مهر دل - قسمت 53

فرح، ظاهرا خود را به خواب زده است ولی با شنیدن صدای شهیاد، به سرعت چشمانش را باز می کند. با نگاهی غریب به او که گوشی تلفن همراهش را بر روی میزِ کوچک کنار تخت، قرار می دهد، چشم می دوزد.

-   فرح جان، این گوشیت، انگار چیزیش نشده! (روی تخت می نشیند) خوبی؟ نمیخوای بریم دکتر؟

زیر شش جفت چشم کنجکاو، شهیاد، خم شده، دست او را در بین دست هایش گرفته و با محبت می فشارد. این عمل«آه» سوزان دختر و فوران دوباره ی اشک های او را به دنبال دارد. رکسانا غر می زند:

-    پاشو، دوباره گریه ش انداختی!

و سارا با نگرانی می پرسد:

-     آخه، چی شده؟

لیلا، در جستجوی قرص مسکن و آرام بخش، کشوی میزش را زیر و رو می کند. بنا به خواهش فرح، سارا برای آوردن کیفش، اتاق را ترک می کند و رکسانا نیز برای درست کردن آب قند، با او  همراه می شود. لیلا قرص را می یابد و به طرف تخت باز می گردد. در این هنگام است که اشاره ی راز آمیز فرح به شهیاد را می بیند. دختر دست چپ ش را بر لب گذاشته و دست راستش را به سوی مرد دراز کرده است. گویی در حال گفتگو، گونه ی او را نوازش می کند!  

رنگ از چهره ی لیلا می پرد. به طرف میز برگشته و دوباره و این بار، با سر و صدا کشوها را به هم می ریزد. آن چه را که دیده است، باور ندارد. ذهنش فریاد می کشد:

-    شهیاد!... وای، شهیاد!...نه، نه!

و لب های به هم فشرده اش با گزش دندان، مجروح می شود. صدای سارا که می شنود، بر خود مسلط شده و با گفتن:«پیدا کردم» به سوی آنها می چرخد. مشاهده ی شهیاد که از روی تخت برخواسته و جایش را به سارا سپرده است، اندکی او را آسوده می سازد اما آن گاه که نگاهش به چهره ی او می افتد، تاب نیاورده و ناخودآگاه و به سرعت روبرو بر می گرداند.

تلفن همراه فرح زنگ می زند. سارا گوشی را برداشته و نگاهی به صفحه ی نمایش آن می اندازد:«آخ، بمیرم! علیه! طفلی، حتما به دلش بَرات شده!» فرح دست او را که با تلفن به سمتش دراز شده، پس می زند و با صدای خفه ای می گوید:

-   ولش کن!(نگاه متعجب و خیره ی او را می بیند) بگو نمیتونه صحبت کنه! اصلا جوابشو نده!  

شهیاد، بدون حرف و با عجله گوشی را از دست سارا گرفته و از اتاق خارج می شود. عمل او تعجب دخترها را بر می انگیزد. بین آنان نگاهی رد و بدل شده و بر بدگمانی ها دامن زده می شود. دقایقی بعد، فرح، سکوت سنگین اتاق را می شکند:

-   لیلا جان، میشه کمک کنی لباس بپوشم؟ باید برم خونه ...

-   با این حالت؟ ... مگه میشه؟  

-   اگه نرم، همه نگران میشن (تلاش می کند از روی تخت پایین بیاید ولی سارا، مانع این کار می شود) آخ، خدایا...

در این میان، شهیاد که به اتاق بازگشته است، دخالت می کند:«بگیر بخواب!» فرح، مانند کودک حرف شنوی، اطاعت می کند، دراز کشیده و نگاهش را به او می دوزد.

-   همین جا استراحت می کنی و دوستاتم کنارتن. (رو به رکسانا) رکسی، زنگ بزن به خانم محکم کار و یه عذری براش بیار (به گوشی فرح که در دست دارد، اشاره می کند) اینم خاموشه (گوشی را داخل جیب خودش می گذارد)... تماس ممنوع!(لحنش رنگ محبت می گیرد) این روزا خیلی کار کردی، یک کم به خودت استراحت بده! (به دخترها نگاه می کند) شماها برین به کاراتون برسین، من پیشش می مونم تا خوابش ببره! ... لیلا خانوم! چرا لبتون خونی شده؟

-   چیزی نیست، شاید ... (دستمالی را که شهیاد به طرفش گرفته، نادیده می گیرد) شاید دندونم چیزیش شده!

آن دو را تنها گذاشته و هر سه بیرون می آیند و به آشپزخانه می روند. حس برپا کردن شب فراموش نشدنی، دیگر وجود ندارد. دور میز می نشینند و  حدس هایی در مورد علت بیماری و تغییر رفتار ناگهانی فرح، می زنند. سارا، شروع کننده ی بحث می باشد :

-   اون که حالش خوب بود، مگه نه؟... هر چی بود، از در وا کردن به بعد بود!

-   آره، گلدونشو که دید، کلی از شهیاد تعریف کرد و چن دقیقه بعد، یه دفه از این رو به اون رو شد!

رکسانا، پس از گفتن جملات فوق، نظر لیلا را می پرسد. او در حالی که دستمال کاغذی را بین لب هایش قرار داده، به این بهانه، از اظهار نظر خودداری می کند. پس از مدتی گفتگوی، سارا می گوید:

-   ... بیاین کیکو ببریم تو اتاق و همونجام، هدیه های شهیادو بدیم... بهتر نیست؟

این پیشنهاد با موافقت رکسانا و شانه بالا انداختن لیلا، به مرحله ی اجرا می رسد. پشت درب اتاق که می رسند، صدای  شهیاد را می شنوند:

-    تو باید خودت تصمیم بگیری و هر چی ... انقدر گریه نکن! ... فرح جان، فرح جان!...

سارا، تقه ای به درب زده و وارد می شوند. آن چه در ابتدای امر، باعث جلب توجه آنان می شود، خم شدن شهیاد بر روی تخت و چشم های پرخون فرح است.

در محیط غمناک اتاق، هیچ کدام از نفرات آن جمع، اشتهایی برای خوردن کیک ندارند و از رو کردن هدایا هم خبری نیست. در این هنگام زنگ آپارتمان به صدا در می آید و رکسانا و لیلا، به اتفاق برای باز کردن درب بیرون می روند اما رکسانا، به سرعت باز می گردد:«علی آقاس!» با شنیدن این حرف، فرح گریه را سر داده و خود را زیر ملحفه پنهان می کند:

-    نمی تونم ببینمش!

فریاد «فرح، فرح» علی در آپارتمان می پیچد. شهیاد از جا برخاسته و قصد بیرون رفتن را دارد که علی، در مقابلش ظاهر می شود:

فرح کجاست؟ (فریاد می کشد) نامزد من کجاست؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...