مهر دل - قسمت 55

حوالی ده صبحِ روز بعد، با اجازه ی پزشک، فرح از بیمارستان مرخص می شود. خاله خانم (لقبی که رکسانا به خانم محکم کار داده است) با تشکر از سارا، لیلا و رکسانا، او را به منزل می برد و دخترها، با روحیه ای خراب و تقریبا از پا افتاده، به خانه باز می گردند. تماس با شهیاد و اطلاع از بهبودی علی، باعث می شود، هر سه نفر، به رختخواب پناه ببرند.

طرف های عصر، صدای ممتد زنگ های تلفن همراه لیلا و سارا، آن دو را بیدار می کند. سارا خواب آلود و غرغر کنان گوشی را بر می دارد. آن سوی خط یلداست که با پرسش های مکرر، خواب را از سر او می پراند و تا زمانی که تمام داستان دیشب را نمی شنود، دست از سر او بر نمی دارد. پس از قطع تماس، سارا با احساس گرسنگی بر می خیزد و پس از آماده کردن عصرانه ی ناشتایی! با سر و صدا، رکسانا و لیلا را بیدار می کند. در حین خوردن، رکسانا با شهیاد تماس می گیرد. او هنوز در بیمارستان بهمن، مراقب علی است.

لیلا با آگاهی از این موضوع، غذایش را نیمه کاره می گذارد:

-   زود باشین بریم بیمارستان! (سارا اعتراض می کند) اِ، حرفِ مفت نزن سارا! اصلا فکر نمیکنی که شهیاد هم از  دیشب تا حالا سرِپاس! بجنبین... تا شما حاضر شین، من یه چیزی براش درست می کنم.

-   ای بابا، نکنه میخوای سر رام، برا اون مار موذی، گلم بگیری؟! (رکسانا «وا»یی کشیده و عصبانی نگاهش می کند) تو هم! منظورم شهیاد نبود که، علی رو میگم! ... گل فروشِ وانتی یم چقده طرفدار داره! من میرم دوش بگیرم، شستن ظرفام با خودت! (هنگام خروج از آشپزخانه آواز می خواند)... شهیاد وانتی، ای وای و ای وای! خیلی کلکی، ای وای و ای وای...

سارا، بر خلاف تهدیدهایش مبنی بر نیامدن، زودتر از آن دو حاضر می شود و زمانی که از اتاقش بیرون می آید، بوی خوش غذا او را سر ذوق می آورد. یواشکی به آشپزخانه می رود. روی اجاق چیزی دیده نمی شود و جستجوی یخچال و کابینت ها بی نتیجه است. در حال زیر و رو کردن دوباره ی قابلمه ها است که رکسانا سرک می کشد:«نگرد نیست!» بیرون می آید و کیف اش را تهدید آمیز در هوا تکان می دهد:

-   هی شما دو تا! قابلمه رو اِخ کنید بیاد! و گرنه آره!        

جلوی درب آپارتمان را سد می کند:«یا غذا، یا شهیاد، بی شهیاد!» خنده ی آنان را که می بیند، به التماس می افتد:

-   جون مادرتون، یه لقمه! بابا لا مصبا(کیفش را به در می کوبد) تا یه پسر رو دیدین، سارا بی سارا! باشه لیلا خانوم! خر خودتی! (دست ها به کمر، به طرف آنها براق می شود) آره! منو ول کردی و چسبیدی به اون گل فروشِ نی قلیون! ای خائن!

از شوخی کردن دست بر می دارد و مستقیم به چشم های لیلا خیره می شود. رکسانا تلاش می کند تا از کنار دست سارا فرار کند اما با خشونت به عقب رانده می شود. شدت عمل ش، او را می رنجاند، می خواهد اعتراض کند که از شنیدن حرف وی در جا خشکش می زند.

-   عاشق شدی، آره؟

به چهره ی غمگین سارا و سپس به صورت رنگ پریده ی لیلا نگاه می کند. آن چه را شنیده است، با خود زمزمه می کند:«عاشق شدی؟» و در تکراری چند باره متوجه موضوع می شود. چشم های سرگردانش، به دفعات، از این به آن دوخته می شود. لیلا، بجای هر پاسخی به آغوش دوستش پناه می برد و سارا در حالی که با خشونت حرف می زند، او را سخت به سینه می چسباند:

-   احمق! دیوونه!... وای وای! (با مشت به شانه لیلا می کوبد) ندیدی؟ (جیغ می زند) بدبختی فرحُ ندیدی؟ دیشبُ یادت رفت؟ عذابای منو یادت رفته؟ رنجای خودتُ فراموش کردی؟ احمق!... عشق، چه مزخرفی! (لیلا بی صدا اشک می ریزد) یادته اون حرومزاده بات چیکار کرد؟ (شانه های او را گرفته و به شدت تکانش می دهد) یادت رفت؟ ... می دونی مردا چی ین؟ یه مشت حرومزاده ی بی پدر و مادر! یه مشت حیوون! ... آخ لیلا، لیلا(صدایش به ناله تبدیل می شود، می نشیند و خودش را به دست نوازشگر لیلا می سپارد) ... دوباره عاشق شدی؟ وای!»

رکسانا، مات و مبهوت، بالای سر آن دو ایستاده و از شنیدن کلمات سنگین سارا، به شدت اشک می ریزد. لیلا، شروع به حرف زدن می کند:

-   نمی دونم سارا، نمی دونم ... یه دفه به خودم اومدم و دیدم اونُ... تو قلبمه!(لبخند می زند) بیچاره!، کاری نکرده و از هیچی یم خبر نداره!

-   آره جون ننه ش! کاری یم نکرده!

-   سارا، بخدا اون تو این باغا نیس! روحش م خبر نداره!

-   آره، آره! رفته از باغ آبجیش گل بچینه! مادر... لا اله الا... زبون منُ باز میکنی ها!

-   آره بخند! ترو خدا بخند! (گونه ی سارا را نوازش می کند) سارا، خندونش قشنگه!

-   برو داییتُ خر کن، من خودم خر شناسم! (می خندد) الاغ!

-   چشم! من الاغ! (دست او را گرفته و از روی زمین بر می خیزند) پاشو بریم، دیر میشه ها!

در حال بلند شدن، سارا، به رکسانا چشمک می زند:

-   وا، تو دیگه واسه چی آبغوره میگیری؟ (مشتی حواله ی او می کند) تو هم همدست اون شهیادِ بی ...(نیشگون لیلا، دادش را در می آورد) وووی! اُ وووی! ... باشه، غلط کردم! آقا شهیاد! خوبه؟

قهقهه می زند و ساک غذا را از روی زمین بر می دارد:

-    بریم که شوور خواهرم گشنه س!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...