بسته ها را پشت وانت می گذارد و سوار می شود. سارا، گرسنگی لیلا را بهانه می کند:

-        لیلا گشنه س! کو این شیرنیت؟

جلوی اعتراض لیلا را با فشار دست، می گیرد. شهیاد، پیاده شده و با کیسه موز بر می گردد:

-        بفرمائید خانم بکتاش...بخورین تا برسیم!

و می خواهد به راه بیفتد که سارا، جیغ می زند:

-        خودت بهش بگو، به من چه! الان میگه تو الکی میگی (به راه می افتد)... آقا شهیاد، ببخشید ها، خانوم! فشارش افتاده... شیرینی میخواد

خنده ی ریز رکسانا که با صحبت او شروع شده، به قهقهه تبدیل می شود.

-         برو خالی می بنده!

خوردن موز تازه تمام شده است که شهیاد در سمت راست خیابان یک طرفه توقف می کند. بسته ها را از پشت وانت برداشته و به طرف ساختمان قدیمی در آن سوی خیابان می رود. سه جفت چشم، از داخل ماشین، به او دوخته شده است. از پله ها بالا می رود. مقابل درب بازکن تصویری ایستاده و خودش را معرفی می کند. درب ساختمان باز می شود. شخصی از ساختمان بیرون آمده و کیسه های میوه را از وی تحویل می گیرد. شهیاد بازمی گردد:

-          نمیخواین پیاده شین؟

هر سه نفر، همزمان، شروع به حرف زدن می کنند:

-          اینجا کجاس؟

-          خونه ی کیه؟

-          چرا اومدی اینجا؟

و او دست هایش را بالا می برد:

-           خونه ی یکی از آشناهامه! (در را باز می کند) طلبکارا دم خونه تونن و صلاح نیست که برین اونجا...بیاین

دخترها، دست از هیاهو بر می دارند. یکی، یکی، پیاده شده و در یک صف به دنبال او حرکت می کنند. پیرزنی به استقبال آنها می آید. شهیاد، خودش را کنار می کشد تا خانم ها جلو بروند. از راهروی پوشیده از تابلوهای بزرگ و کوچک نقاشی و خط، گذشته و به اتاق پذیرایی وارد می شوند. پیرزن سپید مو، لاغر اندام و ریز جثه ای که در میانه ی اتاق، بر روی مبل بزرگی نشسته است، با نگاهی تیزبین، به آنان خوشامد می گوید:

-            خوش آمدید، بفرمائید. ببخشید که من توان حرکت ندارم

طنین صدایش را گرم و خوشایند یافتند.            

در این هنگام، درب سمت راست باز شد و دختر نوجوانی وارد اتاق گردید:

-            مادر بزرگ ، این خانم ها، دوستای داداشند!

سلام کرد و با لبخند، برای آنها دست تکان داد:

-           ببخشید، یه لحظه اینو برای مامان بزرگ بندازم و بیام خدمتتون!

پتویی را که در دست داشت، بر روی پاهای پیرزن انداخت و مشغول برداشتن و مرتب کردن پتوی قبلی شد. لیلا فرصت را غنیمت شمرد و زیر لبی از سارا پرسید:

-           خواهر شهیاده؟

و او در جواب، شانه بالا انداخت. رکسانا که پشت سر آن دو ایستاده بود، سرش را جلو برد و با صدای خفه ای گفت:

-           نه بابا، شهیاد که خواهر نداره! تازه، هیچیشم، مثه اون نیست!

شنیدن صدای سرفه ی مردانه، آنان را از دقت در اندام و چهره ی دختر جوان باز داشت. زن و مردی پا به سن گذاشته، از همان در وارد شدند. زن با آغوش باز به طرف آنان آمد:

-           سلام، خوش آمدید، چرا نمی فرمائید داخل؟

و مرد به طرف پیرزن رفت:

-           سلام مادر

و کنار مبل او زانو زد و نشست. زن در حال روبوسی با دخترها بود که با خوشحالی به پشت سر آنها نگاه کرد:

-         سلام پسرم، بیا عزیزم!

مشاهده ی کمال، برای هر سه ی آنها غافلگیر کننده بود و در این میان، سارا نتوانست «آه» بلند و کشیده اش را کنترل کند. کمال در جلوی چشم آنان، مادرش را در آغوش کشید:

-         سلام خوشگله!

و گونه ی او را بوسید. سپس برای مادر بزرگ و پدرش دست تکان داد:

-         سلام مامانی، سلام جناب گردان! سلام زغال اخته!

هنوز بهت و حیرت دخترها، برطرف نشده بود که دختر و پسر جوانی، جر و بحث کنان وارد شدند.

-         من به اون دوست تو، درس نمیدم که نمیدم!

-         باشه نده، منم با فاطمه میرم پیش دایی سوسن.

-         چی؟، چی؟ اگه جرات داری برو، برو ببینم ...

دختر جوان که گویا به قصد خاصی سر بسر پسر می گذاشت، زودتر آنها را دید. آستین او را کشید و وی را متوجه حضور مهمانان کرد. مادر خانواده، نگاه سرزنش آمیزی به آنان انداخت ولی کمال راه نگاه او را بست:

-         مامان، بیاین خانم ها را بهتون معرفی کنم ... (با ملایمت مادر را به سمت دوستانش چرخاند) خانم لیلا فرهی...خانم رکسانا ثابتی و خانم... سارا بکتاش

انگار نام سارا، برای خانواده ی گردان کاملا آشنا بود زیرا همه، به او خیره شده بودند.

-         حالا گردانِ گردان! ...مادر بزرگم: خانم مهر انگیز راستگو و پدرم، جناب گردان بزرگ! اونی هم که روی پای بابا نشسته، زغال اخته ی باباشه! روشنک خانوم! این خانومی هم که دستش تو دستمه و ما دو تا برادر، با دو تا دیگه خواهر، همش دورش می گردیم...مادرم، خانوم روح انگیز راستگوس. این دو تا هم که دائما در حال جنگ و دعوان، خواهر و برادرمن! راشین و جلال!... حالا بفرمائید بشینید.

با تعارف خانم گردان، دخترها در کنار یکدیگر، بر روی کاناپه نشستند. کمال، مانند پدرش، نشستن در جلوی پای مادر بزرگ را به نشستن بر روی مبل ترجیح داد. راشین و روشنک، هم مشغول پذیرایی شدند. سکوت بوجود آمده با صدای زنگ در می شکند. جلال به طرف درب بازکن می رود. لحظه ای بعد شهیاد وارد می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...