مهر دل - قسمت 63

یادداشت روی رایانه اش را خواند:

-          ما میریم ناهار و بر می گردیم. رکسی

روی صندلی گردان نشست و با پازدن، کم کم به طرف پنجره رفت. سعی داشت، آرامش پیدا کند. با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد:

-         پس تا حالا، دو تا، از سه تا، پر! سیروس که رفت به درک و شهیاد وانتی هم...آه، آشغال عوضی! تو هم آدمی؟ گفتم حالا که درس نخوندی و باغبون شدی، لااقل آدمی! اما تو هم برو به درک! میمون اصل حجر!...بذار کار لیلا رو درست کنم، اونوقت من می دونم و اون فرحِ بی چشم...نه، نه، اون بیچاره که از دل دوست من خبر نداره! اما آخه، چه جوری، تو دو سه روزه با هم جی جی، باجی شدن؟! چشتونُ درمیآرم. یه لقمه بگیرم واسه لیلا، اووم م م!(خنده اش گرفت. دستش را بالا آورد) آره، اووو م م...

صندلی را می چرخاند و می خندید که تقه ای به در خورد. «وای، خدا» یی گفت و از روی صندلی بالا پرید. در اثر این حرکت، صندلی، با شدت به عقب رانده شد و به میز تک پایه ی استوانه ای شکل برخورد کرد. «بفرمائید» و «آخ» را پشت سر هم بر زبان راند و همزمان با باز شدن در، صدای «ش ررق» در سالن پیچید. سارا با دست های گشوده، در وسط سالن خشکش زده بود. به خرده شیشه ها نگاه می کرد و می نالید:

-         وای، وای!

-         فدای سرتون خانم بکتاش!

-         فدای سرم؟

این را گفت و با عصبانیت به طرف صدا برگشت. در مقابلش مردی با موهای بلند و درهم، لبخند به لب ایستاده بود. خیره خیره به مرد نگاه کرد:

-         فرمایش؟

و به طرف میز لیلا رفت. «من افشین هستم» به مجرد شنیدن نام مرد به سوی او برگشت. جلو رفت و به چهره ی مرد دقیق شد:

-         افشین؟

و ناگهان او را شناخت:

-         اوه، بچه پولدار جردن؛ افشین خره!

هر دو خندیدند. افشین دست دراز کرد تا با او دست بدهد اما سارا خود را به ندیدن زد.

-         بیا بشین (به صندلی اشاره کرد و خودش پشت میز نشست) اینجا رو از کجا پیدا کردی؟

-         رفتم دانشگاه، بعدش سراغتون رو از همدوره ایا گرفتم. خیلی گشتم، تا آخرش، رزیتا رو پیدا کردم. اونقدر پاپی ش شدم تا آدرس محل کارتون رو داد.

-         رزیتا؟ آه، اون شلخته که همین یکی دو هفته پیش ما رو دید ولی هیچی نگفت. خب، حالا راستشو بگو که برا چی اومدی؟

-         معلوم نیست؟ (می خندد) معلومه که برای کی اومدم!

-         اوه، پس دوباره داستان عشقیه! خب بگو

-        داستان؟...زندگی من، کوتاهتر از یه داستانه!... مادر (نفس عمیقی کشید) اون روزها، مادرم با حس مادرانه اش فهمیده بود که من یکی رو دوست دارم! پاپی ام شد. اونقدر که عاقبت اسم اونُ از زیر زبونم بیرون کشید. تا اسمش را نفهمیده بود، همیشه سر به سرم میذاشت و می خندید. خوشحال بود که کسی رو دوست دارم. هی قربون صدقه اش می رفت. تا اون روز...(رو برگرداند) از صبح بهم پیله کرده بود. تو اتاقم بست نشسته بود و می گفت:«بیرون نمیرم تا بگی کیه!» آنقدر سماجت کرد تا بهش گفتم. «لیلا» ...(برای لحظاتی ساکت ماند) مادرم، حرفی نزد. بالاخره اتاقم رو ترک کرد و تنهام گذاشت. فکر می کردم از لیلا خوشش میاد ولی برعکس بود. زندگی از هم پاشیده ی خونواده ی فرهی، چیزی نبود که اون بپسنده! روزهای بعد، کم کم شروع به بدگویی از پدر و مادر لیلا کرد. «مادرش زن شلخته ایه!»، «خوب شد که از هم طلاق گرفتند»، «آخر و عاقبت عاشقی، همینه دیگه، ط لاق!» بعدش، پای بابا رو هم به این ماجرا باز کرد. حالا دیگه دوتایی، ساز مخالف می زدند! بابا از وضع خراب پدر لیلا می گفت. اینکه: «عرضه نداشت. عرضه ی هیچی رو نداشت. اونهمه ارث بهش رسید اما الان، لنگ پول حمومه! توپ بست توی ارثیه ش و فاتحه!» حرف رو با عمل همراه کردند. هر چند روز، یکی از فامیلا یا آشناهایی رو که دختر داشتند، دعوت می کردند. مهمونی می دادند و مهمونی می رفتند. منُ با این دختر و اون دختر آشنا می کردند. وقتی هم که دیدند، فایده نداره، باهام چپ افتادند. از دانشگاه منچستر، برام پذیرش گرفتند و روونه ی انگلیسم کردند. راستش، جرات مخالفت نداشتم!...     

برخاست و شروع به قدم زدن کرد. سارا، از جایش تکان نخورد. نشست و با دقت به او نگریست. با خودش فکر می کرد:

-           چقدر عوض شده! افشین دانشگاه تهران کجا و افشین دانشگاه منچستر کجا؟

مرد موهای بلندش را جمع کرد و با کش بست. سارا تصمیم گرفت، با او صادقانه برخورد کند. صدایش زد:

-          افشین، بیا بشین...فکر کنم هنوز داستانت تموم نشده، بقیه ش؟

-          اوهوم، آره! اما بقیه شم چیزی نداره!

-          خب تو حرف بزن، قضاوتش با... من و لیلا! (فلاسک چای را برداشت و تکان داد) خوبه، قد یه استکان داره!(لیوانی را برداشت و تا نیمه پر کرد) بیا یه ذره چایی بخور و حرف بزن! 

-          باشه، چشم! (سر جایش نشست) آره، روزهای اولی که رفتم، همش به لیلا فکر می کردم. یه مدت که گذشت، تصمیم گرفتم که حسابی درس بخونم و با موفقیت برگردم ایران! ... برا همینم چسبیدم به درس! (جرعه ای از چای را نوشید) دانشگاه را با رتبه ی خوبی تموم کردم و برای کسب تجربه، رفتم ایتالیا... یه مدت اونجا بودم و برگشتم انگلیس و الان هم که اینجام... در خدمت شما!

سارا به چشم های افشین زل زد. احساسش، هشدار می داد که گفته های او صادقانه نیست. دنبال راهی برای راستی آزمایی می گشت. همین موقع تلفن همراهش زنگ زد. کمال بود.

-         سلام، هیچ معلومه که اینا رو ورداشتی، کجا بردی؟... نمی دونی که هزار تا کار داریم؟ دو روز دیگه باید طرحمون رو بدیم به کارفرما و هنوز کلی از کاراش مونده (جیغ کشید) زود برگرد ببینم!

تلفن را قطع کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...