مهر دل - قسمت 42

لبخند تلخی که بر چهره ی شهیاد دیده می شد، رکسانا را به واکنش واداشت:

-   شهیاد، ناراحتی؟

-   نه عزیزم (دست او را گرفت و بر روی بازویش گذاشت) بیا بریم وسط مهمونی سران! ببینیم چه خبره!

برای فرح وعلی که در کنار یلدا و سایرین نشسته بودند، دست تکان داده و به سالن بازگشتند. تالار اصلی خلوت تر از محوطه ی بیرونی بود و آن ها، در بین جرگه های مختلف گردش کرده و گاهی برای شنیدن برخی مطالب جالب، چند لحظه، در کنار گروهی، می ایستادند.

ساعتی به نیم شب مانده بود که ناگهان صدای ارکستر خاموش شد. شهیاد در گوش رکسانا زمزمه کرد:

-   مهمانان ویژه آمدند!

و دختر جوان را به نقطه ی کم نوری کشاند و به تماشا ایستاد. آقای انتظاری، یک نفر از خدمه را به دنبال همسرش فرستاد و خود شتابان به سوی درب ورودی رفت. پس از گذشت دقایقی، یلدا را دیدند که با شال و شنل بلندی، سر شانه های لخت اش را پوشانده و با عبور از تالار به شوهرش پیوست. با ورود مهمانان، شهیاد کمی خود را عقب تر کشید و با صدایی آرام و پر تمسخر، تازه واردین را به رکسانا معرفی کرد:

-   نفر اول حاج آقا بصیرتِ و دومی برادر محترم ایشان، حاج عینی! این دو نفر، تا چند سال پیش، کارگرای ساختمون پلاسکو بودن و حالا از صدقه ی نزول پول! به میلیارد، میگند دوزاری! (می خندد) اونیم که مثل لک لک راه میره، آقای تدینه! معروفه که تموم پولِ پیرزنای تهرون دست اونه! ...اِ، بلند نخند! ... طرف پولا رو سه درصدی از پیر زنا میگیره و پنج درصدی میده به تجار! .... اون خانمم، هاجر خانم، زنِ تدینه! مخش بهتر از شوهرش کار میکنه! ... همه ی اینا تو کار پولن، خدا بخیر کنه! پای اینا که میاد وسط، واویلاس! (سایه به سایه ی آنها می روند) باید ببینیم کار کدومشون خرابه؟ انتظاری با شرکای ایشون؟ که از این گرگا دعوت کردن بیان مهمونی!

بانوی میزبان، مهمانان جدیدش را به سالن مجاور که هیچکس در آنجا حضور نداشت، راهنمایی کرد و با پیوستن برادران مجنونی، درب های آن مکان به روی سایرین، بسته شد.

گشت دوباره در تالار و تماشای چند باره ی افراد حاضر، رکسانا را خسته کرد و به شِکوه واداشت:

-   مُردم از بسکه راه رفتم، لیلا و سارام که سرشون گرمه! میشه بریم یه گوشه، چند دقیقه آروم بشینیم.

-   کجا بریم؟ تو حیاط که دوستات جیگر فروشی راه انداختن! اینجام که (دست هایش را باز کرد و به اطراف چرخاند) می بینید، خانم!

-   ببخشید آقا، من میتونم کمکتون کنم؟!

مرد جوانی که لباس سفید مشکی خدمه را بر تن داشت، با گفتن این کلمات، تعظیم کوتاهی کرد و با شنیدن«بله» ی شهیاد، آنان را به طرف درب ورودی برد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...