مهر دل - قسمت 61

سارا، جلوی درب سالن، خودش را به آنها رسانید و با نگرانی، زمزمه کرد:

-       از اون وقتی که اون کثافت رفته، تا حالا، یک کلامم، حرف نزده!... ترو خدا یه کاری کنین، دیگه!

سعیده، در حالی که او را آرام می کرد، برای لیلا، دست تکان داد. از دور، لبخند بی رمق دختر را دید، راهش را کج کرد و به طرف کمال رفت:

-       اوه، اوه، اوستا معمار بزرگ! ...سلام!

با مرد کمرو، به گرمی، چاق سلامتی کرد. حواسش به لیلا بود. آستین کت او را گرفت و به دنبال خودش، کشید. آهسته آهسته، پیش رفت:

-       وا، آقا کمال، چایی ندارین؟ چه بد!

سر چرخاند و داد کشید:

-       بهت گفتم: بذار بریم پیش فرح! گفتی: نه! (به دختر چشمک می زند) به! الان شهیاد اونجاست و داره قهوه ی گرم میخوره! اما اینجا، یه چائییم بهمون نمی دن!... حالا که اینجائیم، پس برو اون خوراکیایِ سفارشیِ دوستت! شهیاد وانتی رو بیار!

این کلام، باعث شدن جدا شدن لیلا از رایانه گردید.

رکسانا، بسته های خریدش را روی میز کار سارا و درست، روی طرح های او گذاشت. جیغ سارا، سالن را لرزاند:

-        ...اونا طرحه، روزنامه باطله که نیست! ...خنگول!

و با نیشگون محکمی، دختر را به دویدن دور میز واداشت. سر بسر گذاشتن آن دو، لیلا را به خنده انداخت. سعیده، خوشحال شد و محتویات کیسه ها را خالی کرد.

-        بچه پولدار باشی، همینه دیگه!...آبنبات چوبی واسه سارا! (آبنبات ها را روی میز پرت کرد و بسته ی بعدی را برداشت)...آدامس بدون قند، واسه لیلا!... بستنی حصیری، پنج تا! اِهِه! بالاخره یه دونه بستنی یم، واسه ما خریده! بخند کمال، بخند!... پف فیل! (داد می زند) پف فیـــــــل! این همه؟! یک، دو ، سه، چار، ...شیش تا؟!...

سارا، روی میز خم شد و با هر دو دستش، آبنبات ها را جلو کشید. «آخ جون!» یکی از آنها را باز کرد و به کمال داد و مابقی را درون جیب هایش ریخت. با خیال راحت کنار سعیده نشست و گفت:

-        سفارش شهیاده، ها؟ ...(با بی میلی، بسته های اسنک و بیسکوئیت را کنار زد) آدم، سه تا زن تو خونه داشته باشه و بره دنبال چار رُمی!(لیلا، لب می گزد)واقعا وقیحه!...رفته خونه ی فرح! باشه، دخلشُ میارم!

در حین صحبت کردن، از زیرمیز، یواشکی با تلفن همراهش شماره گرفت. دکمه ی بلندگو را زد و خیلی عادی تلفن را روی میز فرار داد. صدای «بله، بفرمائید» ی شهیاد، همه را هاج و واج کرده بود که سارا شروع به صحبت کرد:

-         هی، وانتی! کجائی؟

-         سارا، توئی؟! سلام. من پیش فرح م... شماها کجائین؟ خونه ئین؟

-        اِ، خوشم باشه. پس پیشِ(تابی به سر و گردنش داد) ف رح خانومی؟ خوش بگذره... نه جونم، ما خونه نیستیم. میخواستیم بریم دربند ولی حل لیلا خوب نیست، برا همینم، هنو تو برجیم!

-         لیلا؟ مگه لیلا چی شده؟ او...    

لیلا داد زد:

-        دروغ میگه! 

و سعیده و رکسانا، با او دم گرفتند:

-       دروغه، دروغه

شهیاد که صدای آنها را شنیده بود، با گفتن:

-       سلام لیلا خانوم!...بعدا، خدمت میرسم

تماس را قطع کرد. طعم آدامس بود! یا پا قدم سعیده! و یا شوخی های سارا! و شاید هم صدای شهیاد!. به هر حال، هر چه که بود، پس از این گفتگو، لیلا، روحیه اش را به دست آورد. همچنان که با دوستانش، صحبت می کرد، مشغول ترسیم «آبگینه های غول پیکر ایرانی!» گردید. سارا نیز به  سر کارش بازگشت و کمال را به دلیل در اقلیت بودن، مامور تهیه چای کرد.

تنقلات جای شام را نگرفت و بزودی سر و صدای رکسانا بلند شد:

-        بابا ما گشنمونه!...بیاین بریم خونه دیگه

لیلا سرش را پشت مانیتور قایم کرد و سارا غرید که:

-       خونه، چه خبره؟... (رو به کمال) یه چایی بهشون بده که یه خورده دیگه، آتیش بزنن تو روح علی (می خندد) بگید، بگید! گوش من به شماس!

سعیده شیطنت او را بی جواب نگذاشت و بلافاصله رو به کمال کرد و گفت:

-       بمیرم واست کمال جان! که گیر چه دم بریده ای افتادی! بیا بشین پیش ما داداش! بیا

-       کمال! نری پیش اینا که کشتمت! بیا اینجا             

-       وا، هنوز نه به داره نه ببار! میکشیش. اونوخ فرح بیچاره چی بگه که سند خیانت نامزدشُ دادن دستش

لیلا با گفتن

-       بابا بس سه، کارامون عقبه... سارا، کمال! بیاین این طرح رو ببینید

به کشمکش آنان پایان داد. نیم ساعتی به نیم شب مانده بود که از برج بیرون آمدند و سوار خودروی کمال شدند. قصد داشتند ابتدا سعیده را برسانند اما او با گفتن

-       جواد رفته خونه ی عموش و من تنهام

آنها را منصرف کرد. کمال، با دیدن چشم های نیمه باز سارا، به راه افتاد:

-       پس اول میریم ولنجک

***

دو روز بعدی را در آرامش سپری کردند. از صبح زود به ساختمان مهراس می رفتند و آخر شب، با سرویس «ت ت کمال» به خانه بر می گشتند. در این مدت، سر رکسانا هم با آشپزی و گفتگوی تلفنی با سعیده، گرم بود. ساعت ده صبح سومین روز بود  که رکسانا با تلفن همراه سارا تماس گرفت. صدایش وحشت زده بود:

-         ... رفته بودم ببینم در انباری رو قفل کردم یا نه و از در پارکینگ اومدم تو خیابون. که برم سوپر خرید. یهو سیروسُ دیدم.

سارا جیغ کشید:

-        سیروس؟!

و قلم طراحی از دست لیلا به زمین افتاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...