سخنان خانم دهدشتی، دخترها را متاثر می کند. رکسانا بیش از دوستانش تحت تاثیر قرار گرفته و به شدت اشک می ریزد. شهیاد، خم شده و بر دست های پیرزن بوسه می زند و سپس او را مانند فرزندی مهربان در آغوش می گیرد:

-      علی، باید به وجود چنین مادری افتخار کنه، گریه نکنید، آروم باشید!

در این هنگام، سارا برای جواب دادن به تلفن همراهش، از آنان فاصله می گیرد. هق هق رکسانا، با تلاش لیلا، تازه فروکش کرده است که سارا به همراه کمال باز می گردد. اصرار شهیاد برای قانع ساختن خانم دهدشتی، جهت ترک بیمارستان و رفتن به خانه، به درخواست دسته جمعی تبدیل می شود اما بی فایده به نظر می رسد.

-       بهتره تا از فرح کمک بگیریم!

این پیشنهاد رکسانا، به عنوان آخرین راه حل، به اجرا در می آید. سارا، دور شده و به فرح زنگ می زند. پس از تاخیری که باعث نگرانی می شود، تماس برقرار می شود.

-      فرح جان، سلام! خوبی؟... ببین، من و بچه ها الان یه مشکلی داریم که تو باید حلش کنی... نه، مشکل اینه که مادر علی الان جلو بیمارستانه... بیمارستان بهمن!... خب، دیشب بعد از تو، حال علی به هم خورد و از دیشب تا حالا شهیاد و مادرش اینجان... تو دیگه گریه نکنی ها!...آره، به هوش اومده اما مشکل ما اینه که این خانم، راضی نمیشه بره خونه و... حالش اصلا خوب نیست، چیکار کنیم؟... باشه، گوشی!

به طرف نیمکت رفته و روبروی خانم دهدشتی می ایستد:

-        ببخشید مادر! ... (دست اش را جلو برده و گوشی را به طرف او می گیرد) یه نفر می خواد با شما صحبت کنه!

پیرزن، با شک و تردید، گوشی را می گیرد:

-       سلام، بله،... آه، فرح! وای!...ف ...ف(زبانش می گیرد و چهره اش رنگ می بازد).... ب با، با(گویی قدرت تکلم اش را از دست داده است) آ، آ... (سر به زیر می اندازد) ..... (بدون سر بلند کردن، گوشی را به سارا می دهد)

ترسِ ناشی از لال شدن ناگهانی مادرعلی، همه و به ویژه سارا را، نگران می سازد. با درماندگی دور او حلقه زده اند و قدرت هیچ حرکتی را ندارند که ناگهان زمزمه ی او را می شنوند:

-      ...فرح بود! وای، نتونستم ازش عذرخواهی کنم!... فرح بود!(سارا با خوشحالی جلوی پیرزن می نشیند) فرح من بود!

شهیاد، صدایش می زند:

-       مادر!

سر بلند کرده و با چشم های اشک آلود، به او نگاه می کند.:

-      تو مواظب علی من، هستی؟ (شهیاد سر تکان می دهد) پیشش باش! ... فرح ازم خواست برم خونه، چشم! من میرم خونه. به خواهرم زنگ بزن... شمارش... (با دست های لرزان، گوشی موبایلش را به شهیاد می دهد) بگو بیاد خونه، بگو به کسی چیزی نگه!

لیلا گوشی را از دست شهیاد گرفت و با کمی جستجو شماره ای را که به نام «خواهر» ذخیره شده، پیدا می کند.

پس از تماس با خاله خانم، قرار می شود: کمال، و دخترها، خانم دهدشتی را به منزل برساند. لیلا، در آخرین لحظه، ساکی را که در دست دارد، به دست شهیاد می دهد:

-       یه ظرف کوچیک، لقمه ی کوکو ی اسفناجِ، توشه!

و در مقابل دیدگان حیرت زده ی سارا، تاکید می کند:

-       حتما بخوریش، ها!

-       مطمئن باشین، حتما میخورم...(درب اتومبیل را برایش باز می کند) سارا که نباشه، خوردن لقمه های شما، دلچسبه!

-     اوهوی باغبون وانتی! مثل اینکه تنت میخاره!(تلفن همراهش زنگ می زند) بله... سلام یلدا جون... نه بابا! کار چیه؟ دم بیمارستانیم(به پیرزن نگاه می کند)... خوشبختانه به هوش اومده! ... نه، صبح می بینمت، خداحافظ 

لیلا، می پرسد:

-        یلدا بود؟ چقدر امروز زنگ می زنه؟

-        آره، محبتش گل کرده، تا حالا سه دفعه بهم زنگ زده!... بریم دیگه!

با دور شدن آنها، شهیاد به فکر فرو می رود.  

***

دخترها سر میز صبحانه، پیامک های جداگانه ای از طرف موسسه آرین دریافت می کنند. مضمون هر دو پیام یکسان است:

-        ظرف مدت یک هفته طرح نهایی خود را ارائه کنید

ناله ی کشدار لیلا و باران فحش سارا، رکسانا را به خنده می اندازد:

-        خب برین به کاراتون برسین، اینکه ناله نداره! داره؟

-        یک هفته؟! مگه میشه!... من امروز با یلدا قرار دارم!

-        این یه روزی که از دست دادیم، قدِ چند روز عقبمون انداخت! برا شبم باید بریم دیدن فرح!

پس از بحث کوتاهی، رکسانا وظیفه ی منشی آن دو را به عهده می گیرد:

-       آره بابا، فهمیدم... تماس با دفتر خانم انتظاری و بیمارستان و شهیاد و خانم دهدشتی و فرح! ... ناهار پختن و اومدن به برج!(با انگشت شصت، کنار شقیقه اش را فشار می دهد) آها، آقا کمال خودش رو به اونجا برسونه! و ... 

سارا که به دنبال لیلا، از آشپزخانه بیرون می رود، به میز صبحانه اشاره می کند:

-         جمع کردن میز و کارای خونه، یادت نره!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...