مهر دل - قسمت 50

رکسانا با زیرکی بحث را عوض کرد:

-   فرح جون، گل عروسیتم که حتما با شهیاده! مگه نه؟!

-   پس چی؟! شهیاد، همه کاره ی عروسیمه! قول گرفتم که همه جا باهام باشه!

-   راستی، عروسیتون کِیه؟

-   اگه خدا بخواد، چند ماه دیگه... منتظریم که کارای ویلا تموم بشه تا بتونیم ماه عسلو تو ویلای خودمون باشیم.

-   علی رو از کجا پیدا کردی؟

-   داستانش مفصله (سارا که عاشق رمان بود، کف زد: بگو، بگو، یاللا بگو) خب، نمیدونم از کجا بگم! آخه تا حالا واسه کسی تعریف نکردم اما برای شماها چشم!

... از سال های بچگی علی رو می شناختم. تا یادم میاد، اون همیشه مرد رویاهام بود. هر چی که بزرگتر می شدیم، بیشتر از او خوشم می اومد. تا رسیدم به دانشگاه، خواستگارهای زیادی داشتم اما همه را رد کردم. خودم می دونستم که چی میخوام! فقط علی! ...همان روزا بود0 که بابا فوت کرد(صدایش می لرزد) بابایی که عاشقش بودم و همیشه باهاش اینور و انور می رفتم. تو دفتر بابا بودنو به تو خونه موندن با مامان ترجیح می دادم. کارای اونو یاد گرفته بودم انگار بابا می دونست که عمرش کوتاهه و دلش می خواست همه چی رو بهم یاد بده! این شد که بعد از مراسم چهلم، با کمک خاله زری، رفتم شرکت. کار تجارت رو دوست داشتم و دلم می خواست یادگاری بابارو خوب حفظ کنم. این شد که شدم مدیر عامل شرکت و با کله رفتم وسط تاجرای مرد! (می خندد) روزهای اول سخت بود، خیلی!... یواش یواش، جا افتادم. خاله و مامان، پشت سرهم واسم خواستگار ردیف می کردن. کارشون شده بود، جستجوی شوهر برا فرح خانوم!...هر روز یه لیست از مردای خوب واسم ردیف میکردند.این کارخونه داره! اون طلا فروشه! اون یکی تاجر آلمانه! این یکی سه تا دفتر تو اروپا داره! این وارد کننده اس، خونه داره مثل قصر! ...اما من می خندیدم تا اینکه یه روز شوهر خاله م، ماها رو برد جاده چالوس! من و مامان و خاله و عموی پیر بابام، آقا رو!... (رو به سارا کرد) چیه؟ باز تو یه چیزی میخوای بگی؟                     

سارا که به زور خودش را نگه داشته است، با این حرف، از جا می پرد:

-    خب آره دیگه! انقدر از خواستگارات گفتی(از آشپزخانه بیرون می دود) که من دستشوییم گرفت!(داد می زند) راستی اسم عمو بابات چی بود؟... آقا؟!

صدای قهقهه ی او، دوستانش را به خنده می اندازد. فرح از فرصت استفاده کرده و می خواهد به لیلا کمک کند ولی به سفارش وی سرگرم تهیه ی قهوه می شود و رکسانا نیز قصد شستن ظرف های مورد استفاده کیک پزی را دارد که صدای زنگ درب به گوش می رسد. به دنبال آن فریاد بلند سارا شنیده می شود:« من جواب میدم!» فرح می پرسد:

-   منتظر کسی هستین؟

-   نه! شاید... نه، الان موقع اومدن شهیادم نیستش!

رکسانا که شکیبایی آن دو را ندارد،برای اطلاع از شخصی که زنگ زده است، دستکش ظرفشویی در دست، بیرون می رود. صبر فرح نیز، فقط چند ثانیه طول می کشد! با خالی شدن آشپزخانه، لیلا، کیک آماده را درون فر قرار می دهد و مشغول جمع و جور کردن لوازم کیک پزی و نظافت روی کابینت می گردد. بر خلاف همیشه، با سر و صدا کار می کند و توجهی به اطراف ندارد. دیدن آنچه در کافی شاپ می گذشت، خشم او را بر انگیخته است. پارچه ی گردگیری را با غیظ به داخل ظرفشویی می کوبد:

-   باز چه نقشه ای داره؟ وای از این فلور! ... آخ، (دست هایش روی سینک گذاشته و به کاشی ها زل می زند) وای، نکنه نقشه ای برای دوست بدبخت من! دارند.

صدایی او را تکان می دهد:«کدوم دوست بدبختت؟» بر می گردد و از دیدن فرح که در چهار چوب درب ایستاده، جا می خورد. با اندکی مکث، لبخند می زند:

-   یکی از دوستام که وضع زندگیش خرابه!

-   حالا اون دوستتو بذار کنار! بعدا سر فرصت، راجع بهش صحبت می کنیم. الان... آماده باش!(خودش را از جلوی درب کنار کشید)... بیایین تو!

مشاهده ی سبد گل بزرگی که سارا و رکسانا، آن را جلوی صورتشان گرفته بودند، او را به حیرت و خنده انداخت:

-    وا، اینو دیگه برا کدومتون فرستادن؟!

به کمک یکدیگر، سبد را روی میز قرار دادند و چهار نفری، دور آن جمع شدند.  نظر رکسانا:

-     از کارای  شهیاد که نیستش!

واکنش سارا را در پی داشت:

-     اِ، بس کن، اون مارمولک و این همه گل!

فرح دور گل می چرخید و آن را از بالا و پایین و جهات مختلف ورانداز می کرد:

-   می دونم که هر کدوم از ما دلش میخواد، این گل رو واسه اون فرستاده باشند! خب، الان معلوم میشه.

خم شد وبا احتیاط پاکت سفیدی را از لا به لای شاخه ها، بیرون کشید. سارا، ناگهان پاکت را از دست او قاپید و پا به فرار گذاشت. تعقیب و گریز چهار نفری، به شیوه ی وحشیان جنگل آمازون، از آشپزخانه به هال و پذیرایی کشیده شد و تا زمانی که زنگ تلفن به صدا درآمد، ادامه یافت. رکسانا گوشی رابرداشت:

-   بله، اوه! آقا قدرت شما هستین؟... بله، نه! نه! راستش تازگی یه گربه خریدم!... بله، می خواستیم بگیریمش که همه ی خونه رو بهم ریخت... چشم! از طرف من عذر خواهی کنید. بفرمائید برای معذرت خواهی حتما خدمتشون خواهم رسید.

پس از اتمام مکالمه، تعقیب کنندگان، خسته و از نفس افتاده، دست از سر فراری برداشته و هر یک در گوشه ای ولو شدند! سارا، از بالای پله ها، نگاهی فاتحانه به آنها انداخت و چند پله پایین آمد:

-    خب، حالا مراسم بازگشایی!

پاکت را چرخاند و ناگهان جیغ بلندی کشید:

-    چی؟... سرکار خانم لیلا فرهی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...