با رفتن آقای گردان، لیلا به گوشه ی شومینه پناه برد و رکسانا، به آشپزخانه رفت. اکرم، ساکت و در خود فرو رفته، روی پله ها نشست و سارا، به کار مداوای کمال پرداخت. خون خشک شده ی گوشه ی لب او را، پاک کرد و محل بریدگی را با بتادین شست.

-          بریدگیش زیاد نیست

این را گفت و روی زمین، کنار پای کمال نشست. زانوهایش را جمع کرد و در بغل گرفت:

-          باید یه جوری پول جور کنیم، ولی چه جوری؟...پول کمی هم نیست. وای خدا!

کمال از روی مبل پایین آمد و کنار او نشست

-       می تونم یه چیزی ازت بپرسم؟ (سارا نگاهش کرد: اوهوم!) ...تا اونجایی که من یادمه، شما دو تا، حتی موقع دانشگاه رفتنم، داشتین کار می کردین. به این بهونه هم، همیشه سر کلاسا دیر میرسیدین!

-         آره، می دونم که چی میخوای بگی(لبخند زد) میخوای بگی: پس چرا هیچ وقت پول ندارین؟ درسته؟

-         آره، همینو می خواستم بگم.

ساراژ، آرنجش را روی دسته ی مبل گذاشت و سرش را به آن تکیه داد. دسته ی موهایش را از روی صورتش کنار زد و به او خیره شد. کمی مکث کرد و آن گاه شروع به حرف زدن کرد:

-        دلت می خواد سرگذشت منو بشنوی؟ آره؟ (نگاهی به طرف شومینه و آشپزخانه انداخت) ولی الان اصلا موقعیتش نیست. جایی که دوستم داره، زار می زنه، وقت قصه تعریف کردن نیست. توی مغز من فقط یه چیز جا می گیره، پول! پول! پول!

-         درست میگین و حق با شماست!

-         کمال، خودتُ لوس نکن. وقتی یم که از دستم ناراحت میشی، رسمی حرف نزن و اینقدرم شما، شما، نکن!

شکلک در می آورد و کمال را می خنداند. پچ پچ آنها، حوصله ی اکرم را سر می برد. از روی پله ها بلند شده و به آشپزخانه می رود. رکسانا را می بیند که سرگرم پخت و پز می باشد:

-          من فکر کردم نشستی اینجا و داری گریه می کنی

-         وا، برای چی گریه؟ قبلنا، شهیاد بهم گفته بود، هر وقت مشکلی براش پیش اومد، بیام تو آشپزخونه و یه غذای درست و حسابی براش درست کنم، تا بیاد!

-          حالا چی بپزیم؟

این لیلا است که پا به درون آشپزخانه گذاشته و با شنیدن حرف های آنان، یکسره به طرف ظرفشوئی می رود. نم آبی به صورتش زده و دست هایش را می شوید. به طرف آن دو که هاج و واج مانده اند، بر می گردد:

-          چرا ماتتون برده؟ خب، الان شهیاد میاد و گرسنه است! بجنبید. میخوام براش خورشت فسنجون یک نفره درست کنم!

رکسانا میخندد:

-          منم، کلم پلو با گوشت قل قلی براش می پزم!

از سر و صدای آنها، کمال و سارا هم به آشپزخانه می آیند. اکرم داد می زند:

-          مسابقه گذاشتن!

و سارا که از دیدن جنب و جوش لیلا، شادمان شده است، می خندد. صندلی را به کمال نشان می دهد:

-          پسر خوبی باش و همینجا بشین و تماشا کن!

به اکرم اشاره می کند:

-          تو چرا بیکاری؟ ای بدبخت، نکنه آشپزی بلد نیستی؟!

به کارهای لیلا و رکسانا، سرک می کشد و آستین هایش را بالا می زند:

-           برین کنار که سر آشپز هتل «برج الاردبیل» رسید!

اکرم پیشدستی می کند و قبل از او ماهیتابه را می قاپد:

-           سارا خانوم، هر کسی باید برای خودش آشپزی کنه!

پشت چشمی نازک کرده و به سراغ یخچال می رود. مشورت سارا با کمال، نتیجه بخش است. پختن: «قیمه بادمجان»! در این میان، آشپزی آرام و با تانی اکرم، بیشتر از بقیه به چشم می خورد.

بازگشت آقای گردان همه را خوشحال می کند. مرد مسن که دخترها را پیشبند بسته می بیند، از همان جلوی در، تند و تند حرف می زند:

-         تموم شد! همگی دارند می آیند! (در برابر اکرم، سر فرود می آورد) آن آقایی که شما بهشان زنگ زده بودید، آنجا بودند. اما فکر می کنم که همه ی کارها را فرح خانم انجام داده باشند!...کمال جان، من میروم منزل. تو اینجا بمان تا آقا شهیاد بیاد. بعدا بیا

با محبت به سارا نگاه می کند و لبخند می زند:

-          خداحافظ دخترم! مواظب خودت باش!

کمال، برای بدرقه ی پدرش پائین می رود.

هوای گرم آشپزخانه غیر قابل تحمل شده است. دخترها، پیشبند ها را باز کرده و از آنجا بیرون می آیند. زنگ در آپارتمان، به صدا در می آید. سارا به تصور بازگشت کمال، در را باز می کند و ناگهان وحشت زده گامی به عقب بر می دارد:

-           سیروس!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...