مهمان جدید، شهیاد است. آقای جمال گردان، به احترام او، جایگاهی را که در کنار مادر زنش دارد، ترک می کند. کمال به استقبال دوستش می رود:

-         پس کجا رفته بودی؟

-         رفته بودم دنبال سفارش خانم ها!

جلال، جعبه ی کیکی را که در دست دارد، بالا می برد:

-         ایناهاش!

و روح انگیز گلایه می کند:

-         یعنی آقا، اینجا چیزی پیدا نمی شد؟

شهیاد، با گفتن:

-         ببخشید، به رکسانا قول خریدنش را داده بودم

با پدر خانواده دست داد و خودش را معرفی کرد. برای روشنک و راشین، سر تکان می داد که نگاهش به دخترها افتاد. کلمه ی «دروغگو» را از روی لب های سارا خواند و رنگ پریدگی و اضطراب لیلا را هم دید. لبخندی زد و جعبه ای کوچکی را که در دست داشت، به طرف او دراز کرد:

-          لی...خانم فرهی! این هم دستکش هاتون که جا گذاشته بودین!

چشمکی به رکسانا زد و به طرف روح انگیز برگشت.

-         ببخشید خانم گردان، تقصیر من نیست که بی موقع مزاحم شدیم. اصرار آقا کمال بود که سارا خانوم و بچه ها، حتما امشب شما را زیارت کنند!

-         ما هم مشتاق دیدار بودیم... بفرمائید بشینید.

در میان تعجب دخترها، شهیاد از نشستن عذر خواست و به بهانه ی انجام کاری ضروری، با آنها خداحافظی کرد. جمله ی کوتاهی خطاب به آنان گفت:

-         میرم و بر می گردم

و به اتفاق کمال، از اتاق خارج شد. با بیرون رفتن آن دو، روشنک، نخ جعبه ی شیرینی را باز کرد و با برداشتن در آن، فریادی از شادی کشید:

-         اوه جونم! خودشه!

به طرف کاناپه دوید:

-        سارا جون، ببین!...این شهیاد شما، هم خوشگله و هم با سلیقه س! فقط خیلی بد لباسه!

تشر روح انگیز، دخترک را ترساند. سارا او را کنار خودش نشانید و لیلا در حالی که نیم نگاهی به شیرینی ها داشت، گفت:

-        عزیزم، به مردا که نمیگن خوشگل!

و رکسانا با دلخوری ادامه داد:

-        لباس اسپرت که بد نیست!» 

-        آره روشنک جون! ...آه، آه، شیرینی تره؟ پس کو پیش دستی ت؟ بدو بیار که بعضیا ضعف نکنند.

روشنک دست به گردن سارا انداخت و او را بوسید:

-        مرسی سارا جون!

و دوان دوان از اتاق خارج شد. کمال که از بدرقه ی شهیاد برگشته بود، از جلوی در خواهرش را صدا زد:

-        راشین، نمیخوای بهمون غذا بدی؟

داشت از پشت کاناپه رد می شد که مورد پرسش لیلا قرار گرفت:

-        آقا کمال، چیزی شده؟ آقا شهیاد کجا رفت؟

-        گفت میره دنبال سم گل! (تعجب دخترها: سم گل؟) آره، گفت که باید همین امشب به گلاش برسه!

ورود راشین به گفتگوها خاتمه داد:

-        بفرمائید شام

روشنک که با پیش دستی و چنگال برگشته بود، به خواهرش اعتراض کرد:

-        اول شیرینی، من شام نمیخوام

اما با دیدن نگاه پدر و مادرش، ساکت شد. ظرف ها را روی میز گذاشت و اتاق را ترک کرد. جلال جلو افتاد و مهمانان را به اتاق های آن سوی حیاط برد. اتاق غذاخوری، با میز و صندلی های قدیمی و نقاشی های مینیاتوری و شمعدان های ناصرالدین شاهی اش، سخت مورد پسند سارا قرار گرفته بود. آقای گردان بزرگ، خوشحال از نظر دختر جوان، برای اولین بار از زمان حضور آنان، شروع به حرف زدن کرد:

-       اینجا رو مرحوم پدرم ساخت... خودش معمار بود، بهش «اوستا کمال ترک» می گفتند. (سارا را کنار خودش نشاند) من شیش ساله بودم که اینجا رو شروع کرد (بشقاب او را برداشت) هر چقدر بس شد، بگو (پلو را کشید و خورشت خوری را نیز با تکه های بزرگ مرغ پر کرد)...بله، دو سال طول کشید تا تمام شد. اینجا رو به سبک دوره ی قاجاریه ...

دلشوره، لیلا را رها نمی کرد. برای رعایت ادب و به ظاهر به حرف های مرد گوش می داد ولی غذا از گلویش پایین نمی رفت. خوشبختانه نگاه تمام اعضای خانواده ی میزبان، به سارا دوخته شده بود و کسی به او توجه نمی کرد. تلفن همراه کمال و رکسانا، همزمان زنگ زد. کمال برای جواب دادن بیرون رفت ولی صحبت رکسانا کوتاه بود. «فرح بود، سراغ شهیاد رو گرفت و قطع کرد» کمال هم برگشت. در طول صرف شام، این کار، چند بار دیگر تکرار شد.

تازه میز غذا را جمع کرده و در سکوت به خاطرات روح انگیز خانم گوش می دادند که شورزدگی دل لیلا به نهایت رسید. خودداری ش را از دست داد. تلفنش را از درون کیف دستی بیرون آورد، اما دست هایش می لرزید و نای شماره گرفتن را نداشت. سر در گوش رکسانا گذاشت و بریده، بریده، از اوخواست تا با شهیاد تماس بگیرد. تحملش را از دست داد و اشک در چشمانش حلقه زد. بیش از این طاقت بی خبری را نداشت.

یک نگاه سارا، کافی بود تا وضعیت دوستش را دریابد. به تندی از جا برخاست: «ببخشید مادر»ی گفت و بسوی لیلا دوید. بر روی او خم شد:

-         چیه لیلا؟ خوبی؟

-         آه، نه، نه! (با نگاهی پر از التماس، به کمال نگاه کرد) کمال، شهیاد کجاست؟ (دست های درهم گره خورده اش را به طرف اودراز کرد) خواهش می کنم... بگو شهیاد، کجاست؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...