مهر دل - قسمت 62

لیلا با عجله گوشی را از سارا گرفت:

-        رکسی، رکسی، از پنجره نگاه کن، ببین اون هنوز همونجاست. باشه، گوشی دستمه..(با خودش حرف می زند) باید برم خونه. (دور میز سارا می چرخد) رکسی ترسیده، باید برم خونه!...بله رکسی، چی شد؟...نیستش؟ الهی شکر! ...باشه نگران نباش، خداحافظ

تلفن را قطع کرد و به یک نقطه خیره ماند. سارا با نگرانی دستش را گرفت:

-         لی لی، حالا میخوای چیکار کنی؟

لیلا که به خود آمده بود، دندان هایش را به هم فشرد:

-        سارا... یادته روز دعوا، سیروس به کی زنگ زد؟ (سارا: خب معلومه، به یلدا) چرا باید به یلدا زنگ بزنه؟ یلدا با سیروس چه رابطه ای داره؟ حالا از یه چیزی مطمئنم. کار، کار خودشه

عصبی شده بود. می خواست با تلفنی که در دست داشت، شماره بگیرد که سارا تلفن را از دستش بیرون کشید:

-         اِ، صبر کن ببینم...میخوای زنگ بزنی به یلدا، که چ...

و ناگهان صدای زنگ تلفن شنیده شد. سارا با تعجب به صفحه ی تلفن نگاه کرد:

-         دفتر یلداس؟

دکمه ی بلندگو را زد:

-         بله بفرمائید

-         اوه، سلام سارا جون! فلورا هستم. خانم انتظاری فرمودند: یک ساعت دیگه اینجا باشین!

اشاره ی لیلا را دید و با بی میلی پاسخ داد:

-         باشه میام

لحظاتی در سکوت گذشت، تا آنگاه که سارا با تلفن های پی در پی، کمال و سعیده و رکسانا را احضار کرد. دست از کار کشیده و در انتظار رسیدن دوستانشان بودند که اکرم وارد شد. برای اولین بار، هر دو از دیدن او شادمان شدند. سعیده و رکسانا، نفرات بعدی بودند و با رسیدن کمال، جمع آنان کامل شد. سارا، مرد طراح را به کناری کشید و وضعیت را برای او تشریح کرد. کمال، اصرار داشت که او را تا دفتر  یلدا همراهی کند اما سارا با عصبانیت بر سرش فریاد کشید:

-         چقدر بهت بگم آقای مهندس؟! الان که موقع ابراز علاقه نیست!

سپس کیف ش را از روی میز برداشت و به حالت قهر آنجا را ترک کرد. خانم ها هاج و واج مانده بودند که کمال، به طرف آنها برگشت:

-         لیلا خانم، وقته ناهاره، بهتر نیست که بریم یه جایی و غذا بخوریم؟!

با برخاستن لیلا، همه به راه افتادند.

***         

یلدا، از فلورا خواست تا تمامی قرارهایش را به هم بزند و پس از بیرون رفتن منشی و بسته شدن در اتاق، گلایه هایش را آغاز کرد:

-        ...به من چه که بین اون دو تا، چی بوده و چی شده؟ (پوزخند می زند) یه روز عاشق و معشوق بودن و حالا سایه ی همدیگه رو با تیر می زنن! (روبروی سارا نشست) تقصیر من فقط اینه که چند روز پیش سیروس اومده بود، دیدنم. اومد همینجا و جای تو نشست. ناراحت بود و گفت که میخواد با لیلا از نو شروع کنه! منم خوشحال شدم...قهوه تُ  بخور!... (فنجانش را در دست گرفت) راستش، دلم به حالش سوخت، گفتم این بیچاره که تقصیری نداشته، همش زیر سر اون برادر نامردشه، برا همینم، قضیه ی مهمونی رو بهش گفتم و اونم اومد... اصلا به من چه؟ (سرش را تکان داد) وای، سردرد گرفتم (جرعه ای از قهوه را نوشید) سارا جون، مگه اون شب، این دو تا، همش با هم نبودند؟ (زورکی می خندد) تازه، اون یکی عشقشم اومده بود!

-          من ازش پرسیدم، اونم گفت که می خواسته ببینه سیروس از باباش خبری داره یا نه؟ همین!

-         خب من چی می دونم! تو جای من!.. چند سال پیش، خود لیلا اومد پیش من و گفت: سیروس میخواد بره دنبال باباش و کلی پول ازم گرفت... من خبر نداشتم تا اون روز که سیروس برگشت و گفت میخواد دوباره با لیلا باشه! حالا تقصیر من چیه؟ تو بگو!

گفتگوی آن دو کمی بیشتر از یک ساعت طول کشید. زمانی که سارا از اتاق خارج شد، تحت تاثیر کامل حرف های زن ثروتمند قرار گرفته بود. برخورد گرم و صمیمانه و دیدن چهره ی گریان یلدا، او را متقاعد ساخته بود که وی در این ماجرا هیچگونه نقشی ندارد. فلورا قصد داشت تا او را بدرقه کند اما سارا که از رابطه ی او با علی، خبر داشت، رو ترش کرد:

-         بشین! من خودم راهُ بلدم!

از ساختمان بیرون آمد و به طرف خیابان می رفت که شهیاد را در چند قدمی اش دید. صدایش زد و برایش دست تکان داد. شهیاد با مردهای همراهش دست داد، خداحافظی کرد و به طرف او آمد.

-          چه عجب سارا خانوم! این طرفا.

-          شما چه عجب، یابوی پلاک قرمزت کو؟ نمی بینمش. به کدوم درخت بستیش؟

-          یابومُ دادم نعلش کنن، با مادیون اومدم!

و آنگاه خودروی را که در آن سوی خیابان پارک شده بود، نشانش داد:

-          اوناهاش!

سارا به آن سمت حرکت کرد:

-         زود باش، منُُ برسون برج، که خیلی کار دارم

از خیابان رد شدند. داشت می گفت:

-         چه مدل بالا هم هست! این مادیونُ از کجا بلند کردی؟

که به کنار خودرو رسیدند. ناگهان چیزی را به خاطر آورد. دولا شد و به داخل اتومبیل نگاه کرد:

-         وا، شیشه دودیه! خودشه! این ماشین ...

صدای پایین رفتن شیشه ی خودرو، حرفش را نیمه تمام گذاشت و همزمان صدای فرح را شنید:

-         سلام سارا جون!

بهت زده، به او نگاه کرد. در یک آن، افکار زیادی از مغزش گذشت. با سردی، روبوسی کرد و سوار شد. شهیاد پشت فرمان نشست و به راه افتاد. در طول راه، انتظار شنیدن توضیحی از سوی آن دو را داشت اما بیفایده بود. فرح تنها جویای حال لیلا و رکسانا گردید ولی بارها از او بخاطر کمک های آن شب ش، تشکر کرد. شهیاد هم ساکت تر از همیشه، گوئی، روزه ی سکوت گرفته باشد، هیچ حرفی نزد. او را جلوی برج پیاده کردند و رفتند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...