مهر دل - قسمت 60

-   دیگه نمیخوام به این ساحره باج بدم!

سارا، بغلش کرد:

-    آروم باش، آروم

اما لیلا، بی حوصله، خودش را از آغوش او بیرون کشید:

-    نترس! من خوبم... خوبم!

و به سرکارش بازگشت. با آرام تر شدن فضا، سارا وکمال نیز مشغول کار شدند. رکسانا، شگفت زده از آن چه شنیده و دیده بود، لیوان های آنان را از چای پر کرد و از آنجا خارج شد. از تمام طبقات بازدید کرد. پائین آمد، گشتی در محوطه زد و سر آخر، روی پله های ورودی نشست و به فکر فرو رفت:

-   آه، سیروس، لیلا!...یلدا و سیروس!... لیلا و یلدا! (سر تکان داد) ورشکست شدن بابای لیلا، نزولخوریه سیروس! دعوای این دو تا... یعنی باید همه ی اینا رو به شهیاد بگم؟ نه، ولش کن. اینا مال گذشته هاست. پس اون شب چی؟ اون دو تا که، تا آخر مجلس با هم بودند. هر کی هم که می دیدشون، فکر می کرد: عاشق و معشوقند!...اَه ولش کن! ....

سردرد گرفته بود. «آخ، آخ»گویان، شقیقه هایش را مالید و به ساعتش نگاه کرد:«وای یه ربع به پنجه» از جایش برخاست و تصمیم گرفت، برای وقت گذرانی و شاید هم خرید، به فروشگاه بزرگی که در همان نزدیکی قرار داشت، برود. برای نگهبانان دست تکان داد و از محوطه ی برج، خارج شد. قدم زنان به طرف چهارراه می رفت که سعیده را دید. زنِ بذله گو، با خوشحالی تعارفش را برای همراهی پذیرفت. پیاده به راه افتادند. اشاره ی کوچک رکسانا به نام سیروس کافی بود تا درب مخزن اطلاعات او باز شود.

-   ... اون لعنتی رو خوبِ خوب، میشناسم. حرومزاده ی بی پدر و مادر! مثه مار زنگی میمونه! یه نیش زد تو زندگی خونواده ی لیلا و همه چی رو نابود کرد. دلم واسه اون طفلی، بهراد، میسوزه! حیوونی، مثه توپ فوتبال، گاهی پیش مامانشه، گاهی پیش باباش... اگه این خواهرو نداشت...

-   خواهر؟! یعنی لیلا یه برادر داره؟!

-   آره. نمیدونستی؟ بَه... بهراد، یه پسر گله که لنگه نداره! مثل خواهرش، توداره و خوش برخورد. روزگار این سیروس، سیاه بشه که بچه رو ویلون کرد. آخِی، کاش میدونستم الان پیشِ کدومشونه.

-   چند ساله شه؟

-   باید دور و برای، چارده، پونزده، باشه ..هر دفه که میاد تهرون، پیش لیلا، منم می بینمش... (آهی کشید و بازوی رکسانا را گرفت) هر کی ما دو تا رو ببینه، فکر میکنه که مادر و دختریم، نه؟! (می خندد) من فقط یه چند سالی از لیلا و سارا بزرگترم ولی ...

گویا چیزی را به خاطر آورد زیرا پس از گفتن این کلمات سکوت کرد و تا رسیدن به فروشگاه، حرفی نزد. رکسانا که جز پرسه زدن و وقت گذرانی منظوری نداشت، خیلی زود از گشتن در بین قفسه های مواد غذائی و لوازم خانگی، خسته شد اما بر خلاف او، سعیده که کم کم خوش خلقی اش را به دست آورده بود، با دقت و وسواس، کالاها و اجناس را زیر و رو می کرد. به فروشندگان «خسته نباشید» می گفت و در مورد کیفیت هر چیزی سوال می کرد.

جلوی غرفه ای که پسر جوانی، چای جدیدی را تبلیغ می کرد، ایستاد و نمونه ی دم کرده ی چای را نوشید. از طعم و مزه ی آن تعریف کرد و خطاب به فروشنده ی تازه کار گفت:

-   ...خوبه! ... می دونی پسرم! من سرسری، مثل بعضیا، جنس نمی خرم(با چشم و ابرو به رکسانا اشاره کرد) همینجوری میرن تو فروشگاه و هر چی دم دستشون میاد، می خرن! آدم باید سعی کنه در مورد چیزهایی که هر روز مصرف می کنه، اطلاعات کافی به دست بیاره. (روی میز خم شد) برا خرید یه بستنی یم باید، به تاریخ روش نیگا کنی. وزن و طعمش رو بخونی و اونوقت اگه خوب بود، بخری! نه همینجوری دیمی ...خب، پسرم موفق باشی و از راهنمائیتم در مورد انتخاب چای، متشکرم!

رو به رکسانا غر زد:

-     اینا رو به تو هم گفتم، ها!

و او را مات و مبهوت بر جا می گذارد.

پسر فروشنده، با نگاهی به چهره ی مبهوت دختر و برای دلجویی، گفت:

-     مادره دیگه! مادرا، همشون مثل همن! مثلا اینجوری میخواد، شما، خرید کردنُ یاد بگیرین! (می خندد) قدرشو بدونین!

رکسانا، پس از چند لحظه فکر کردن، به دنبال او وارد آخرین بخش فروشگاه، یعنی قسمت: مواد پروتئینی شد. با کمی جستجو، وی را در کنار یخچال های ماهی یافت. آرام در کنارش قرار گرفت. سعیده، در حال زیر و رو کردن ماهی ها، شروع به صحبت کرد:

-   ماهی، یه غذای خیلی عالیه...ببین این ماهی «سرخو»ه، اون «کپور»ه و این یکی «حلوا»س (با انگشت ماهی ها را نشان می دهد) حلوام دو جوره، سیاه و سفید. من سیاشو دوس دارم! ... اون آخری یم، «حسون»ه. بیا این ور...ردیف بالاشم ببین. «سنک سر» و«شیر»ه... این پائینم، «قزل آلا» و«سفید» و «آزاد»ه... برا امتحانشم، اینجوری (ناخن بلندش را زیر آبشش ماهی آزاد انداخت و آن را بلند کرد) زیرش رو ببین... دیدی؟ قرمزه، نه؟ خب، اگه آبشش قرمز باشه، یعنی ماهی تازه س... فهمیدی؟ اگه قرمز نباشه و به قهوه ای بزنه، یعنی چی؟ ... آفرین! ... حالا دوباره اسم ماهی ها رو بگو!

درس ماهی شناسی، به تکرار چند باره می رسد. از فروشگاه که بیرون آمدند، هوا کاملا تاریک شده بود. به سمت برج مهراس می رفتند که تلفن رکسانا زنگ زد. سارا بود:

-    ... با سعیده جونم! شما هنوز اونجایین؟... مام داریم میایم... باشه

هنوز تلفن را داخل کیفش نگذاشته بود که شهیاد تماس گرفت:

-    سلام، خوبی... من نزدیک برجم، دارم میرم پیش بچه ها... همه چی براشون گرفتم! (می خندد) چشم! تو کجایی؟... پیش فرح؟... حالش چطوره؟ سلام برسون... باشه، بهت زنگ میزنم

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...