مهر دل - قسمت 7

در ادامه جلسه، آریان از پذیرش ارقام حتی اندکی بالاتر از 15 سر باز زده و در نهایت قرارداد فروش در این مبلغ نهایی و امضا شد.

...

ساعت 7عصر، گالری باران. یلدا و لیلا با ورود به گالری، آنجا را بسیار شلوغ یافتند. خانم سارا بکتاش، مرکز توجه افراد بود. چندین خبرنگار و عکاس به دنبال کسب خبر بودند. دوست مشترک آنها خانم سعیده جمالی مطابق معمول بیشترین اخبار را داشت و از دیدن آنها ذوق زده شده و بی وقفه اطلاعاتش را بیان می کرد:

-         خبر دارین؟ وای ی سارا، به عنوان طراح اصلی برج دوپلین انتخاب شده، اسم برج هم از دوپلین به اسم ایرانی «مهراس» تغییر پیدا کرده، آخ آخ آخ قرار داد سارا برای همه برج ـه! از تجاری تا مسکونی یه حتی واحدهای اداری را هم قرار داد بسته! عالی شده حالا دیگه پول نگهداری استاد رو داره!

سارا که از دور آنها را دید، حلقه اطرافیانش را ترک کرده و به سوی آنها آمد

-         سلام یلدا خانم، سلام لیلا!

لیلا با نگاهی کنجکاوانه به سارا نگاه می کرد:

-         سارا جان تبریک! شنیدم قرار داد خوبی بستی!

لیلا هم تبریک گفت. یلدا بی طاقت و ناشکیبا مجددا گفت:

-         بالاخره، این همای سعادت را دیدی! خریدار برج دوپلین را؟

-         آه نه، من فقط در دفتر آقای آریان تلفنی باهاش صحبت کردم!

-         یعنی قرارداد طراحی را آریان با شما بسته؟

-         بله ... ولی خیلی متعجب شدم! مالک برج از تمامی جزئیات خبر داشت! طراحی سالن شباویز را پسندیده بود و حتی نوع گل ها را هم انتخاب مناسبی می دانست.

یلدا از شنیدن این خبر جا خورد. جمع 4نفره آنان با پیوستن دوستان دیگر وسعت گرفت. یلدا و لیلا به آرامی گالری را ترک کردند. در خیابان تلفن همراه یلدا زنگ خورد:

-         بله، آقای آذرباد دفتر هستن ... بله من میام!

راننده مخصوص خانواده انتظاری با اتومبیل جدید بنز کلاس 300، در پارکینگ بوستان نسترن منتظر آنان بود. قبل از رسیدن به اتومبیل، یلدا گفت:

-         لیلا جان، سری به برج دوپلین بزن! چرا پس هیچ خبری از خریدار به ما نرسیده است! من باید این ناشناس را بشناسم! مگه تو اون دوتا نگهبان را اونجا نذاشتی! از اونها هم خبری نشده بود؟

به صورت لیلا نگاه کرد. لیلا خونسرد و با اطمینان پاسخ داد:

-         هیچ خبری به من نرسیده

پس ... لطفا برو برج و خبر بگیر!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...