مهر دل - قسمت 47

با دور شدن آقایان، سارا به سیروس که همچنان در کنار لیلا ایستاده بود و گویی خیال رفتن نداشت، نگاه تندی کرد و گفت:

-   جناب طاهرخانی! دیر وقته، بهتره که جنابعالی هم تشریف ببرید!

مرد شیک پوش بی اعتنا به گفته ی او، لیلا را مورد خطاب قرار داد:

-   لیلا، اجازه میدین ...

-   ممنونم آقای طاهرخانی! دوستانم منتظر هستند ...

-   بسیار خوب، متوجه شدم. همیشه سرکارخانم بکتاش اولویت دارند! (صدایش، لحن سرد و گزنده ای داشت) شب به خیر (آرام آرام به سمت خیابان می رفت که ناگهان برگشت) حتما باهام تماس بگیر لیلا جان! من، منتظرم!

جمله ی آخری مرد، رکسانا و فرح را متعجب کرد اما رسیدن وانت و اتومبیل ها، آنان را از پرس و جوی بیشتر  بازداشت. سارا که گویی تمایل دارد زودتر از صحنه خارج شود، با کمال همراه شد و فرح نیز بعد از خداحافظی گرمی که با دوستانش و به ویژه، رکسانا داشت، به اتفاق نامزدش آنجا را ترک کرد. رکسانا و لیلا سوار وانت شدند و شهیاد به راه افتاد. هنوز وارد خیابان اصلی نشده بودند که سوال های پی در پی رکسانا شروع شد:

-   این آقای طاهرخانی، کی هست؟

لیلا که دست هایش را بر روی هم گذاشته بود، آرام پاسخ داد:

-   از آشناهای قدیمیه!

-   یعنی دوستته؟! یا فامیله؟ آخه، خیلی خودمونی حرف می زد...(لیلا پاسخ نمی دهد) چی گفت بهت... لیلا جون؟! (می خندد) 

-   از سالهای بچگی، منو به همین اسم صدا می زد!

-   ولی چرا تو بهش میگفتی: آقای طاهرخانی!

رنجیدگی و لرزش صدای لیلا، شهیاد را به واکنش وا داشت. وانت را به کنار اتوبان کشیده و ایستاد:«بسه رکسی! حتی بهترین دوستا هم اجازه ندارند تو  مسائل  خصوصی همدیگه دخالت کنند و... تو از چیزی ناراحتی؟» دختر جوان که نگاه در نگاه او داشت، با دیدن حرکات لب و چشم شهیاد، منظور او را دریافت:

-   آخ نه! من منظوری نداشتم، لیلا جون ناراحت شدی؟ وای، ببخشید، اصلا منظوری نداشتم! (دست اش را روی دستهای لیلا گذاشت) البته از دستت حسابی کفریم که ما دو تا رو قال گذاشتی و رفتی دنبال خاطره های بچگیت! (شهیاد دوباره حرکت کرد و او با شیطنت ادامه داد) البته، البته بیشتر واسه شهیاد غصه خوردم که مجبور بود همش با من حرف بزنه! این آخریام بیچاره گرفتار یلدا شده بود!

تلاش های رکسانا برای رفع دلخوری دوستش تا رسیدن به مجتمع ادامه یافت. سارا که زودتر رسیده بود، در جلوی درب، منتظر آنان بود.    

                         ***                                   

رکسانا که بیدار شد، ساعت از نه گذشته و سارا و لیلا خانه را ترک کرده بودند. دوش گرفت و به آشپزخانه رفت. یادداشت لیلا روی درب یخچال بود:

-   رکسی، صبحانه حاضره، کیک تازه هم توی فره! ما میریم برج مهراد!

کیک را از فر بیرون آورد، تکه ای از آن را بریدو داخل یخچال گذاشت:

-    اینم سهم شهیاد!

روی صندلی نشست و در حالی که روی کیک را با لایه ای از شکلات می پوشاند، یاد شب گذشته افتاد. داشت با خودش حرف می زد:

-    کار خیلی بدی کردم... نباید ازش سوال می کردم. وقتی که برگشتیم، از تو اطاقشم بیرون نیومد... یعنی از دست من ناراحته؟ (تکه ای از کیک را در دهان گذاشت و جرعه ای از آب پرتقال را نوشید) شهیاد همیشه میگه: «دوستاتو ناراحت نکن، یعنی الان لیلا ناراحته!» ... (تکه بزرگتری را برید) وای! لیلا جون من که قصد بدی نداشتم! (کارد از دستش افتاد) خب، اون مرده چرا بهش گفت: «لیلا جون!» خوب شد که شهیاد اونجا نبود! ...

ادامه دارد ...

 

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...