مهر دل - قسمت 82

پس از برظرف شدن شوک اولیه، لیلا، با کمک مردها، پدرش را روی صندلی عقب خواباند و کنارش نشست. از نگاه کردن به چهره ی او خودداری می کرد. در خود فرو رفته بود و نفس نفس می زد. فرح، خودرو را روشن کرد و علیرغم قرمز بودن چراغ راهنمایی، به راه افتاد. وارد خیابان مقدس اردبیلی شدند. لیلا، با صدایی گرفته، شروع به حرف زدن کرد:

-         کجا ببرمش؟ اینو با این وضع کجا ببرمش؟ (جیغ کشید) چرا برگشتی؟ چرا؟

سعیده، به عقب برگشت و سعی کرد او را آرام کند:

-         آروم باش لیلا! ... چاره ای نیست، پدرته! مطمئن باش که رکسی، موقعیت تو رو درک می کنه

-         مسئله رکسی نیست. بابک رو چیکار کنم؟

پاسخ او، «آه»ی بود که فرح و سعیده، هر دو، سر دادند و پس از آن، سکوت کردند. به خیابان ساسان رسیدند. داخل ماشین نشستند و در منتهای درماندگی به یکدیگر نگاه کردند. چند دقیقه ای به همین وضع گذشت. تا آن که لیلا، سکوت را شکست:

-         شماها، برین بالا ...

تلفن همراهش زنگ زد. بی حوصله گوشی را برداشت:

-         بله، بفرمائید! ... (چهره اش سرخ شد) حرومزاده! پس تو بودی که بابا رو ... (پیاده شد و صدایش قدرت گرفت) حیوووون! برای چی این کارا رو می کنی؟ از جون من و پدرم چی می خوای؟ (فرح و سعیده هم، پیاده شدند) ... لعنتی! یه چیزو تو گوشت فرو کن! من، دیگه به تو و اون برادر بی همه چیزت، باج نمی دم! ... آره، آره! پاش وایستادم! ... (انقدر عصبانی بود که پیاده شدن پدر و توقف کردن وانت شهیاد را ندید) وای به حال تو و یلدا! ...بله، یلدا! همونی که...خدا کنه که اینجوری باشه که میگی وگرنه ...

شهیاد که به او نزدیک شده بود، گوشی را از دستش گرفت:

-         ببین! بهتره این آخرین باری باشه که با خانوم فرهی تماس می گیری! ... نه! تو گوش کن، بچه نزولخور! تو و یا هر کسی که از طرف تو...خفه شو و گوش بده! اگه جراتش رو داری بدون که این خانوم، نامزد صاحب برج مهراس یا همون دوپلینه! پس، منتظر مکافاتش باش!

دکمه ی قطع تماس را فشرد و گوشی را به طرف لیلا دراز کرد. اخم های درهم اش، با دیدن چشم های فراخ شده ی دختر، به خنده باز شد:

-          چیه؟ ... منم، شهیاد وانتی! ... نشناختی؟

و چون تغییری در صورت بهت زده ی او ندید، به طرف مردی که کنار خودروی فرح ایستاده بود، اشاره کرد:

-         ایشون، جناب فرهی هستن؟  

-         بله آقا! ... من فرهی هستم ولی ای کاش که نبودم! (جلو آمد و دستش را به طرف شهیاد دراز کرد) از شما متشکرم آقا!

موهای سپیدش او را شکسته تر و پیرتر از سن واقعی اش، نشان می داد. سبیل خوش ترکیبی داشت و قدش به بلندی شهیاد بود. شلوار و کاپشن کرم رنگ اش، از خوش سلیقگی او حکایت می کرد و در چشم هایش، محبت موج می زد. با یکدیگر دست دادند.

-         من، مصدع اوقات شریف نمی شم! خداحافظ!

فرهی این را گفت و بدون آن که به دخترش نگاه کند، قصد رفتن کرد. شهیاد، راه او را بست:

-        نه قربان! شما مهمان عزیز ما هستید و مهمانی امشب که به افتخار دخترتان برپا شده، بدون حضور شما، هیچ لطفی نخواهد داشت!

بوق خورویی که قصد توقف داشت، آنها را به پیاده رو کشاند. پیرمرد، زیر چشمی به لیلا نگاه می کرد تا واکنش او دریابد که سارا از داخل خودروی کمال پیاده شد. اشاره ای به کمال کرد و به طرف دخترها رفت:

-          چرا تو کوچه جمع شدین؟ منتظر من ...

رد نگاه سعیده را دنبال کرد و با دیدن آقای فرهی، درجا خشک اش زد، اما حیرت او دیری نپائید. دست هایش را گشود و با خوشحالی جلو رفت:

-          آه، بابا جون!

و خودش را به آغوش او رساند. «هق هق» پدر، لیلا را تکان داد. به خود آمد و آرام آرام، به آن دو نزدیک شد. سارا، متوجه او بود. پیرمرد را جلو راند و پدر و دختر، روبروی هم قرار گرفتند. بغض لیلا ترکید و چون دختر بچه ها، خودش را به پدر چسباند.

رکسانا، در را باز کرد و به شیوه ی سارا، غر زد:

-         خوبه که گفتم زودتر بیاین کمک وگرنه ...

این بار نوبت او بود که از دیدن آقای فرهی، جا بخورد. سعیده، او را، کنار کشید و در جریان قرارش داد. سر و صدای داخل آشپزخانه، نگاهها را متوجه آن قسمت کرد.

-         میشه ناخنک نزنی؟

-         من گرسنه م و نمی تونم صبر کنم!

-         همون سالاد رو بخور، تا بقیه بیان. وای! معلوم نیست، شهیاد، این رفیقا رو از کجا پیدا می کنه!

-         واقعا! معلوم نیست، شهیاد، این دخترا رو از ...

-         مواظب حرف زدنت باش، ها! ... کجا داری میری؟ (جیغ می کشد) بتمرگ! دارم برات پاستا می پزم!

سکوت برقرار می شود و رکسانا، آهسته خودش را به شهیاد می رساند:

-         بابک و اکرم اند!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...