مهر دل - قسمت 43

با عبور از پله های عریض و گرد به طبقه ی دوم رسیدند و پس از عبور از راهرو، درب بالکن کوچک را برای آنان گشود:

-   این تراس مشرف به حیاطه! و ضمنا، آروم و دنجه!

مرد جوان با تعظیمی دیگر آن ها را تنها گذاشت. با رفتن مستخدم، رکسانا شروع به بالا و پایین پریدن کرد:

-   باید برم دستشویی، زود باش، زود باش!

-   اِ، خب زودتر میگفتی دختر! حالا تو این خونه ی درن دشت! دستشویی از کجا بیارم؟

به راهرو برگشتند و دختر جوان اولین درب سمت چپ را گشودو سرک کشید:

-   اینجا اطاق خوابِ اصلیِ طبقه دومه، باید سرویسم داشته باشه، من رفتم تو!

 ده دقیقه ای گذشته بود که رکسانا بیرون آمد و با دیدن شهیاد که بر روی مبل به خواب رفته بود، دلش سوخت:

-   بذار بخوابه، طفلکی، خیلی خسته س! (به ساعتش نگاه کرد) بذارم یه ربعی بخوابه.

کفش هایش را بیرون آورد و با پاهای برهنه، به تماشای اطاق پرداخت. لحظاتی بعد، با گشودن پنجره ی دیوار جنوبی، صدای گفتگویی را شنید. دقت کرد. پنجره ی مزبور مشرف به سالن طبقه ی پایین بود. گوش داد:

-   ... طرح شما پول خوره داره! یعنی اقیانوسه!

-   بله، اما ما میتونیم این پروژه را اعلام عمومی کنیم و از مردم بخواهیم پیش خرید کنند (صدای یلدا را شناخت) فقط سود ما کمتر میشه! اما ...

-   درسته خانم، مثل برج دوپلین!

-   اوه، بله!.. اما برای اجرای طرح اصلی در فرانسه، ما نیاز به پول بیشتری داریم و اینجاست که کمک شما لازمه! ببینید ما برای پروژه ِی ساحل نیس، به رقمی در حدود 6 میلیارد یورو نیاز داریم و پروژه ی اینجا هم تقریبا همین قدره...

رکسانا، آهسته از کنار پنجره دور شد و به سرعت شهیاد را بیدار کرد. شنیدن شرحِ ماجرا، خواب را از سر مرد پراند. مدت زیادی در پای پنجره نشسته و به مذاکرات محرمانه ی طبقه ی پایین گوش دادند. زمانی که شهیاد احساس کرد، اطلاعات کافی در این مورد به دست آورده است، ماندن بیش از آن را جایز ندانست. پنجره را بسته و به بالکن کوچک بازگشتند.

رکسانا، بنابر طبیعت جوانی، با دهان باز، از تماشای منظره ی روبرو لذت می برد اما شهیاد که گویا علاقه اش به مهمانی را از دست داده بود، روکش اسفنجی صندلیِ فرفورژه را مرتب کرد و به استراحت پرداخت. تازه چشمانش گرم شده بود که ندای«آه، آه» دختر او را بیدار کرد:

-   دیگه چیه؟

-   هیچی! ... (به طرف او برگشت) شهیاد! (حالا با ناراحتی حرف می زد) این آقا سیروس، مثل کنه به لیلا چسبیده! (با محبت به چشم های فراخ شده ی او نگریست) یعنی... از اون وقت تا حالا، داره با اون قدم میزنه! (نیم نگاهی به محوطه داشت) دیگه دوس....

شهیاد که تصمیم اش را گرفته بود، برخاست:

-   بیا بریم، خسته شدم... وقت خوابه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...