مهر دل - قسمت 77

رانندگی را، سارا، به عهده می گیرد. افشین کنارش می نشیند و فرح، روی صندلی عقب دراز می کشد. لیلا، همچنان مراقب اوست. برخلاف رانندگی لیلا، سارا، بی کله! رانندگی می کند و در همان حال، غر می زند:

-          باید ولش می کرد، می مرد!

خشم اش را متوجه افشین کرد:

-        آخه، شما مردها، چقدر خرین؟! ... ها، چیه نیستین؟ ... واللا، اگه خر قبرسی هم بود و فلورو می دید، می فهمید که از این ج ... پنجزاریاس!

کلمات زشت و رکیک دختر، افشین را تکان داد. لیلا، از پشت سر موهای سارا را کشید:

-         حال فرح خوب نیست. خفه شو!

افشین که می ترسید، سارا، دوباره دهان باز کند. سکوت را شکست:

-         لیلا جان! این آقاشهیاد، آدم خوبیه، نه؟ ... دم کافی شاپ با یه آقایی به اسم آذرآباد! درگیر شده بود (دخترها تکان خوردند: کی؟) قبلِ اون که من بیام تو. بهش گفت: دنبال خانم فرهی هستید؟ ... بیچاره! حسابی ترسیده بود! ... راستی، چه طوری باهاش آشنا شدین؟ دوسته یا ...؟

سارا، فرصت طلبی کرد:

-         دوست؟! خجالت بکش! ما با یه گُل خش کن! چیکار داریم؟

-         چی؟ گُل چی چی کن؟

-         گُل خشک کن! دشمن گلا! ضد گُل!

فرح، لبخند کم رمقی زد و برخاست نشست:

-          سارا، واقعا که! ...از کی تا حالا، شهیاد، شده گل خشک کن؟

رو به لیلا کرد:

-         تو از شهیاد، دفاع نمی کنی؟ بی معرفت! ...باشه! حالا که تو هم نیستی. خودم یه تنه از داداشم! دفاع می کنم

-         دختره ی سوسول! تو بجای دفاع از داداش شهیت! باید مواظب نامزدت می شدی!

-         جدی! اگه کمال این کارو کرده بود، تو چیکار می کردی؟

-         من؟! من باباشُ جلوی چشش می آوردم. چند تا راه قطعی، یادت می دم: مفلسش کن! آبروشُ ببر و آخرشم، از آفتابه و لوله بازکن، استفاده کن!  

افشین، جابجا شد و به عقب نگاه کرد:

-          این چی میگه؟ خل شده؟

لیلا خندید:

-          خل که بود! الان روان پریشِ زنجیریه!

سارا که دست بردار نبود، به سخنرانی اش ادامه داد :

-          ببین، آقای افشین خان! من چند سال، زیر نظر زندائیم، آموزش دیدم: «خانوم زیرک!» یه عمره که دنبال دایی قالتاق من ...

داستان طولانی او تا رسیدن به دفتر آرین، ادامه داشت.

پیرمرد، منتظر آنها بود. افشین را در اتاق انتظار نشاندند و سه نفری وارد شدند.

-         خانم فرهی، خانم بکتاش، خانم کوه سرخی! سلام، بفرمائید ... خانم منشی، لطفا چای!

پرونده ای را از کشو میزش بیرون آورد و باز کرد:

-         خانوم لیلا فرهی! طبق دستور مالک برج مهراس، این دفتر، وکالت شما را، در رابطه با چک ها، به عهده می گیرد (از بالای عینک، با دقت به او نگاه می کند) همونطویکه اطلاع دارید، کار این دفتر، در رابطه با قراردادهای تجاری ست. برای همین هم، یکی از بهترین وکلایی را که در این زمینه، سایقه ی درخشانی دارند، به همکاری دعوت کرده ایم. آقای «محمد صالحی» وکیل شما هستند. با شما، تماس می گیرند و تمام ملاقات های شما هم در این دفتر، خواهد بود ... بفرمائید، این برگ وکالت را با دادن حق توکیل به غیر امضا بفرمائید

-         جناب آرین متشکرم. جدا، از شما و همکارانتان متشکرم ولی من، توانائی پرداخت هزینه ی ...

-         پرداخت هزینه های این پرونده که کم هم نیست و شامل: حق الوکاله، حق تمبر، هزینه ی دادرسی و کارشناسی و بقیه ی موارد است، به عهده ی کارفرمای شماست. نه، شما، سرکار خانم! تمام این هزینه ها هم پرداخت شده است ... دخترم! اگر به پیروزی در این پرونده اطمینان نداشتیم، کل میلغ چک ها را به حساب صندوق دادگستری واریز نمی کردیم.

-         آه، آه! همشو واریز کردین؟ یعنی دویست و پنجاه میلیون تومن رو!

-         بله خانم! واریز کردیم و بلافاصله درخواست دادرسی دادیم. دستکاری ارقام چک ها، نزول خواری و تهدید و ارعاب، مواردی هست که به دادگاه اعلام کردیم.

می خندد و فنجان چای را از دست منشی اش می گیرد:

-         ممنونم، خانم! ... این دفعه، نزول خوارها، بد جایی خیمه زدند! ما از طرف موکل اصلی، دستور داریم، کار را تا آخر، دنبال کنیم. نگران نباشید!

وکالت نامه ها امضا می شود و آقای آرین، جمله ی نهایی را می گوید:

-         هیچکس حق جلب شما را ندارد. ممنوع الخروج هم نیستید و برای دریافت جایزه تان هم، می توانید به برلین مسافرت کنید! با خیال راحت به کارتان برسید و تمام تلاشتان را برای پروژه مهراس بگذارید. فقط در این مورد با کسی حرف نزنید. حتی نزدیکانتان! منظورم خانم ها (در مقابل فرح و سارا، سر خم می کند) نیستند!

از دفتر حقوقی آرین، بیرون آمدند. می خواستند، فرح را به دفترش برسانند که او مخالفت کرد:

-         من از تنهایی می ترسم! نه دفتر میرم، نه خونه! با شما میام!

-        بفرمائید! ما داریم برج. تو هم میای؟ ... چه بدبختی ای داریم؟ هر چی دختر: شکست خورده و ترشیده و بیوه و روانی تو این شهره، دور ما جمع شدن! همینان که نمی ذارن، انرژی مثبت بیاد و ما رو ببره! این دکتره، اسمش چی بود، که تو تلویزیون از این حرفا می زد؟!

لیلا به رکسانا زنگ زد و فرح، با دفترش تماس گرفت. افشین هم، حاضر به جدا شدن از آنها نبود. ساعتی پس از رسیدن به برج مهراس، سعیده، با لیلا تماس گرفت. صحبت او مانند همیشه طولانی بود. پس از پایان مکالمه، سارا و فرح را، در جریان گذاشت:

-        سعیده، دنبال شهیاد می گشت. می گفت: یه خبرایی براش داره! هر چی کردم، بگه. لام تا کام، حرف نزد. یعنی اون، چه کاری با شهیاد داره؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...