-          هنوز همونطوری هستی! (خندید) همون سارای بکتاشِ یکه بزن! همونی که پسرا، از نزدیکشم رد نمی شدند!... یادمه که تو دانشگاه ، تو از همه بیشتر اسم و رسم داشتی، حتی از استادا!: جاهل دانشکده! یکه بزن! زن عوضی! (قهقهه می زند) طراح شمشیر زن، زیبای سیاه چال!... مشتری پر و پا قرصِ حراستم بودی! و یه روزم نمیشد که احضارت نکنند...بین بچه ها شایع بود که می گفتند، زدی تو پر رئیس حراست، ! یادمه که به خاطر لیلا دعوا کردی و هردوتاتونُ خواسته بودن...

-          ولش کن! اون مال جوونی بود و بس («آه» ی کشید) گذشت و رفت.

-          شنیدم که طراحی داخلی اینجا با شماهاس، آره؟ ... میتونم طرحتون رو ببینم؟

-          بله، چرا که نه! آدم، متخصص معماری از چیچستر باشه و دوره ی معماری رم، تو رم گذرونده باشه و نتونه؟! نه، خواهش می کنم استاد! بفرمائید.

صندلی اش را کنار کشید تا جا برای صندلی افشین باز شود. رایانه را روشن کرد و با بالا آمدن برنامه، بر روی پنجره ی «نقابدار» کلیک کرد. مشاهده ی طرح های ایرانی سارا، افشین را سر ذوق آورد. بر روی هر یک از تصاویر، خم می شد و با دقت آن را بررسی می کرد. منظور و کاربرد هر طرح را جویا می شد و در مورد طرز ساخت آن سوال می کرد. آن چنان سرگرم بحث و گفتگو بودند که متوجه آمدن کمال و خانم ها نشدند. دقایق زیادی بود که آنان وارد شده بودند. زمانی که افشین، طرح آتشدان دیواری (شومینه) را دید، فریادی از سر تحسین کشید:

-            واو، معرکه س، آفرین سارا، براووو!

و در این هنگام بود که سعیده شروع به دست زدن کرد و بقیه نیز از او پیروی کردند.

افشین، ادامه ی کار را رها کرد و از جا برخاست، اما سارا که گویی دنباله بهانه می گشت، از جایش تکان نخورد. رو به رکسانا کردو گفت:

-           غذاتونُ خوردین؟ نوش جون!

و با انگشت لیلا را به افشین نشان داد:

-           اینم فامیلتون! بفرمائید

و صندلی اش را چرخاند و سرگرم کار با رایانه شد. از لحظه ای که سارا، افشین را «فامیلتون» خوانده بود، لیلا از او چشم بر نمی داشت. افشین لبخند بر لب به اونزدیک شد و کمال نیز، با دور زدن میز، به طرف سارا رفت. رکسانا، مبهوت مانده بود که اکرم آستین او را کشید:

-           رکسی، این آقا کیه؟

و سعیده دست دیگرش را گرفت:

-           بیا بریم بشینیم... انگار اینجا خیلی خبره!

هنوز ننشسته بودند که فریاد لیلا،  آنان را سرپا کرد.

-          افشین؟ وای، افشین، توئی؟ خودتی؟ (با خوشحالی دست می زد) هی، سارا، این افشینه!

-          می دونم بابا (دهانش را کج کرد) افشینه، افشینه! خب چیکار کنم که افشینه؟ می خواست نوشین باشه!. خانوووم! شکمت پره، برا همینم، ذوق زده شدی! بپا پس نیفتی دختر جون!

کمال نایلونی را که در دست داشت، روی میز گذاشت:

-          بفرمائید سارا خانوم! ببخشید که ازتون نپرسیدم: چی بگیرم! این سلیقه ی خودمه!

سارا با مداد، کیسه را کنار زد:

-          حالا چی هست؟

-          نمی دونم خوشت میاد یا نه؟... باقالی پلو با مرغه !

سعیده که گوشه ی چشمی به آنها داشت، داد کشید:

-          خودتو لوس نکن دیگه! بخور و خفه شو ببینم اون کانال چه خبره!

و حواسش را جمع گفتگوی افشین و لیلا کرد.

-         ...از خاله فاطی چه خبر؟ شنیدم بالاخره شوهر کرده و از تهرون رفته. می گفتند که با هیشکی رابطه نداره، آره؟

-         آره، همون سالی که مامان شوهر کرد، اونم رو چشم و هم چشمی شوهر کرد و رفت شهرستان... بیا بشین... اینی هم که هیچکس ازش خبر نداره، تو خانواده ی مادری من، ارثیه! هر کی رفته دنبال زندگیش و هیشکی از هیشکی خبر نداره! ... ببخش که وسایل پذیرایی نداریم.

سارا، با دهان پر، اعتراض کرد:

-           ازش پذیرایی کردم!اوووم... چائی یم خورده!

و در جواب:

-          چایی مونده ی صبحُ؟

لیلا، با عجله غذایش را فرو داد:

-          می خواستی براش قربونی بکشم؟

این را گفت و به سرفه افتاد. کمال با دستپاچگی لیوان آب را به دستش داد. سعیده، داد زد:

-           بزن پشتش!

همه خندیدند و کمال، خجلت زده، قدمی به عقب برداشت. در این میان پچ پچ رکسانا، زیر گوش سعیده و اکرم ادامه داشت:

-         ...خودشه، مطمئنم که خودشه! این همونیه که واسه لیلا گل فرستاده بود، باید خودش باشه! حتما همونه...سارا می گفت که توی دانشگاه خاطرخواه لیلا بوده! ... آه، فکر کنم دیروز پریروزم دور و بر خونه دیده باشم ش! (سر تکان داد) بیچاره شهیاد!

شنیدن کلام آخر، کافی بود تا سعیده از افشین و لیلا، چشم بردارد. برگشت و به رکسانا و سپس اکرم، خیره شد.

-            پاشین، پاشین، بریم یه گشتی توی محوطه بزنیم و برگردیم!

قدم زدن آن سه، آنقدر طولانی شد که لیلا، نگران گردید:

-            کجا موندن؟ اصلا چرا رکسی رو با خودشون بردند؟

می خواست با تلفن همراه رکسانا تماس بگیرد که سارا پیشدستی کرد. سرش را از پنجره بیرون برد و با جیغ و داد، آنها را به بالا خواند. سعیده، خیلی زود، بالا آمد. بقیه، سراغ اکرم و رکسانا را گرفتند و سعیده پاسخ داد:

-           اکرم داره با دفترشون حرف میزنه، الان میاد و رکسانا هم داره با شهیاد حرف میزنه (خندید) تا من بیام، همه ی گزارشا رو بهش داده بود. (بطری کوچکی را از داخل کیقش بیرون کشید و جرعه ای نوشید) اومدن افشین خانُ که شنیدم... ولی بقیه شُ، نه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...