جمعیتی که جلوی ساختمان 180 جمع شده بودند، از وسط خیابان کنار نمی رفتند. لیلا، منتظر ایست کامل خودرو نماند، درب را باز کرد و بیرون پرید. جیغ سارا، کمال را ناچار به توقف کرد. فریاد ناگهانی مردی که دور از جمعیت و کمی جلوتر، ایستاده بود، همه را متوجه او کرد:

-         چک مال او زنه س!

و به دنبال آن، چند نفری که گویا شاکی بودند، به سمت لیلا، که داشت به طرف شهیاد می دوید، هجوم بردند. کاری از دست تنها ماموری که در صحنه حضور داشت، ساخته نبود. شهیاد، ناچار به درگیری شد. لگد او، اولین نفر از مهاجمان را نقش زمین کرد و نفر دوم را نیز با مشت به عقب راند. رکسانا، سیروس را به سارا نشان داد. او، در حالی که لبخندی بر لب داشت، دور از جمعیت ایستاده بود و با لبخند و لذت، دعوا را تماشا می کرد. در همین زمان، حمله کننده ها، که با ضربه های شهیاد، عقب نشسته بودند، عصبانی و خشمگین، دوباره هجوم آوردند. آقای گردان و کمال، وارد درگیری شدند و سارا و رکسانا، با کمک زنی دیگر، لیلا را از از وسط معرکه دور کردند.

فریاد: «ببرینش تو!»ی شهیاد، کافی بود تا دخترها، لیلا را با زور، به داخل ساختمان ببرند. قدرت، پشت سر آنها درب ورودی را قفل کرد و خود در جلوی آن به نگهبانی ایستاد. هر چهار نفر، با ناراحتی، از پشت شیشه ها، صحنه های درگیری را تماشا می کردند که شهیاد به طرف آنها برگشت و با دستش علامت داد.

رکسانا، جیغ کشید:

-        چی میگه؟

و زنی که با آنها وارد ساختمان شده بود، گفت:

-        میگه برین بالا!

تازه اینجا بود که سارا متوجه او شد.

-         تویی اکرم؟

-         آره، بیاین بریم بالا، اون همه ی حواسش به شماهاس و نمیتونه دعوا کنه!

دخترها با تعجب به او نگاه می کردند که قدرت، از لای داد زد:

-         مامورا اومدن، برین بالا

فرصت، سوال و جواب نبود. به طرف آسانسور دویدند. به محض رسیدن به داخل آپارتمان به سمت پنجره ها دویدند. جلوی ساختمان پر از مامور بود. چند لحظه بعد، با شنیدن صدای زنگ، همه وحشت زده، از پنجره ها فاصله گرفته و پشت در جمع شدند. صدای «باز کنین، منم کمال» خیال آنها را آسوده کرد.

مشاهده ی خون گوشه ی لب پسر و پیراهن پاره ی پدر، ناله ی سارا را به دنبال داشت:

-         وای، آقا جون!

زیر بازوی آقای گردان را گرفت و در حالی که او را به سمت مبل می برد، سر رکسانا داد کشید:

-         رکسی، باند و گازُ بیار!

لیلا و اکرم، فرصت نشستن به کمال را ندادند.

-         شهیاد، کوش؟ پس اون کجاست؟

-         آخ!... مامورا همه رو گرفتن... (روی صندلی نشست) اوووو!

رکسانا در حالی که در جعبه ی کمک های اولیه را باز می کرد، محلول بتادین و گاز استریل را به دست سارا داد و گفت:

-         پس من برم پایین

لیلا، با عجله به طرف در دوید:

-         نه، من میرم

و اکرم به سرعت در کنار او قرار گرفت:

-         منم میام!

سارا می خواست خون چانه ی کمال را پاک کند که او دستش را گرفت و لیلا را صدا زد:

-         نرین، نیستن! شهیاد و فرح، رفتند کلانتری!

-         وا، فرح از کجا پیداش شد؟

-         نمی دونم. مامورا داشتن همه رو دستبند می زدند که فرح اومد...اوخ!...سوختم!...گفت...یعنی خواهش کرد، شما خونه بمونین.

لیلا، سست و بی حال به کفش کن، تکیه داد. رکسانا به سمتش دوید و دست های او را در دست گرفت. اکرم، بنای قدم زدن و شماره گرفتن با تلفن همراهش را گذاشت. راه رفتن او، سارا را عصبی می کرد، می خواست اعتراض کند که اکرم شروع به صحبت کرد:

-        جناب آریان، سلام... ببخشید که بی موقع مزاحم شدم، راستش واسه... (نگاهش به سارا افتاد) واسه ی آقا شهیاد! همون باغبونی که تو برج مهراسه...نه، نه! دعوا کرده! دم خونه ی خانم فرهی و بکتاش، با چند نفر دعوا کرده! ...بله، بردنشون کلانتری، نمیدونم کدوم کلانتری... خیابون ولنجک! ...بله، گفتم چون ممکنه کارای برج عقب بیفته، شما در.....

زنگ تلفن همراه لیلا، حواس ها را به طرف او کشاند:

-         آه، فرحِ! (دکمه ی تماس را زد) سلام، شهیا ...راجع به چک ها؟ م من، آره، من...به جای بابا چارتا چک بهش دادم، سه تا چک برای بدهیش و یکیم برای اینکه قاچاقی از مرز ردش کنن! هر کدومشم پنج ملیونه... نه، چارتا، پنج تا! ...آره، مطمئنم... کل چکاش بیست ملیونِ!... وا، نه... پنجاه ملیون! ولی  پنجاه ملیون ریال، نه تومن! (جیغ کشید) غلط کرده، مرتیکه! من الان میام اونجا! مگه میشه من نیام؟     

سارا به کمک دوستش آمد. گوشی را از دست او بیرون کشید:

-        بده ببینم چی میگه...سلام فرح! ببین، هر چی لیلا میگه درسته! من خودم اونجا بودم که چکا رو بهش داد... اصلشو دیدی؟ وای یعنی دویست تاس؟!...باشه نمیذارم بیاد

تماس را قطع کرد و کنار لیلا روی زمین نشست. با دلسوزی به او نگاه کرد:

-        میگه نباید تو بری. اگه بری، حکم جلبتُ دارن و همونجا میگیرنتُ و میندازنت، زندون!...آخ، که ما دو تا چه گندایی  زدیم! اون از چک من و اینم از چکای تو! انگار باید همش کار کنیم و پول...

آقای گردان که دختر ها حضور او را کاملا از یاد برده بودند، با صدایی سرشار از محبت گفت:

-         توکل به خدا!

به زحمت از جایش برخاست:

-       من میرم کلانتری، ببینم چه خبره ولی کمال، پیش شماها میمونه! آقا شهیادم راست گفته، صلاج نیست، شماها برین اونجا...رکسانا خانوم! دخترم کمک می کنی، من کتم رو بپوشم؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...