ملکــه ایـــران مهر دل - قسمت 71

مهر دل - قسمت 71

به سرعت تصمیم می گیرد که در را ببندد، اما دیر شده است و سیروس، با ضربه ی دست، لت در را، به دیوار می کوبد:

-         کجاس این لیلا خانومت؟

و قدم به داخل می گذارد. سارا با مشت های گره کرده جلوی او می ایستد:

-         برو بیرون عنتر!

و به چشم های او زل می زند. داد و فریاد آن دو، دخترها را به جلوی در می کشاند. لیلا، با دیدن سیروس، اختیارش را از دست می دهد. جیغی کشیده و به سمت او حمله می کند، رکسانا و اکرم، جلویش را می گیرند. لیلا برای رهایی، دست و پا می زند:

-         حروم زاده، شیطون حروم زاده! 

-         جوش نزن خوشگله! اومدم فقط،  بهت بگم که اون باغبون جونتُ انداختم تو زندون! (می خندد) بهش امید نبند! ها، ها، ها.

صدای قهقهه ی او، با جیغ گوشخراش رکسانا، کمرنگ می شود و با سیلی پر قدرت اکرم، کاملا خاموش می گردد. هجوم ناگهانی اکرم که با کنار زدن سارا همراه بود، او را در مقابل سیروس قرار می دهد. مرد سیلی خورده! این بار گامی به عقب برمی دارد. با دست گونه اش را می پوشاند و زمانی که از بهت ناشی از سیلی ناگهانی دختر، بیرون می آید، به قصد تلافی، به سمت اکرم حمله می کند. دخترها که از تعلل او نهایت استفاده را برده اند، آماده ی مقابله می باشند.

سارا، بر روی زمین نشسته و پاهای مرد را درو می کند و با سرنگون شدنش، رکسانا با آویز فلزی و اکرم با ضربات لگد، به شدت او را کتک می زنند. ساکنین سایر واحدها به کمک دخترها می آیند. قدرت، که برای سرکشی به موتورخانه رفته بود، آخرین نفری است که از ماجرا با خبر می شود. هراسان سر می رسد اما قبل از آن، سیروس از طریق راه پله ها فرار می کند.

به داخل آپارتمان باز می گردند و سارا، سراسیمه به سراغ تلفن می رود:

-         نکنه، یه بلایی سر کمال آورده باشند؟

لیلا نیز تلفن همراهش را بر می دارد:

-         باید با فرح تماس بگیرم!

رکسانا، به اکرم نگاه می کند:

-         یعنی راست می گفت که شهیادُ نگه میدارن؟

و او در حالی که به سمت دستشوئی می رود، می خندد:

-         اون شهیادی که من میشناسم، یه دقیقه هم تو زندون نمی مونه! خیالت راحت!

تلفن فرح اشغال است ولی کمال جواب می دهد:

-         کمال! تو خوبی؟... (جیغ می کشد) هیچ معلومه که کجایی؟ مُردم از نگرانی!... با بابا؟ آه، نه! سیروس اومده بود اینجا... آره، چه می دونم... باشه، زود بیا

تماس را قطع می کند:

-         رفته باباشُ برسونه و ماشینو بیاره

روی مبل می افتد و از لیلا می پرسد:«جواب نداد، نه؟»

-         نه! یه سره اشغاله...(دکمه ی تکرار را می زند) اَه، خب، کمتر حرف بزن!

-         مگه این مرتیکه رو نبرده بودند، کلانتری! پس چه جوری اومده بود بیرون؟

رکسانا، با این پرسش، منتطر جواب نشده و به طرف پنجره می رود. گوشه ی پرده را کنار زده و به پائین نگاه می کند:«کاشکی بابی اینجا بود!» و همانجا روی زمین می نشیند. اکرم، حوله در دست، از دستشوئی بیرون می آید:«نگران نباشین! مالک برج مهراس، نمیذاره که کارگرش تو زندون بمونه! مطمئن باشین!» سارا، از خونسردی او لجش می گیرد:

-         آخه این مرتیکه ی خر پول! تا حالا نیومده به ساختمونش سر بزنه و اونوقت میاد واسه یه کارگر گلخونه، وقت بذاره؟ برو ببینیم بابا!

صدای زنگ در، هر چهار دختر را، از جا می پراند. با ترس، به هم نگاه می کنند. سارا، شجاعت به خرج می دهد، جلو رفته و از چشمی در، به بیرون نگاه می کند.

-         آه، بدوئین، فرحه!

این را می گوید و به سرعت در را باز می کند.  فرح و به دنبال او، شهیاد، وارد می شوند. شهیاد، فرصت تماشای یقه ی پاره و زخم های دست و صورتش را، به آنها نداده و با شتاب از پله ها بالا می رود. رکسانا با گریه او را صدا می زند اما جوابش فقط یک جمله است:

-         الان بر می گردم!

در حالی که دخترها به هم نگاه می کنند، لیلا، با صدایی خفه، سراغ جعبه ی کمک های اولیه را می گیرد. سارا با دست به کفش کن، اشاره می کند:

-         اوناهاش... ولی نمیخواد بری بالا

-        چرا؟... اون، به خاطر من زخمی شده (جعبه را بر می دارد) مهمم نیست که منو از اتاقش بیرون بندازه! ...که اگه این کارم بکنه، حق داره! (با عجله از پله ها بالا می رود)   

فرح، بند کیفش را به دسته ی صندلی می اندازد. «نچ، نچ»ی کرده و به طرف آشپزخانه می رود:

-         انگار، تا حالا یه مرد کتک خورده را ندیدند!... آه، چقدر گرسنه م!

دهن سارا کج می شود:

-         نه خانم، ندیدیم!... شما اینکاره این، شما یکه بزنید! لوطی، با مرام، (پشت سر او وارد آشپزخانه می شود) یزن بهادر!... دست به اون قابلمه ها نزن!... پهلوون فرح! فری دست قشنگه! اوی، اونا مال شهیاده!

دست فرح را می گیرد و به زور او را صندلی می نشاند:

-         بتمرگ! تا برات غذا بکشم!

-    باشه، میشینم اما تا دم بهشت زهرام، دلم باهات صاف نمیشه! امشب، خواستگاریت بوده، اونم بدون من؟                                          

-         خواس س گاری؟ (اکرم است که جیغ می کشد)

-         تو هم نبودی؟ بدبخت!

سارا، بشقاب در دست، دور خودش می چرخد:

-          وا، این حرفا چیه؟

رکسانا، بشقاب را از دستش می گیرد:

-          نه وال لا! (می خندد) من می کشم! (با شیطنت اضافه می کند) عروس خجالتی!

شوخی آنها با سوال جدی سارا قطع می شود:

فرح جان! بگو جریان چکای لیلا چی شد؟ خواهش می کنم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...