مهر دل - قسمت 74

تاکسی دربست گرفته و به طرف دفتر انتظاری رفتند. هر چند از عدم حضور همسر محترمه ی برج ساز! مطمئن بودند ولیکن برای روشن شدن قضایا، چاره ای به جز رفتن و انتظار کشیدن و روبرو شدن با او، نبود. قبل از ورود، با هم مشورت کردند:

-         بیا بریم پیش خانوم اصغرنژاد

-         نه بابا، من هنوز دست و صورتمو نشستم! میرم سرویس دفتر یلدا. تو بعدا بیا

-         باشه، یه سر می زنم و میام

از یکدیگر جدا شدند. سارا، برای خودداری از برخورد با کارمندان دفتر، از پله ها بالا رفت. در داخل راهرو کسی نبود. با عجله وارد دستشوئی شد و در را بست. مانتوش را بیرون آورد و به طرف آینه رفت. نگاهی به چهره ی خود انداخت و خندید:

-         اگه کمال، اینجوری منو می دید، قید عشق و عاشقی رو می زد!

به سرعت دست به کار شد. صورتش را شست و موهایش را شانه زد، آرایش کرد و از آنجا خارج شد. نگاهی به ساعتش انداخت:

-         وا، ده دقیقه هم نشد! کو تا لیلا بیاد

به داخل اتاق منشی نگاه کرد:

-         اینم که نیست

دور خودش چرخید:

-         برم تو اتاق انتظار!

از جلوی میز فلورا گذشت و وارد اتاق انتظار شد. حوصله ی روشن کردن برق را نداشت. در تاریکی نشست و به فکر فرو رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای خنده و گفتگو او را از جا پراند. کورمال، کورمال و با احتیاط، به سمت در رفت، گوشش را به در چسباند و گوش داد. با شنیدن صدای مرد، چینی به دماغش انداخت:

-          مار سمی یلدا، آقای امیر آذرباد!

و برای شناختن زن، تمام حواسش را جمع کرد. «آه، این که فلوراس!» دوباره گوش داد:

-         فکر کردم مچ یلدا رو گرفتم ولی نشد!

می خواست از پشت در دور شود که موضوع صحبت آن دو، توجهش را جلب کرد.

-         چه شانسی داره این دختره! یعنی الکی، الکی، طرحش انتخاب شده و باید بره برلین؟

-         بله عزیزم! هم باید بره برلین و هم یه جایزه ی گردن کلفتِ صدهزار یورویی می گیره!

-         صد هزار یورو؟ اوه!..(سارا به یاد تلفن همراهش افتاد. آهسته در کیفش را باز کرد و دستگاه را خاموش کرد) یعنی چن تومن؟

-         یعنی پونصد میلیون! یعنی نیم میلیارد تومن!

-         آه، کاش این پول مال من، یعنی مال ما دو تا بود. چه کارایی که باش نمی کردیم.

-         رو این پوله اژدها خوابیده!... مگه نمیبینی پای سیروس اومده وسط. خب، برا چاپیدن همین پوله که یلدا، اونو وارد معرکه کرده!   

عرق سردی بر تن سارا نشست. خوشحالی و ترس همزمان، او را لرزاند:

-         حالا چه جوری برم بیرون...اینجا که فقط یه در داره!

در این افکار بود که تلفن دفتر زنگ زد. صدای حرف زدن فلورا را شنید:

-          سلام، چه خبر؟...چی، جدی؟...سرشو گرم کنین، من رسیدم... پاشو بریم امیر. اعظم بود، می گفت: خانم فرهی اینجاس! پاشو که گنج! با پای خودش اومده!

صدای قدم های آنان را شنید و بلافاصله از اتاق خارج شد. از اتاق دفتر، به بیرون سرک کشید. خوشبختانه کسی نبود. یک نفس دوید و خودش را به راه پله رساند. در حین پائین رفتن ،با لیلا تماس گرفت:

-         ببین، نگو منم! حرف نزن و گوش کن!... خفه شو!... من تو را پله م. اونجا وانیسا و بیا بیرون. من میرم کافی شاپ افریقا. تو هم با هیچکی حرف نزن و بیا!

به طبقه ی همکف رسیده بود و می خواست از ساختمان خارج شود که از پشت شیشه، یلدا را در حال ورود، دید. برگشت و خودش را به یکی از اتاق ها رساند. داخل شد و در را بست. تا عدد 130 را شمرده بود که یادش آمد، جایی را که در آن پناه گرفته است، نمی شناسد. حدسی به دنبال کلید گشت و با زدن آن، خود را در دستشوئی مردانه دید. قید دیده شدن را زد و از اتاق بیرون دوید. خوشبختانه، خطر رفع شده بود. از ساختمان خارج شد و با لیلا تماس گرفت.

-        کجائی، کجائی؟ ... (قدم هایش سست شد) احمق! مواظب باش. تا منو ندیدی، نه، چیزی را قبول کن و نه چیزی رو امضا کن! فهمیدی؟

در فکر بیرون کشیدن لیلا، از دفتر یلدا، بود که به یاد افشین افتاد:

-         ... باید بگم زود بیاد ولی...ولی اگه از همه چیز خبردار بشه، اونوقت....نه، نه! ...بهتره شهیادو خبر کنم

گوشه ی پیاده رو ایستاد و به سرعت شماره گرفت:

-       شهیاد! کجائی؟ ببین، من دم ساختمون یلدام! ....آره، دفتر انتظاری. یه کار واجب باهات دارم...همین جایی؟ چه خوب! پس بیا کافی شاپ افریقا! بجنب!

از عرض خیابان رد شد و وارد کافی شاپ گردید. انتظارش طولی نکشید. شهیاد که وارد شد، به او فرصت نشستن نداد. ماجرا را، سرپا برایش شرح داد و بلافاصله او را روانه ی دفتر کرد:

-         ... فقط، لیلا رو از اونجا بیار بیرون، خب!

باشه، رفتم... اگه...خب، خودش اومد. فرح! (سارا، با تعجب به فرح نگاه کرد) پیش سارا باش، تا من بیام!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...