سارا، ناراحت شدن دوستش را دید:   

-         وا، به شهیاد چه مربوطه؟ اونم شده یلدا؟

-         شهیاد کیه؟ (این را افشین پرسید و سعیده در جوابش گفت:)              

-         یه دوست خوب! کسی که موقع سختیا، همه کاری واسه دوستش میکنه!

تلخی سارا، همه را متعجب کرد:

-          اَه، بسسه سعیده...اون یه باغبونِ اجاره ایه، با یه وانت قراضه! فقط همین

رکسانا که هنگام وارد شدن، سخنان او را شنیده بود، با چشم هایی اشک آلود، جلو آمد. نگاهی رنجیده به سارا انداخت و سر تکان داد. لب هایش را باز کرد تا چیزی بگوید اما پشیمان شد. روبرگرداند و با شتاب به طرف در می رفت که اکرم روبرویش سبز شد. لیلا جلو دوید، بازوی او را گرفت و در آغوشش کشید. ناگهان بغض رکسانا ترکید. سرش را روی شانه ی لیلا گذاشت و به سختی گریست. 

سارا، شرمگین از حرف های تندی که بر زبان رانده بود، با دیدن چهره ی گرفته ی کمال و نگاه های سرزنش آمیز سایرین، جلو رفت. دخترجوان به جای هر حرفی، چشم هایش را به او دوخت. سارا، طاقت نگاه بیگناهش را نداشت. او را در بغل گرفت و صورتش را بوسه باران کرد.

پیشنهاد سعیده:

-          کار دیگه بسه، جمع کنید، بریم

مورد موافقت لیلا قرار گرفت:

-          آره، بزنین بریم!

و سپس رو به افشین کرد:

-        پسر عمو! از دیدنت خوشحال شدم. شماره ی همراهتُ بهم بده تا هر وقت فرصت شد، همدیگه رو ببینیم! (برگه ی کوچکی را جلوی او گذاشت) راستی با چی اومدی؟ ماشین داری؟

افشین، تلفن همراه او را از روی میز برداشت، شماره گرفت و تلفن را به او برگرداند:

-         اینم شماره ی من! ذخیره ش کن». تلفن همراهش را که زنگ می زد، از جیب شلوارش بیرون کشید و صفحه ی آن را به لیلا نشان داد:«اینم شماره ی لیلای عزیز!

اکرم زودتر از بقیه، آنجا را ترک کرد. بقیه نیز با جمع و جور کردن وسایل، به راه افتادند. کمال برای بیرون آوردن ماشین، به زیر زمین رفت. افشین و لیلا، جلو افتادند. سارا، آخرین نفر بود که درب سالن را قفل کرد و پشت سر رکسانا و سعیده بیرون آمد. تلفن رکسانا به صدا در آمد:

-         بله، سلام آقا قدرت...چی؟نفهمیدم چی؟ (پا سست کرد) .... کی؟.....نپرسیدی واسه چی؟ (سارا به او رسید)....اسم مرده چی بود؟...چقدر؟...باشه، ممنون

رنگ پریدگی اش، سارا را ترساند:

-           چی شده رکسی؟ اِ، اِ، اِ، وای، سعیده! بدو افتاد

فریاد سارا، بقیه را بازگرداند. سعیده به فوریت وارد عمل شد. شکلاتی در دهان دختر گذاشت و آرام آرام شانه های او را مالید. کم کم، رنگ به صورت رکسانا بازگشت. در مقابل پرسش های مکرر سارا، به لیلا اشاره کرد:

-           قدرت بود. نگهبان ساختمون. می گفت که دو تا مامور با یه حکم جلب اومدن! ...

لیلا غر زد:

-           مگه چکات تموم نشده سارا؟

-          برای اون نه؟ این دفعه مال تو بوده!                             

-          مال من؟ من که چک ندارم! من اصلا دسته چک ندارم! یعنی...

-          می گفت، اسم شاکی طاهر خانیه! هنوز اونجان!

-          سیروس؟!

سرخ شدن چهره ی لیلا، دیری نپائید. در یک آن سفیدی برف مانندی تمام صورتش را پوشاند. چشمانش را بست و بر زمین نشست. سارا، فریاد زنان، به سویش دوید. همه دست و پایشان را گم کرده بودند که ناگهان شهیاد، در پشت سر افشین ظاهر شد. از کنار او گذشت و بی توجه به گریه ی سارا، زانو بر زمین زد. جسم بیهوش لیلا را بر روی دست ها گرفته و از زمین برخاست. «آه» عمیقی کشیده و با تمام توان، از پله ها سرازیر شد. در آن لحظات، هیچ چیز و هیچکس غیر از لیلا را نمی دید. خودش را به وانت رساند. او را بر روی صندلی عقب خواباند، می خواست درب را ببندد که ناله و تکان خوردن لیلا را دید. خوشحال شد.دست او را دست گرفت و صدایش زد:

-         لیلا! لیلا جان!

و او چشم گشود.

با بهتر شدن حال لیلا، جر و بحث سعیده و سارا شروع شد:

-         خوبه سارا جان، برو اونور، اینقدر حرصمُ در نیار! چیزیش نیست...وای از دست تو!

و لیلا از دست آن دو به ستوه آمد:

-          خفه م کردید

برخاست و نشست. همین موقع بود که افشین را دید:

-         وای، تو هنوز اینجائی؟

افشین به کنار درب اتومبیل آمد.       

-         لیلا، جریان چیه؟ مامور، چک...مثل اینکه بدهی داری، نه! (سارا و سعیده آن دو را تنها گذاشتند)

-         اوهوم، ولی نگران نباش، درست میشه.

-         من یه مقدار اُیرو با خودم دارم، میخ...

-       نه، نه، لازم ندارم. جدی میگم. اگه خواستم، چشم! ازت قرض می گیرم...گفتی تو کدوم هتلی؟ ... کمال، آقا کمال! (کمال جلو دوید) میشه ازت خواهش کنم، افشین رو برسونی. ببخشید! ...برو خیال راحت، بچه ها پیشم هستن!  

سعیده، از دوستانش خداحافظی کرده و با کمال و افشین، همراه می شود. شهیاد، پشت فرمان وانت می نشیند و دخترها سوار می شوند. وانت به راه می افتد. همه ی حواس سارا و رکسانا به لیلاست و متوجه تغییر مسیر نمی شوند. شهیاد، با یکدست رانندگی می کند و با دست دیگر، یواشکی پیامک می نویسد. وارد اتوبان صدر شده و خدا، خدا می کند که آنها از حال خود بیرون نیایند. پیامک را ارسال کرده و منتظر می ماند. چند لحظه بعد، چشمک زن تلفنش روشن می شود. از اتوبان خارج می شود. سعی او برای خواندن پیامک، بی فایده است. به هوای خرید، کنار کشیده و می ایستد:

-           میرم یه چیزی بخرم، جایی نرید، ها!

از اتومبیل دور شده و در جستجوی قنادی، سر از میوه فروشی در می آورد. قبل از خرید، پیامک را می خواند و خوشحال می شود:

-           آقا دو کیلو موز و دو تا بسته توت فرنگی بدین

پیامک دیگری ارسال می کند و میزان خریدش را بالاتر می برد:

-           دو تا هندونه هم بکش! به شرط چاقو، ها!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...