مهر دل - قسمت 56

در ابتدای مسیر، لیلا، با گفتن:

-     ...میشه یه چیز خیلی بزرگ و غول آسا رو از جنس شیشه و بلور درست کنیم... یه چیزی تو ذهنمه! ... راستی از صاحب کارمون خبری نشد؟

افکار سارا را به طرف کار سوق داد و تا رسیدن به شهرک غرب، ذهن او را درگیر بحث استفاده از هنرهای اصیل ایرانی نمود. وارد خیابان ایران زمین شده بودند که شهیاد تماس گرفت و خبر به هوش آمدن و انتقال به بخش علی را داد:

-    ... مادرش  اینجاست، نمیذارن بریم تو بخش. با ایشون میام پایین دم اطلاعات

حضور خانم دهدشتی، سارا را نگران کرد:

-   نکنه بهمون گیر بده؟ اَه!

-   وا، چرا؟ مگه ...

-   رکسی خوشگله! مگه ما دوستای فرح نیستیم، به ما گیر نده، بره سراغ کی؟ (می خندد) یه چن تا لنگه کفش بخوری، می فهمی دهدشت کجاست!       

جلوی پله های بیمارستان، تلفن همراه سارا، زنگ می زند. او در حین بالا رفتن، جواب می دهد:

-   سلام کمال، ببخشید، دم بیمارستانم... بهمن... ببین، بهت زنگ میزنم

مقابل درب ورودی، شهیاد را می بینند که به همراه مادر علی، خارج می شود.  پیرزن، علیرغم ناراحتی مشهودش، برخوردی گرم و مهربانانه دارد و زمانی که درمی یابد آنان دوستان فرح هستند، با محبت جویای حال وی می شود.

قدم زنان از بیمارستان فاصله گرفته و در جستجوی مکانی برای نشستن، جایی جز نیمکت حاشیه ی خیابان را نمی یابند.  خانم دهدشتی، سارا و لیلا، می نشینند و شهیاد و رکسانا سراپا می ایستند. لیلا، ظرف درب دار را از داخل ساک دستی اش بیرون می آورد:

-   بفرمائید آقا شه یاد!... رکسی گفت که شما غذای بیمارستانُُ نمی خورید! برا همینم از خونه...

-   متشکرم (ظرف پلاستیکی را ورانداز کرد) چی هست؟ 

سارا که چشمانش دنبال غذا دو دو می زد، با خودش گفت:«کاش می تونستم، بقاپم و در برم! عمراَ اگه دستشون به غذا می رسید اما حیف که مامان علی اینجاس! حیف شد!» با حسرت سرک می کشد، اما تشخیص نوع غذا، با وجود فویل محافظ امکان ندارد. شهیاد، درب ظرف را برداشته و فویل را باز می کند. «آه» رضایتبخشی کشیده و به طرف خانم دهدشتی خم می شود.

-   بفرمائید مادر... خواهش می کنم.

-   مرسی پسرم! من اشتها ندارم.

-   شما که از دیشب تا حالا هیچی نخوردین! ... (جلوی پیرزن، روی دو پا می نشیند) اگه شما نخورین، منم لب نمی زنم! خواهش می کنم!

مشاهده ی غذا، تاب و توان سارا را از بین می برد و بی اختیار صدایش بالا می رود:«آخ، لقمه ی قارچه!» ولی با دیدن لبخند محزون مادر علی، خجالت زده، به خود می آید:«دستپخت لیلا حرف نداره! بخورین!» از پشت نیمکت، مشت گره کرده اش را به لیلا نشان می دهد و باعث خنده ی رکسانا می شود. خانم دهدشتی با اصرار آنان، تکه ای از لقمه ی قارج را که شبیه شیرینی رولت، برش خورده است، بر می دارد. شگفتی او پس از خوردن لقمه، لیلا را شادمان می سازد.

-   آه! چقدر خوشمزه س! ...دوستت کاملا درست میگه، واقعا که دستپختت حرف نداره!  

منتظر شنیدن تعریف شهیاد است اما او در حالی که آرام آرام لقمه ها را می خورد، به فکر فرو رفته است و چشمان نیمه بازش، خبر از خستگی اومی دهد. «کوفتت بشه» ی سارا، شهیاد را به خنده انداخته و سپس گرفتار سرفه می کند. افزایش و شدت سرفه، برای لحظاتی دخترها را می ترساند اما با خوراندن آب، کم کم خطر برطرف می شود.

لیلا که ناخودآگاه دست شهیاد را در دست گرفته است، او را روی نیمکت می نشاند:

-   بشین! ...نمی خواد حرف بزنی! آروم باش

در کنارش می ایستد و با کف دست دیگرش، بین دو کتف او را می مالد. در این هنگام است که صدای «واه، واه!» سارا، او را متوجه رفتارش می کند. با شتاب، خودش را جمع و جور کرده و شرمگین به آن سوی نیمکت می رود. اینجاست که خانم دهدشتی به کمک ش می آید:

-   لیلا جون، مادر! میشه با فرح تماس بگیری و حالشُ بپرسی؟

«چشم» ی گفته و به سرعت تماس می گیرد. خوشبختانه فرح خودش جواب می دهد. حضور مادر علی باعث می شود تا هنگام صحبت، هیچ اشاره ای به حادثه ی دیشب نکند. سپس سارا و رکسانا نیز چند کلامی با او حرف می زنند و با وعده ی ملاقات فرداشب، به مکالمه پایان می دهند. برای لحظاتی سکوت برقرار می شود. تا آن گاه که خانم دهدشتی شروع به حرف زدن می کند:

-    نمی دونم که چرا این وضع پیش اومده؟ یا عاملش چیه؟ اما ... اما نمیتونم علی رو ببخشم! (دخترها با ناباوری به او نگاه می کنند) می دونین بچه ها! ... فکر می کنم هر مادری آرزوشه که یه عروسی مثل فرح داشته باشه اما ... (رو به شهیاد) هیهات که علی پسرمه! تنها پسرم! عاشقشم اما نمی بخشمش... هیچ وقت، هیچ وقت! (رو به سوی بیمارستان) علی جان، نمی بخشمت، هم به خاطر خودت، هم به خاطر خودم!....(اشک از گونه هایش جاری می شود) آه که دلم می خواست فرح اینجا بود و من، با التماس ازش می خواستم که ببخشدت! ... فرح، چه فرشته ای!...چی رو از دست دادیم! (دست پشت دست می کوبد)... شهیاد، می دونی که من تمام عمر، تنهایی علی رو بزرگ کردم؟ می دونی که من عاشقشم! (به سینه اش می کوبد و سر به آسمان بلند می کند) آخ خدا! (صدایش ارام می شود)... خیلی وقت پیش بود، علی دبیرستان می رفت که از نگاههای فرح فهمیدم، عاشقِ پسرمه! خوشحال شدم، از اون به بعد، شب و روزم شده بود، علی و فرح!... فرح، فرح! آخه مادر جون، با اون قلب شکستت چیکار کنم؟! ....

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...