مهر دل - قسمت 51

خواندن نام گیرنده، اثری شوک آور بر جا گذاشت. همه ی نگاهها به لیلا دوخته شده بود.

-   من؟! (با دیدن لبخند فرح و رکسانا، عصبانی شد) دست از مسخرگی وردار، سارا!؟ من میرم سراغ کیکم!

سارا با پایین پریدن از بالای پله ها، درست جلوی او فرود آمد. دستش را دراز کرد و با لحنی جدی گفت:«بگیر، مال خودته!» لیلا، با خشونت پاکت را از دست وی بیرون کشید اما پس از دیدن نام خودش، دچار تردید شد. آهسته و با تانی، یادداشت داخل آن را بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. دوستانش، با نگاهی دقیق، تغییر حالت های مختلف چهره ی او را زیر نظر داشتند. اخم اولیه، با مطالعه ی نامه، به کشیدگی لب ها و سپس خنده تبدیل شد.

-   سارا جون! (او را بوسید) میدونی گلا رو کی فرستاده؟... افشین، خره! افشین...خودتو به اون راه نزن، افشینِ!  ... بچه پولدار جردن!

-   اوه، جدی؟

لیلا نامه را به دستش داد و سارا با خواندن آن، در شادی دوستش سهیم شد. فرح که هنوز از ماجرا سر در نیاورده بود، در میان در آغوش کشیدن های مکرر آن دو، خودش را به کنار رکسانا رساند.

-   جریان چیه؟ یه دوست پسر سابقه؟!

-   نمیدونم، (زمزمه کرد) بیچاره شهیاد!

با فروکش کردن ابراز احساسات، دوباره همگی در آشپزخانه جمع شدند. لیلا در حالی که مشغول تزئین کیک پخته شده بود، راجع  به افشین حرف می زد:

-   اون از فامیلای دور مادرمه و از بچه درسخونای رشته ی معماری بود. یه روز، دم دانشکده، خاله فاطی که اومده بود دنبالم، مادر اونو دید و شناخت. از اون به بعد، خیلی دور و بر من و سارا میگش...

-   دروغگو! من و سارا؟ آره؟

-   خوب بخاطر من! (می خندد)... اما خیلی زود از ایران رفت. فکر کنم وسطای ترم دوم بودیم که یه روز اومد و گفت:«دارم میرم لندن» و بعدش از اون خبری نداشتم تا الان ...

-   آره، یه چند ماهی، از صدقه ی سر لیلا خانوم، دعوت پشت دعوت بود که از آسمون میبارید، از بلیط تئاتر تا دعوت به کاپوچینو و از پفک تا بادوم زمینی مزمز!(صدای زنگ درب آپارتمان شنیده می شود) من که نمیرم واز کنم! حتما مدیر ساختمون اومده ببینه گربه آوردیم یا... 

رکسانا با تنبلی، کش و قوسی به بدنش می دهد:«من میرم!» سارا می خواهد چیزی بگوید که فرح جلوی او را می گیرد:

-     بذار رکسی بیاد بعد بگ...

و خودش مشغول خواندن پیامک تازه رسیده از طرف علی می شود. در این هنگام فریاد: «وای، سارا!» آنان را سراسیمه کرده و به جلوی درب ورودی می کشاند. صحنه ی پیش رو، هر سه را دچار حیرت می کند. رکسانا، در حالی که سبد گل بزرگی را در دست دارد، به سختی و با پا درب را می بندد و جیغ می کشد:

-    وای داره میفته!بی ی ی یای ی ن!

سرعت لیلا و قدرت سارا و کمک فرح، باعث می شود، خطر سقوط از بین برود. سبد گل را در کنار ستون هال قرار داده و به تماشا می ایستند. نواری از روبان ارغوانی بر روی گل کشیده شده است. این بار سارا است که کارت روی روبان را بر می دارد و چنین می خواند:

-   تقدیم به تو که از همه ی گل ها زیباتری! .... ارادتمند، سیروس!

