اشک های بی صدای دختر، به رکسانا، هم سرایت کرد. آقای گردان بنای قدم زدن را گذاشت و روح انگیز و دخترها، دور لیلا حلقه زدند. هر کدام سعی داشتند تا با گفتن حرف های امید بخش، او را آرام کنند. به صدا درآمدن همزمان تلفن های سارا و لیلا، برای چند لحظه، سکوت را برقرار کرد. هر دو تماس از سوی یلدا بود. صفحه های تلفن را به هم نشان داده و در یک زمان دکمه ی بلندگو را زدند. اول لیلا صحبت کرد:

-           سلام، یلدا جان، جونم؟!

و سارا هم پس از او سلام کرد و گفت:

-         چی شده که هر دوتامونو با هم گرفتی؟..آره، مثل همیشه با همیم! ...بذار لیلا قطع کنه بعد (با اشاره او، لیلا، دکمه ی قطع مکالمه را فشرد) حالا بهتر شد.  خب، چه خبر؟... نه خونه نیستیم. اومدیم مهمونی...(کمال، روبرویش ایستاد و لب زد: آدرس ندی!) آره خوش میگذره! خونه ی یکی از دوستان هستیم...نه تو نمیشناسیش ... نه، میریم خونه ولی الانم میتونی بگی ...باشه پس بعدا زنگ بزن. خداحافظ

تلفن لیلا دوباره زنگ می زند. این بار افشین است ولی او که حوصله ی صحبت کردن ندارد، با گفتن:

-           بهت زنگ میزنم

فرصت حرف زدن را به وی نمی دهد. چشم های پر از اشک لیلا، همچنان به کمال دوخته شده بود. آرام آرام، حرف می زند:

-           اون موقعی هم که برای آخرین بار پدرم رو دیدم، دلم همینجوری، مثل سیر و سرکه می جوشید. الانم همونجوری شدم! اون دفه واسه بابا بود و این دفه واسه ش...

لب خود را گاز می گیرد. رکسانا دست های او را در دست می گیرد و از سردی آنها اظهار تعجب می کند. سارا در حالی که به نقطه ای خیره مانده است، با خودش حرف می زند:

-         مگه میشه؟ ...یه چیزی این وسط جور در نمیاد! یلدا با سیروس و فلور و...علی! اصلا این مرتیکه، یه دفه از کجا پیداش شد؟ چطوری یه راست اومد تو مهمونی؟... (رو به لیلا) لیلا! یلدا میگه زنگ زدم خونه نبودید، ولی مگه اون، شماره ی خونه ی رکسی رم داره؟»

-          نه! یعنی، من که بهش شماره ندادم!

-          منم داره کم کم دلم شور میزنه!       

 ناله ی رکسانا، مادربزرگ را به دخالت واداشت:«دهن باز کن و حرف بزن بچه!» و در حالی که با تکان دادن دست، نوه اش را ملامت می کرد، ادامه داد:

-          لالمونی گرفتی که چی؟ از چشات معلومه که یه چیزایی میدونی!

سارا هم به طرف کمال برگشته بود.       

-         وای خدا! باز گیر مامان بزرگ افتادم! (نگاه سرزنش آمیز سارا را دید) وای از دست شما، مامانی! ... قرار شده بود، حرف نزنم، ها! از دست شما! (راشین: داداش!) باشه، باشه، میگم (دست هایش را که بالا برده بود با انداخت و عصبانیت به بغل پاها کوبید)... شهیاد، رفت سراغ سیروس! 

رکسانا جیغ کشید و سارا فریاد زد:

-          الان، باید اینو بگی! واقعا که!

کمال که هجوم لیلا، برای بیرون دویدن از اتاق را حدس زده بود، راه او را بست. اکنون او بود که فریاد می کشید:

-         شهیاد، گفته نذارم هیچکدوم شما برین بیرون! میرین اونجا و کارا رو بدتر می کنین... بس کن سارا! میخوای بذارم بری که چی؟ اونا شرخرای حرفه این! کارشون شر درست کردنه و کتک کاری! (با دست های از هم گشوده جلوی درب ایستاد) نمیذارم بری... ترو خدا بس کنین!

لیلا به التماس افتاد:

-        کمال! شهیاد تنهاست! ولی خودتم میدونی که اون مرتیکه، اون سیروس کثافت، تنها نیست، خودت گفتی شرخرن! خودت گفتی...

و به گریه افتاد. سارا دست او را دست گرفت و سعی کرد، کمال را کنار بزند. جیغ زد و بر سر او فریاد کشید:«برو کنار کمال! ما باید بریم اگه اتفاقی برای شهیاد بیفته چی؟ میدونی که لیلا دوستش داره!» فریاد کمال همه را بهت زده کرد:

-         آره میدونم که لیلا، شهیاد رو دوست داره ولی منم تو رو دوست دارم و نمی...

صدای «اوه»، «وای» و «آخ» روح انگیز و دخترها، اعتراف عشقی او را نیمه کاره گذاشت. کمال به خود آمد، رنگ باخته سر به زیر انداخت و به چهارچوب در تکیه داد. شنیدن چنین حرف هایی از زبان پسر بزرگ خانواده، برای پدر و مادر و خواهرها و برادرش، بی سابقه بود. کمال همیشه متین و آرام، در حالتی کاملا احساسی پرده از عشق و علاقه اش به سارا را برداشته بود و اکنون همه ی اعضای خانواده و حتی مهمانان نیز با تعجب به آن دو نگاه می کردند. وضعیت سارا دست کمی از او نداشت. کیفش بر روی زمین افتاده بود و خودش، سست و بی حال، در آغوش لیلا فرو رفته بود. این بار آقای گردان بود که دخالت کرد:

-         خب، همه با هم میریم.! من و کمال هم با شما میایم (رو به پسر دیگرش کرد) جلال، تو مواظب مادر و خواهرات باش... بیاین بریم.

پیشنهاد او با دست زدن رکسانا، روبرو شد. روح انگیز به قصد اعتراض، می خواست حرفی بزند، اما با نگریستن به چهره ی مصمم شوهرش، از این کار خودداری کرد. لیلا از همه عذر خواست. در حال خروج بودند که مادر بزرگ، دخترش را صدا زد:

-          روح انگیز! مادر! نذار این دو تا بدون خوردن نقل، از در بیرون برند!

راشین و روشنک، به طرف بوفه دویدند. با شتاب ظرف کریستال را بیرون آورده و با خنده و شادی، آن را به سمت سارا بردند.

-         بفرمائید زن داداش!

لیلا، با عجله ای که برای رفتن داشت، در موضوع مداخله کرد.

-         آخه، الان که مناسب این کار نیست            

-       وا، برای چی مادر؟ خب، غذاهایی که خوردین، طبع همه ش سرده، برا همینم گفتم: نقل بخورین، که گرمیه! مگه عیبی داره دخترم؟!

حرف های به ظاهر ساده ی مادربزرگ، پاسخی نداشت. هر کدام نقلی برداشتند و از خانه خارج شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...