مهر دل - قسمت 44

به محوطه ی ویلا رفتند و شهیاد، رکسانا را به دنبال لیلا فرستاد و خود در پای پله ها به انتظار ایستاد. افکار او سخت مشغول تجزیه و تحلیلِ شنیده های جلسه ی پنهانی بود. «انتخاب شرکای ثروتمند و خوش نام» «انتقال سرمایه به فرانسه» «استفاده از سرمایه ی شرکای جدید در داخل و عدم اطلاع آنان از پروژه ی نیس» ... با خود حرف می زد:

-   میخوان از سرمایه ی اینوریا استفاده کنن و طرح نیس را جلو ببرند! پول و اسناد تضمینی را از شرکای جدید بگیرند و با پول بانک ها و شرکای هالو، هر دو جا را داشته باشند! ... یلدا خانوم... عجب خوش اشتهایی .... اما... ولی، شک ندارم که اون تنها نیست...

رسیدن فرح و رکسانا، او را از فکر کردن بیشتر بازداشت.

-   لیلا رو پیداش نکردم. سارا هم وسط جمعیت گم شده! فقط فرح جون بام اومد.

اصرار خانم تاجر! به پافشاری مرد گلکار چربید و او قبول کرد تا ساعتی دیگر را در آنجا بمانند. فرح، خوشحال از قبول پیشنهادش آن دو را به طرف میز سابق برد. مهمانان کم کم در حال ترک مجلس بودند و اندکی از شلوغی جمعیت، کاسته شده بود و دور میز فقط آقا و خانم محکم کار و پیرمردی سبزپوش نشسته بودند. فرح از ندیدن علی جا خورد و از زری خانم سراغ او را گرفت:

-   گفت: کاری دارم و زود بر میگردم.

 شهیاد و رکسانا به آن ها معرفی شدند و پیرمردها، پس از خوش و بش کوتاهی، به ادامه ی بحث قبلی  که در مورد نوسازی کارخانه های آرد داشتند، ادامه دادند. دختر جوان، از فرح سراغ لیلا و سارا را گرفت و وی پاسخ داد:

-   سارا و سعیده همین دور و بران اما لیلا و آقای طاهرخانی را خانم انتظاری به داخل دعوت کرد.

در این هنگام، نگاه رکسانا به جرگه ی آن سوی استخر افتاد:

-   وای! اون زینت خانوم نیست؟(طرف خطابش شهیاد بود) اوناهاش، اونور استخر.

-   چرا عزیزم، خودشه.

-   همونی که با اون پیرمرده قدم میزنه؟ اون که میتراس!(این را فرح پرسید)

به جای وی، زری خانم جواب داد:

-   درسته، عزیزم! اون خانم، زنِ خدا بیامرز، حاج رجبِ بارفروشه، اسم سابقش زینت بود ولی الان بهش میگن میترا! مشتریِ پروپاقرص دکتر بیژنه، تا حالا دو بار شناسنامش رو کم کرده! یه بار 13 سال و یه بار 10 سال! (پیرمردها هم توجه شان به سخنان او جلب شده است) یه ده باری ام جراحی زیبایی کرده! اینجوریم که از بغل دکتر تکون نمیخوره، کار به عمل یازدهم رسیده!

رکسانا با صدای بلند می خندد و پیرمرد سبزپوش به او تشر می زند:

-    اِ، نخند دختر، الانه که بندازنمون بیرون (می خندد و خود را معرفی می کند) من پدر بزرگ شماها، زرشناس م!... (رو به شهیاد ادامه می دهد) این میترای ما و زینت شما! تازگیا شوهر کرده! (زری خانم و رکسانا با هم: نه!) آرررره! ...یه مهندس جوونو تور زده و واسه خاطر اون بچه هاشو فرستاده زندون! ... یعنی از اونا زهر چشم گرفته! (مردی به او سلام می کند و زرشناس صدایش می زند) اکبر، تو هم موهاتو رنگ کردی؟ ای بدبخت! ...آخه، ننگ که با رنگ، پاک نمیشه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...