رکسانا: بیچاره شهیاد!

سارا: این عاشقای لیلا خانم هوس کردن، امروز ترتیب همشونو بدم! زرپ و زرپ! واسه اون گل میفرستن انگار ما دختر زن باباییم! ... ای کمال بدبخت!

رکسانا: ای بیچاره شهیاد!

  

فرح با نگرانی به لیلا نگاه می کند که با چهره ای بی رنگ، رو از سبد گل گردانده و به نقطه ای دیگر خیره مانده است . صدای دوباره ی زنگ، لیلا را تکان می دهد. سارا می خواهد خودش درب را باز کند اما فرح زودتر اقدام می کند. درب که باز می شود، لحظه ای همه مات می مانند. روبروی آن ها، مرد مسنی در لباس نگهبانی ایستاده است. رکسانا او را می شناسد:

-    سلام آقا قدرت!

-   سلام خانم! (جعبه های مقوایی را که در دست دارد، پشت درب می گذارد)

-   اینا چیه ؟

-   آقا شهیاد دادند(معذب به نظر می رسد) با اجازه!

می خواهد برگردد که دوباره صدایش می زند:

-   آقا قدرت! شهیاد، خودش کجاست؟

-   اینا رو دادن و رفتن... یه ساعتی پایین، پیش من بودند!

-   یه ساعت؟!

-   بله خانم، داشتم عکس نََوَمو بهش نشون میدادم (از داخل چیب پیراهنش عکسی را بیرون می آورد) ایناهاش، ببینین! خوشگله، نه؟!

-   وای آره، چقدر نازه! آقا قدرت یه لحظه وایسا...

رکسانا به داخل برگشت و لیلا با حالتی بیمار گونه از مرد نگهبان پرسید:

-   آقا قدرت، آقا شهیادم گلارو دید؟

-   بله خانم، آقا شهیاد، تازه رسیده بودن، که گُل رو آوردن، بعدشم رفتن و زود برگشتن (می خندد) رفته بود برا نوه م شیرینی خریده بود که با یه گلدون قشنگ واسَم آورد. خدا خیرش بده!... بله!   

توجه سارا به جعبه های مقوایی جلب شده است:«چی توشه؟ (آهسته در گوش فرح زمزمه می کند) این وانتی! واسه رکسی، چی فرستاده؟» خم شد و روی جعبه را خواند و ناگهان جیغ اش بلند شد:

-   اِ، بازم سرکار خانم فرهی! (به لیلا که حرف او را باور نمی کند، زل می زند) اینم واسه توئه! ...(غر می زند) مارمولکم جزو آدما شده!

رکسانا، پاکت در دست باز می گردد و آنرا به قدرت می دهد:«اینم چشم روشنیِ من!» نگهبان با عذر اینکه «آقا شهیاد سیصد تومن بهم داد! شما دیگه شرمندم نکنید!» می خواهد پاکت را برگرداند که با اصرار دختر، بالاخره قبول می کند. پس از رفتن قدرت، هیچکس توجهی به سبد گل بزرگ ندارد. فرح و سارا با کمک یکدیگر جعبه ها را به داخل هال منتقل می کنند.  سارا دست لیلا را گرفته و او را جلو می آورد:

-    سرکار خانم فرهی، بفرمائید جلو و جعبه ها را باز کنید (جیغ می کشد) دِ باز کن که من مُردم!

فرح نخ دور جعبه ها را باز می کند. با برداشتن اولین جعبه، نوشته ی روی دومین بسته خوانده می شود:

-    خانم رکسانا ثابتی!

سارا با عجله روی سومین جعبه را می خواند:

-    خانم فرح کوه سرخی!

و آخرین جعبه را با شدت بیرون می کشد:

-     آه، خانم سارا بکتاش!

روی زمین می نشیند و جعبه را در بغل می گیرد:

 بمیرم برات شهیِ من!... درد و بلات بخوره تو سر این افشین و سیروس! خاک بر سرا! داشتم از حسادت میترکیدم! وای، راحت شدم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...