مهر دل - قسمت 45

در میان خنده های دیگران، فرح، پیرمرد را به عنوان استاد نوازندگی و مالک گالری هنری «هشت بهشت» معرفی می کند. در این هنگام، با ظاهر شدن یلدا و همسرش، خروج جمعیت و ترک مهمانی شدت می گیرد و صفی طولانی برای خداحافظی با میزبان، در جلوی درب تشکیل می شود. با خلوت تر شدن دور استخر، پیشنهاد زری خانم  برای قدم زدن، مورد تایید همه قرار می گیرد. بر می خیزند و در حالی که به سخنان استاد گوش می دهند، گردش خود را آغاز می کنند.

غیبتِ علی، فرح را نگران کرده است و او با حالتی بیقرار به اطراف چشم می اندازد که یکباره در انتهای طول لوبیایی شکلِ استخر، تصمیم می گیرد، از بقیه جدا شده و به جستجوی نامزدش بپردازد. نظر خود را با شهیاد در میان می گذارد و از وی می خواهد تا با رکسانا، همراهی اش کند. در حال گفتگو هستند که ناگهان لیلا و سیروس، از طرف ساختمان به آنان نزدیک می شوند و همزمان صدای سارا را از پشت سر می شنوند:

-   چه عجب، دختر جن و پری! و شهیاد جنی! (از تلِ چمنِ مشرف به استخر پایین می آید)کجا تشریف داشتین؟ یه ساعته که غیب شده بودین!

-   ما همینجا بودیم، شما کجا بودین؟

-   اونور تل، کنار آبشار بودیم!

-   آبشار؟

حیرت شنوندگان، باعث شد تا سارا از آنان بخواهد، از باغچه ی پشت تل بازدید کنند. حرکت دسته جمعی آنان که به دنبال او به راه افتادند، سایر مهمانان را به آن سوی کشانید. شهیاد تمایلی برای همراهی با آنان نداشت و در بالا رفتن از پله های سیمانی، اجازه می داد تا دیگران از او بگذرند. در آن سوی تپه ی کوچک، باغچه ی بسیار زیبایی وجود داشت که در عمقی دو متری و پایین تر از استخر احداث شده بود. تماشاچیان با شادمانی به آن سو سرازیر شدند.

شهیاد در بالای تل ایستاد و خود را از مسیر راه کنار کشید و به کمک کسانی پرداخت که برای بالا آمدن مشکل داشتند. در هنگام عبور لیلا و سیروس، آگاهانه و با چرخشی سریع، عقب گرد کرده و برای یاری خانم مسنی که نفس زنان متوقف شده بود، به سوی او رفت. نگاه آزرده ی لیلا را دید اما به تکان سر و لبخندی تلخ و گزنده بسنده کرد. آن گاه، پیرزن را تا بالای تل رسانید و به تماشا ایستاد. در آن پایین، بازدید کنندگان با دیدن آبشاری که به شکل پرنده ای مرمرین، در میان انبوه درختان، وجود داشت، به دور آن حلقه زدند. زیبایی و طراوت باغچه، همه را به تحسین و هیاهو و شادمانی واداشته بود.

شهیاد، غرق در افکار خود به کنار استخر بازمی گشت که علی را به همراه فلورا، دید. با تاسف سر تکان داد و برای جلوگیری از دیده شدن به جرگه ای که میان چمن ها تشکیل شده بود، پیوست. هر دوی آنان، در تیر رس نگاه او بودند. خنده ی شادمانه ی دختر را شنید و شتاب علی را برای دور شدن از او دید.

برای رهایی از افکار مسمومی که آزرده اش می کرد، در کنار شمشاد کوتاه و لگد مال شده، ایستاد. با رنجش باغبانی که گیاه ش را شکسته می بیند، به شاخه های لطیف آن دست کشید و ناخودآگاه به مرتب کردن درختچه پرداخت. برای دقایقی خود را فراموش کرد. زمزمه می کرد و با شاخه ها حرف می زد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...