سارا، او را از شک و گمان بیرون آورد:

-         ورپریده، بجنب! به خدا، تا نصفه شب، اینجا نیگرت می دارم! ... بیا ببین! این نقابدارم چه قدر پررو شده. ایمیل زده که: لطفا از سبک های گوتیک و رومی و غربی، اصلا استفاده نکنید! اگر بلد نیستید از سبک های خاص ایرانی بهره ببرید، زودتر اینجانب را مطلع فرمائید!

-         چه بهتر! منم دلم می خواد، سبک جدیدی رو بهش نشون بدم! خوبه که ازمون کپی نخواسته!

-         پس زنده باد، طرحِ قرن بیست و یکم ایرانی!

به راستی، هر دو سر ذوق آمده بودند. آرام و قرار نداشتند. یکبار دیگر تمام طرح های قبلی را مرور کردند. وجه تشابه های غربی را زدودند و سعی در خلق سبکی خاص نمودند. سارا، برای استفاده از برترین هنرهای دستی ایرانی با دکتر نجفی، استاد دانشگاه، ساکن در اصفهان تماس گرفت و از وی خواست تا سفری به تهران داشته باشد. موافقت دکتر، خوشحالی آنان را به اوج رسانید. به ویژه، پس از آن که استاد شاه مردانی نیز، علیرغم ترس از هواپیما، رنج سفر زمینی از تبریز را، به جان خرید و قول داد، تا چهار روز دیگر به آنها بپیوندد.

فرح، کارهای تجارتی اش را، تلفنی انجام داد و پس از آن، مانند افشین، نظاره گر کار آن دو گردید. ساعت از دو گذشته بود که غذا رسید. رکسانا، خودش نیامده بود. لیلا، نگران شد و با او تماس گرفت:

-         رکسی! چرا نیومدی اینجا؟ ... بابک؟ جدی؟ خوشحال شدم. پس شهیادم اونجاس؟ ... بهتون خوش بگذره!

فرح و سارا را، از آمدن برادر رکسانا، مطلع کرد:

-         ... سارا خانوم! یکی دیگه به سینه سوخته هات اضافه شد!

این بار، جزو معدود دفعاتی بود که سارا جواب نمی داد. غرق در کار بود و به جای هر جوابی، فقط »اوهوم»ی، از لای لب های به هم چسبیده اش شنیده می شد.

در میانه ی صرف ناهار بودند که سر و کله ی دو نفر از بهترین استادان ساخت مجسمه و اشیاء برنزی، پیدا شد. سارا، تعارف کرد و آنها بدون رودربایستی، سر میز نشستند. با اشتها غذا خوردند و ته ظرف ها را پاک کردند!

-         خب، ناهار چسبید؟ نوش جانی اولسون! خانم فرهی، تا من اینا رو جمع کنم، شما بفرمائید.      

فرح، از روی صندلی برخاست:

-         تو بشین به کارت برس. من، جمع می کنم

افشین می خواست به او کمک کند، که نگذاشت:

-         تو هم که معماری! پس برو پیش اونا

و بی سر و صدا، به کار پرداخت. در حینی که ظرف ها را می شست، حواسش به گفتگوی آنها بود:

سارا:

-          ... هیچکدوم از مجسمه های برنزی که توی آنتیک فروشیاس، بدرد ما نمی خوره! واقعیتش اینه که ... کارفرما، طرح استفاده از مدل های یونانی، رومی، فرانسوی و بقیه رو رد کرده! دیشب این پیام رو فرستاده:«مگه سربازای دوره ی پارتی و ساسانی و صفوی و بقیه ی سلسله ها، لخت می جنگیدن که باید از مجسمه ی سربازان دشمن ایران، استفاده کنیم!» تازه! روی تمام طرح ها، هم ...

مرد میانسالی که کلاه شاپو بر سر داشت، حرف او را برید:

-          می دونین که من، از دوره ی دانشجویی، رو این جور طرح ها کار کردم. مجسمه ی سرباز نادری، الله وردی خان، اردشیر بابکان و فرامرز، یادگار اون دوره س. ولی بازار و سلیقه های بازاری پسند، باعث میشه، یه مجسمه رو از اروپا میارن و از روی همون، قالب می زنن و کپی کار می کنن! این راحت ترین کار، نیست؟!

سارا:

-         استاد «بلند قدر» اونا رو، ولش کنین! اونا کاسبن! ما برای کارمون، بهترینا رو می خواهیم. این طرح ها رو ببینید.

برای لحظاتی، صدایی جز ورق زدن برگ های کاغذ، شنیده نمی شود. مرد جوانی که استاد «نکویی» نام دارد، سکوت را می شکند:

-         جالبه! خوبه! برای چی از همین ها استفاده نمی کنین؟

سارا، به او زل می زند:

-         اوس ایرج! تا حالا داشتم، یاسین می خوندم؟!

مردجوان، می خندد:

-        نه خانوم بکتاش! اما برای اون چیزی که شما می خواین، باید پول هنگفتی خرج کنین (به همکارش نگاه می کند) غیر از اینه؟ (بلند قدر، با تکان سر، حرفش را تائید می کند) این کارایی که تو بازاره و تو فروشگاه هاس، همه نسخه ی خوب یا بدِ اروپاس!

لیلا:

-        مگه استاد بلند قدر، نفرمودن که چندین مجسمه ی ایرانی، دارند. ما همونا رو می خوایم. البته به شرطی که ببینیم و بپسندیم و خود شماها هم، ساخت چیزایی مثل: پایه ی میز، چراغ خواب، شمعدانی کوتاه و پایه بلند و ... اوووم ... همشو به عهده بگیرین!

سارا هم، به سراغ نکویی می رود:

-         اوس ایرج! من هنوز یادم نرفته که یه روز، توی دانشکده می گفتی، یه مجسمه ساختم که کلئوپاترا پیشش، لنگ میندازه! اسمشم گذاشته بودی: «شیرین!» من همون مجسمه رو می خوام با شاهکارایی که به هیچکس، نشونشون ندادی!

بلند قدر، سر تکان می دهد:

-         باشه، قیمت گذاریشم با شما دوتا!

می خندد و دهان بی دندانش را به نمایش می گذارد. اما نکویی، هنوز مجاب نشده است:

-         تو کشور ما، مجسمه ی هرکول رو بهتر از رستم می خرند! می دونین چرا؟... چون یا نمی ذارن بسازیم یا نمی خرند!

سارا، با او مقابله می کند:

-         ساختین و نخریدن؟ یا فقط حرفشُ زدین؟! ... یه مجسمه ی سهراب، با اون خصوصیات شاهنامه رو به من نشون بدین! یا مجسمه ی آتوسا، آمی تیس، رودابه! یا به قول خود شما، مجسمه ی یه دختر زیبای گیلک، بختیاری، کرد! ... هر چی هم می سازین، پوشش، خارجیه و عین ملکه ویکتوریا، لباس می پوشه!

ایرج نکویی، با بالا بردن دست ها، تسلیم می شود. ورود کمال، که با هر دو استاد، آشناست، موقتا به بحث، خاتمه می دهد. فرح، چای می ریزد و کمال از او می خواهد بنشیند:

-         در حضور همه، می خوام در مورد آقای دهدشتی، حرف بزنم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...