مهر دل - قسمت 79

لیلا از افشین می خواهد، مهمانانش را برای بازدید به طبقه ی بالا ببرد و پس از رفتن آنها، دخترها، روبروی کمال می نشینند. 

-         ... علی آقا، توی دعوای امروز، آسیب جدی ندیده بود. از بیمارستان بردمش خونه. وای، چه مادری! چه مادری! ... شهیادم، یه سر اومد اونجا. از علی، جریان دعوا رو پرسید، گفت: رفته بود سروقت، فلورا! (از زبان علی حرف می زند:) باید می رفتم اونجا! تموم سرمایه ی خودم و مادر رو، ریخته بودم توی دستهای یلدا! پس اندازی را که داشتم، با پول فروش زمین تهرانپارس، که نزدیک پنج میلیارد تومن بود! (فرح، ندایی از حیرت سر می دهد) داده بودم به یکی از دوستان یلدا! هر چی هست، سر اون پوله! ولی من به خاطر پول نرفتم. باید واقعیت عکسی رو که منو با اون فاحشه! نشون می داد، ازش می پرسیدم! رفتم که بدونم چه جوری این اتفاق افتاده ... باور کنید، از نگاه مادرم، شرم می کنم ... می دونی کمال! ... مادر، دیگه به چشام نگاه نمی کنه! (پشت به آنان و رو به پنجره می ایستد) ... الان فقط، آرزوی مرگ دارم!

شدت تاثر، قدرت حرف زدن را از او می گیرد. ساکت می ماند و به بیرون نگاه می کند. لیلا، دست لرزان فرح را در دست می گیرد و سارا، خواهرانه، گونه اش را نوازش می کند.

-        آرزوی مرگ؟ ... من، همین الان، یه مرده م! یه مرده ی متحرک!

اشک همراه با کلمات، از گونه ی فرح جاری می شود. سعیده وارد می شود. آخرین سخنان او را می شنود و با غیض، جیغ می کشد:

-         تو غلط کردی که مُردی! دختره ی احمق!

نزدیک تر می شود و با دیدن چهره ی مات فرح، سر او را بالا گرفته و چشم در چشمش، می دوزد:

-         اگه یه روز، بفهمی که علی تقصیری نداشته، چیکار می کنی؟ چه جوری از دلش در میاری؟

-         میشه سعیده جان؟! نه! ... ولی اگه می شد...اون روز، پاهاشو بغل می کردم و سرمو می ذاشتم زیر پاهاش!         

سعیده، پیشانی اش را می بوسد:

-         میشه، میشه! همین الانم شده! ... هر چند شهیاد گفته، فعلا حرفی نزنم ولی ... 

نگاه ناباورانه ی فرح، به او دوخته شده است. التماس را، از چشم های او می خواند.

-        این یه توطئه، برای از هم پاشیدن، زندگی تو و علی بوده! ... چهار پنج شب پیش، تحت عنوان سرمایه گذاری، اونو به جاده ی چالوس دعوت می کنند. علی، صحیح و سالم و با پاهای خودش می ره اونجا، ولی شب که بر می گرده، مست و بی هوش بوده! ... تا اینجا رو من فهمیدم و مطمئنم که شهیاد، خیلی بیشتر از اینا می دونه! ... اون از اولشم، به کل ماجرا مشکوک بود. برای همینم منو فرستاد، جاسوسی فلورا! ...

کمال و دخترها، همهمه می کنند.

-         لطفا خفه شین! ... من، الان، به رئیسم، خیانت کردم! من، سعیده ی یهودا! (می خندد) بقیه شو گوش کنین ... یه ساعت پیش که تلفنی باهاش حرف زدم، گفت: علی بیگناهه!

بهت سارا، زودتر از سایرین برطرف می شود:

-         من، یه پدری از تو و اون شهیاد وانتی، در بیارم که داستان هفتاد مثنوی بشه!

تذکر کمال، او را از هجوم باز می دارد:

-         منم، تا یه حدی می دونستم!

-        آه، آه! تو هم؟ ... آقای کمال گردان! جنابعالی، دیگه چه چیزایی رو ازم قایم کردی؟ خوبه همین چند ساعت پیش قسم خوردی که دیگه، چیزی رو ازم پنهون نکنی؟

-         عزیزم! ولی این دو تا چه ربطی به هم دارن؟ ماجرای علی و فرح، ...

-         کمال! بذار من جوابشُ بدم. (سعیده این را می گوید) دختره ی سرتق! تو همونی نیستی که به رابطه ی شهیاد و فرح، مشکوک شده بودی؟ بدبخت، شهیاد، حس کرده بود که بهش مشکوکی!  

حرکت فرح، همه را به سکوت وا می دارد. او، از روی صندلی برخاسته و ملتمسانه به سعیده و کمال نگاه می کند:

-         سعیده، راست میگی؟ ... کمال، راست میگی؟

با دیدن جواب مثبت آن دو، به سمت کیفش هجوم برد:

-         باید از خود شهیاد بپرسم

لیلا جلوی او را می گیرد:

-         صبر کن!

راضی کردن او آسان نیست اما با اصرار سارا و سعیده، سرانجام رضایت می دهد. لیلا، با شهیاد تماس می گیرد:

-         سلام، می تونم یه چیزی بپرسم؟ ... قضیه ی فرح و علی ...

لحظه ها به کندی می گذرد. لیلا، به صحبت های شهیاد، گوش می دهد. هیچ حرفی نمی زند و فقط شنونده است.

-         آره، فقط ... نمی تونستی، زودتر بهم ... بهمون بگی؟ ... جدی؟ یکی دو ساعته که فهمیدی؟ ... سعیده؟ تو بهش گفتی بگه؟! باشه. چشم! مواظبم، چشم! خداحافظ.              

تماس را قطع کرد و فریاد گوشخراشی کشید:

-          هورا! حرفهای سعیده و کمال، درسته

پنج نفری، هیاهوی عجیبی به راه انداختند که بازگشت افشین و استادها هم، از سر وصدای آن، نکاست.

در چهره ی فرح، نشانی از بیماری، دیده نمی شد. اشتهایش را به دست آورده بود. با اظهار گرسنگی، کمال را برای خرید ساندویچ، بیرون فرستاد و برای چندمین بار پای صحبت های سعیده نشست. لیلا و سارا هم، با روحیه ی بهتری به سرکارشان بازگشتند. در مورد چیدمان بنا، با بلند قدر و نکوئی، همفکری کردند و نتایج مناسبی گرفتند. ساعتی بعد، استاد کارها، با وعده ی دیدار فردا، خداحافظی کردند و رفتند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...