مهر دل - قسمت 59

صدای «خش خش» بی سیم نگهبانی که او را به آنجا هدایت کرده است، در سالن می پیچد.«12، 12، 40...» نگهبان پیچ صدای بی سیم را می چرخاند و جواب می دهد:

- 40، 12 ... به گوشم!

- نتیجه؟ چی شد؟

- آشناس! ... برگردم؟

- نه، همونجا بمون و باهاش برگرد! 

سیروس، ابرویی بالا انداخت و به طرف لیلا رفت:

- سلام، اینجا مثل قلعه س؟ چه بگیر و ببندی داره!

کمال قدم جلو گذاشت و راه نگاهش را بست:

- سلام!

- آه، مهندس گردان! سلام

 با یکدیگر دست دادند. سیروس از بالای شانه ی کمال، سارا را دید که جایش را عوض کرد، در کنار لیلا نشست و سر در گوش او گذاشت. بی اعتنا به مرد مقابلش، او را مخاطب قرار داد:

- خوب هستین خانم بکتاش؟!

سارا، جوابی نداد اما لیلا، بر خلاف دوستش، با صدایی بلند و لحنی گلایه آمیز گفت:                

- چرا اومدین اینجا؟  

- اومدم تو رو ببینم، اشتباه کردم عزیزم؟ (جلوی میز طراحی می ایستد)

- آقای طاهرخانی!(از روی صندلی برخاست) اینجا محل کار منه... از شمام خواهش می کنم، دیگه با این جور کلمات منو صدا نکنید! 

مشاهده ی چهره ی عصبانی لیلا، سیروس را از ادامه ی رفتارش بازداشت. خطوط صورتش درهم رفت و قیافه ی جدی به خود گرفت. با چشم هایی دریده، وقیحانه به او ذل زد:

- خانم فرهی... شما، برای پروژه ی جدید ما، قول همکاری داده بودید... اینجا اومدم که ...

- قول همکاری؟! (پوزخند می زند) کِی همچین قولی دادم که خودم خبر ندارم! 

خنده ی بلند سارا، مرد را خشمگین می سازد. از لای دندان های به هم فشرده اش، می غرد:

- همون موقع که گرفتار بودید، خانم! (کمی به جلو خم می شود) همون موقع که برای نجات پدرتون، از من کمک گرفتین! (تن صدایش بالاتر می رود) همون وقتی که التماس می کردید... یادتون رفته، نه؟ (با تلفن همراهش شماره می گیرد) خانم، یادش نیست! هه، هه، هه...الو، یلدا! گوش کن ببین چی میگم. این دختره میگه...

جیغ لیلا، حرف او را قطع می کند:

- تا کی باید برای شماها کار کنم؟ تاکی؟ کی، کی؟... به خدا خسته شدم. تو این چند سال، هم طراحی کردم، هم منشی گری! هم کارمند شماها بودم، هم کارگرتون! مترسک، کلفت، پادو...

گریه امانش نمی دهد. سیروس به مکالمه اش ادامه می دهد:

- شنیدی؟... آره، بلبل شده!... باشه، اومدم

به طرف نگهبان می چرخد:

- کار من تمومه، بریم!

دکمه های کتش را انداخته و زیر چشمی به لیلا نگاه می کند:

- بدبخت!

سارا که در تمام این مدت سکوت کرده است، به دنبال پرتاب جا نواری، به طرف او یورش می برد:

- آشغال نزولخور! بدبخت تویی بدبخت! نه اون. تو و اون برادر کثافتت، مثل یه تاپاله ی گاوید که چرخ گاری از وسطش رد شده باشه! می فهمی یه تاپاله ی گاو

کمال، با تلاش زیاد، جلوی او را می گیرد.

- ولم کن کمال... بذار هر چی تو دلمه بگم!... این همون کسیه که بابای لیلا رو بدبخت کرد. با داداشش نزولخورش، دست به یکی کرد و تموم دار و ندار اون مرد بیچاره رو بالا کشیدند.این آشغال مثلا عاشق لیلا بود!..

 سیروس، مشت گره کرده اش را، تهدید آمیز بالا آورد:

- خفه شو زنیکه ...

اما با دیدن رکسانا، که به همراه دو نفر از نگهبان ها، وارد سالن شده بود، خاموش شد. 

- بندازینش بیرون!

 این کلام آمرانه ی رکسانا، کافی بود تا نگهبان ها، بدون چون و چرا، دستور دختر جوان را اجرا کنند. با رفتن سیروس، کم کم همه چیز به حالت عادی بازگشت. رکسانا با کمک کمال، میز غذا را آماده کرد و لیلا و سارا نیز، به آن دو پیوستند. هر سه نفر، در طول صرف غذا، سعی داشتند تا با گفتن لطیفه و نکته های بامزه، فضای شادی را برای دوستشان، ایجاد کنند. در این میان سارا، دست از سر کمال بر نمی داشت:

- ...به تو میگن مرد واقعی! واقعا که دستت درد نکنه! عوض اینکه اون مرتیکه رو بزنی، اومدی چسبیدی به من! (ادای حرف زدن کمال را در می آورد) سارا جون! عزیزم! ولش کن، بیشعوره! وا، برو دیگه آقا! (می خندد) کمال! من دوست دارم، یه دفه تورو ببرم میدون شوش و با این گردن کلفتا، دعوات بندازم! خودمم بشینم یه گوشه ای و کتک خوردنت رو تماشا کنم! چه کیفی میده! 

- نگو سارا! گناه داره.

کمال از پیدا کردن پشتیبان خوشحال می شود:

- مرسی رکسانا خانم!... شمام خیلی خوب دستور دادید!

 سارا گویی چیز تازه ای کشف کرده باشد، با قاشق به روی میز زد:

- راست میگه رکسی! ژستت خیلی قشنگ بود. هیتلری دستور دادی: بندازینش بیرون! (همه می خندند) اینو از کجات درآوردی؟ بندازینش بیرون!...

رکسانا که از شدت خنده اشک به چشم آورده بود، گوشه ی چشم هایش را پاک کرد:

- همینجوری گفتم... آخه اون شب مهمونی که برخورد لیلا جون و این آقا (سارا غر می زند: مرتیکه!) رو دیدم، فکر کردم که خیلی با هم صمیمی اند!

- نه! اون شبم، من می خواستم از بابام خبر بگیرم! برا همینم مجبور شدم باهاش حرف بزنم!   

مشغول خوردن سالاد بودند که تلفن همراه لیلا زنگ زد. تماس گیرنده، فلورا بود. یلدا می خواست با او صحبت کند. گفتگوی آن دو خیلی زود به جر و بحث کشیده شد. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...