم!

لیلا پرسید:

-         خانم جمشیدی، شما هم مثل آقای آذرباد جزو وکلا، وکلای حقوقی آریان هستید؟

-         اوه نه، من فقط مترجم هستم. من مترجم حقوقی آریان ام

یلدا که امیر را در حال نزدیک شدن می دید، او را صدا زد و با بی حوصلگی گفت:

آقای آذرباد لطفا جلسه را سریعتر شروع کنید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...