مهر دل - قسمت 75

به بیرون رفتن او نگاه کرد و پس از آن به سمت فرح برگشت. از کارهای این دو نفر سر در نمی آورد. رد چشم های فرح را گرفت و به ساختمان یلدا رسید. سردردش شدت گرفت. با خودش گفت:« حتما نگران دوست پسرشه!» از دست خودش که مجبور شده بود، از شهیاد کمک بخواهد، عصبانی شد:

-         بزغاله! حالا می دونم چه جوری بسوزونمت!

سریع شماره ی افشین را گرفت:

-         سلام، خوبی؟ بیدار شدی؟ ... هنوز تو هتلی؟ ... ببین! می تونی بیای اینجا؟ ... آدرسُ برات می فرستم

داشت آدرس را می فرستاد که فرح به حرف آمد:

-         خوبی سارا جون! چه خبر شده؟

-         اوه! ساعت خواب! منو می بینی؟

تلفن را کنار گذاشت و به صورت او زل زد:

-         جونی! اِنقد غرق شدی که بقیه رو نمی بینی! آره؟

فرح، ظاهرا متوجه متلک سارا نشده بود، زیرا سر تکان داد و به گوشه ای از کافی شاپ خیره ماند.

-         آه، دوباره رفت تو عالم شیرین عشق! خاک بر سر!

با خشم سر گرداند و به بیرون نگاه کرد و ناگهان نیم خیز شد:

-         اِ، کمال!

اما دوباره نشست:

-         پسره ی احمق! هر کار دلش می خواد می کنه و ... اِ، اِ، اِ! داره میره طرف دفتر!

با شتاب از جا پرید و در مقابل چشمان حیرت زده ی مشتریان و کارکنان کافی شاپ، بیرون دوید. نمی خواست با فریاد زدن، توجه کسی را جلب کند. دندانهایش را به هم فشرد و با تمام توان به طرف کمال دوید. به پشت سر او رسید. چنگ انداخت و با گرفتن شانه اش، او را به خودروی که در کنار خیابان پارک شده بود، کوبید. نفس کم آورده بود و به همین دلیل، خودش هم، روی او افتاد. کمال، وحشت زده تنه ی او را کنار زد و برگشت. دیدن سارا که با چشم های بسته، از پشت بغلش کرده بود! همزمان خوشحال و ناراحت اش کرد:

-         وای، عزیز دلم! یعنی اینقدر دوستم داری! ... چرا نفس نفس می زنی؟! ...

-         آه، برو وایسا عقب، ببینم! آه، نفسم!

 دست به سینه ی کمال گذاشت و او را به عقب راند. چند نفس عمیق کشید و آن گاه، بازجویی اش را شروع کرد:

-        کجا داشتی می رفتی؟ ساختمون انتظاری؟ دفتر یلدا؟ که چی بشه؟ منو ببینی؟ تو که همه ی برنامه هاتو، از من قایم می کنی، برای چی می خوای منو ببینی؟ فکر نمی کردی، بفهمم؟ آره؟ چی می خوای بگی؟ ...

مرد میانسالی، آهسته آهسته، به آنان نزدیک شد. کنارشان ایستاد و با تاسف، به کاپوت خودرو دست کشید:

-         آه، قُر شده!

با غیض به طرف کمال برگشت:

-         کی خسارت اینو می ده؟

کیفش را بر سر دست بلند کرد، ولی با شنیدن جیغ سارا، آن را به آرامی، پائین آورد.  

-         اگه دعوا داری بسم الله! وگرنه کیف، بلند کردنت چیه؟

-         خانـــــوم! خانـــوم! کاپوت ماشین من بدبختو دیدی؟! می دونی، تو این بازار، یه کاپوت چند میلیونه؟

-         بله،دیدم و قیمتشم می دونم! اما اگه شما ماشینتو تمیز نیگر می داشتی، می فهمیدی که تابوتت قر نشده؟! ببینید! اینجا تمیز شده، چرا؟ ... چون لباس این آقا بهش مالیده شده! اما بقیه ش گِل خالیه! ...نه؟ پس به نظرتون میاد، قر شده، وگرنه اصلنم، اینجور نیست!

