مهر دل - قسمت 46

{niec1}

حضور یلدا را احساس نکرد. زن زیبا، لحظاتی بود که به تماشایش ایستاده و با لبخند به حرف های او با درختچه گوش می داد:

-   ....شمشاد کوچولو، ببخششون! اونا بازیگوش و بی خیالند! ... شاخه ی تو رو میشکنن! دل تو میشکنن! پامیذارن رو هر چی...

-   کی دل آقا شهیاد رو شکونده؟

صدای یلدا را شناخت، بدون سربلندکردن، سلام کرد. زن در کنار او نشست و گفت:

-    مثل اینکه از آدما دل پر دردی داری! آره؟!

-   آدما...کدومشون؟ اونایی که برا خودشون زندن! برا خودشون خوشند! همه چی واسشون ... ولش کنین! (رو به یلدا کرد) انگاری، سرتون خلوت شده...

-   آره، همشون دارن میرن، مهمونی منم، آخراشه(می خندد و با دست برگی را از زمین بر می دارد، احساس می کند، دلش می خواهد با این باغبان گل ها، کفتگو کند) ... کاش همه ی زندگی، مثلِ یه باغ زیبا بود!

-   فکر می کنین اونوقت لطفی هم داشت؟! ...

-   آره، یه زندگیِ بدون شکست، یه زندگیِ بدون درد (لحظه ای سکوت می کند) کاش اصلا دردی نبود!

-   درد و شکست! (چند بار تکرار می کند) درد و شکست!...اشتباه می کنید! درد مثل یه داروی تلخه... یلدا! (زن از شنیدن نام خودش جا خورد)... تا حالا بزرگ شدن یک بوته ی گل را دیدی؟

-   نه، علاقه ی من بیشتر به گل های مصنوعی هستش! کثیف کاری و خاک عوض کردن و آب دادن گل های دو سه روزه را دوست ندارم!

-   تا حالا مادر شدی؟!

این سوال، یلدا را پریشان کرد. با مکثی طولانی، نگاه کینه توزانه اش را به او دوخت:

-   مسخره م میکنی؟! شوهر هفتاد ساله و بچه دار شدن!...آه!

-   پس نمی دونی که پرورش گل، مثل بچه بزرگ کردنِ، آب و غذا دادن، مواظبت کردن، عوض کردن لباس و جای گلدون، تماشا ی بزرگتر شدن و قد کشیدنش...درد و رنج لذت بخشیه! نه؟!

-   فکر نمی کنم که تو هم زن داشته باشی، سارا میگفت که مجردی.

-   اوهوم... خودم بچه نداشتم اما عاشق بچه هام! همونجوری که عاشق گلام! ... یلدا!... بچه دار شو!

از شنیدن لحن صادقانه ی شهیاد، متاثرش شد. قطره ی اشکی را که در گوشه ی چشم اش پدیدار شده بود، با انگشت پاک کرد و با صدای غمگینی گفت:

-     واسه من... نه!

با سکوت شهیاد، گفتگوی آن ها به پایان رسید اما رسیدگی به شمشادهای پا خورده، همچنان ادامه داشت. یلدا دلش نمی حواست آنجا را ترک کند. دقایقی در سکوت به دست های بلند و کشیده ی او که ماهرانه ساقه ها را مرتب می کرد، نگاه کرد تا آن گاه که باغبان جوان دست از کار کشید.

-   تموم شد. اینم شمشادای یلدا!

خنده کنان بر می خواستند که متوجه حضور انتظاری شدند. میلیاردر معروف، در حالی که پشت سر آنان ایستاده و با لبخندی پر محبت به همسرش می نگریست، دوستانه با شهیاد دست داد و از او تشکر کرد. در این هنگام، بازدید کنندگانِ پر هیاهوی آبشار، بازگشتند. تعریف وتمجید آنان از فضای باغ و آبشار، موجب مسرت میزبان شد و مهمانان با گفتن «شبی پر خاطره»، «مهمانی رویایی»، «باغ پریا» و... از خانم و آقای انتظاری، خداحافظی کردند.

خانواده محکم کار، زودتر از سایرین، مجلس را ترک کردند و استاد نصی و سعیده، نفرات بعدی بودند که با ترفند سارا، با یکدیگر همراه شدند. دختر جوان، زمانی که استاد مجرد!، درب اتومبیل را برایش گشود، از وی خواهش کرد تا دوستش را به منزل برساند و با نشاندن سعیده، درب را بست و از آنان خداحافظی کرد. کمی آن سوتر و در کنار نرده های کوچه، جوانی با اباس تیره و موهای بلند و انبوه، قدم زنان مشغول مکالمه ی تلفنی بود و در رفت و برگشت هایش هر بار نگاهش را به جمع حاضر می دوخت. شهیاد که سکوت معناداری را در پیش گرفته بود، با گفتن:

-    میرم ماشینو بیارم

به داخل ویلا بازگشت و علی و کمال نیز برای آوردن اتومبیل هایشان به طرف خیابان اصلی رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...