استدلال سارا، مرد را مبهوت کرده بود. نمی دانست، چه جوابی بدهد. با توجه به کثیفی خودرواش، نظریه ی دختر را بی ربط نمی دید. با کمی فکر تسلیم شد:

-          من، رضا پیرانی هستم. کارمند مترو. اگه ممکنه، کارتتون رو، به من بدین

کارت خودش را به سارا داد و کارت کمال را گرفت.

-          من، می برمش کارواش. اگه حرف شما درست بود، چه بهتر! ولی اگه خلافش ثابت شد. باید هزینه شو، بپردازید!

سوار شد و خودرو را روشن کرد، ولی قبل از حرکت، رو به سارا گفت:

-        خانوم! شما که اینقدر خوب همه چی رو توجیه می کنید، چرا به آقاتون اجازه نمی دین، حرف بزنه؟! شاید اون، بهتر از شما استدلال کنه!    

سارا، جوابی برای گفتن، نداشت. ساکت ماند و به تکان دادن سر اکتفا کرد.

-         سارا جان! درسته. طرح من برنده ی مناقصه ی شهرکرد شده ولی ... من، هیچ امکاناتی، برای اجرای پروژه ی به اون بزرگی ندارم! ... ببین، توی طرح های دولتی، باید اونقدر پول داشته باشی که بتونی پنجاه درصد پروژه رو با پول خودت جلو ببری، والا طرح شکست می خوره! ... تازه، کار که تموم میشه، کلی باید بدوی تا بتونی پولتو پس بگیری! شاید چند ماه!

-         خب، همینا رو، زودتر بهم می گفتی!     

-         نه اینکه غصه ت کمه!  

-         بیا بریم تو کافی شاپ. فرح اونجاس. اینجام، ممکنه از تو دفتر یلدا، ببیننمون!

فرح داشت با تلفن همراهش حرف می زد. با دیدن کمال، از جا برخاست. با او دست داد و نشست:

-        ... کی رفته گمرک جنوب؟ ... عباد؟ ... نه، خوبه. مدارک پارت بعدی رم، فرستادی بازرگانی؟ ... گوشی، رو بهش بده! ... آقای ملایی، دقت کن. اونجا که رفتی، کارو نصفه نیمه انجام ندی! تمومش کن و برگرد ... راستی، از اونجام، برو اتاق صنعت و معدن. نزدیکه! لیست نامزدای اتاق تهران رو بگیر و بیار! ... گوشی رو بده! نه، خودم دوباره زنگ می زنم

تماس را قطع کرد و از آنها عذر خواست.          

کمال، سفارش قهوه داد و پس از آن شروع به حرف زدن کرد:

-         بذار جریان رو از اول برات تعریف کنم. فرح ام که تو کار تجارته و این چیزا رو خوب می دونه! ... تو شرکت «برج نیلی» ما، نه نفر شریک بودیم که سه تامون مهندس و بقیه، پولدارایی بودن که فقط پولشون کار می کرد! یه روز عصر، دو سه نفری، اومده بودند دم شرکت. با حاجی طرخان کار داشتند. تو پارکینگ بودم که دیدم دارن به حاجی التماس می کنند. نگو که بیچاره ها، حدود دو سال پیش، برای کار مرغداریشون، دویست و پنجاه میلیون تومن از حاجی گرفته بودن و با حساب های اون بی وجدان، حالا باید هشتصد و هفتاد میلیون، بر می گردوندند! مثل کارای لیلا! (سارا، فنجانش را روی میز می کوبد) باشه، باشه! ... بعله، اون بدبختام! چک داده بودن و هم سند مرغداری رو گرو گذاشته بودن! ... (با تاثر سر تکان می دهد) نمی دونین، چه التماسی می کردن؟ ولی اون بی وجدان نزولخور! که این چیزا سرش نمی شد ... بعدِ اون روز، با خودم فکر کردم که من دارم واسه شرکتی کار می کنم که سودش میره تو جیب کسایی که با همین پولا، نزولخوری می کنن و ... دیگه نتونستم ادامه بدم. همین!

سارا، ناخودآگاه دست او را گرفت:

-         فکر نمی کردم، کمال گردان، اینقدر کمال گرا باشه! ... خوشحالم که ...

-         ول کن دستشو! ... همه دارن نگاتون می کنن!    

-         آه، لیلا جان، اومدی؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...