مهر دل - قسمت 83

لیلا، پدر را به اتاق خودش برد و بقیه، بی سر و صدا، وارد سالن پذیرایی شدند. شهیاد، چند دقیقه ای نشست و سپس به بهانه ی آوردن گل، آپارتمان را ترک کرد. به محض خروج او، سعیده و فرح، داستانِ پیدا کردن آقای فرهی، تلفن زدن سیروس و صحبت های شهیاد را، برای کمال و سارا و رکسانا، تعریف می کنند. سارا، به فکر فرو می رود.  

جیغ اکرم و زنگ در آپارتمان، همزمان به صدا درآمد:

-         چی؟! چیش کمه؟ آخه، بچه سوسول! دو روز رفتی اروپا و واسه من، پاستا شناس شدی؟ ... پاشو گمشو، برو درو باز کن!

جنگ لفظی آن دو بالا گرفته بود و زنگ در هم، از زدن، نمی ایستاد. سرانجام، بابک بود که از آشپزخانه بیرون آمد:

-         خوشگله! ظرفیت داشته باش! ... اومدم بابا!

در حالی که به سمت در می رفت، سرش را به طرف آشپزخانه چرخاند:

-         تازه فهمیدم، چرا تا حالا شوهر نکردی! از بس بد اخلاقی!

در را باز کرد و با دیدن مرد چاقی که پشت در بود، از فریاد کشیدن، دست برداشت.

-         سلام آقا بابک! این سبدانه، از گلخونه آوردم (خندید) هوار، هوارت، تا گلخونه می آمو!

-         مراد، تویی؟ چطوری دوست من؟!

مشاهده ی اکرم که به آنان نزدیک می شد، مراد را، از قبول دعوت بابک، برای داخل شدن، منصرف ساخت:

-         جعبه ها رو خودت ببر تو ... سلام خانوم!

زیر گوش بابک، نجوایی کرد و با عجله رفت. رفتار مرد لر و خنده های شیطنت آمیز بابک که در حال جابجایی جعبه ها بود، اکرم را مشکوک کرد:

-         چی بهت گفت، که می خندی؟

بالای سر او ایستاد و منتظر جواب ماند. 

-         میرغضب! از سر راه من برو کنار ... بیچاره، چیزی نگفت!

سعیده، از پشت پاراوان، سرش را بیرون آورد:

-         دروغ میگه، یه چیزی، بهش گفت!

دیدن سعیده، بابک را دستپاچه کرد. رکسانا، برای پشتیبانی از برادر، خودش را نشان داد:

-         وا، چیزی نگفت!

اما سارا و کمال و فرح، یکصدا، حرف او را رد کردند:«گفت، گفت!»

-         شما، کی اومدین؟        

-         همون وقت که آقا بابک، داشت ناخنک می زد!

رکسانا، «هیس، هیس»ی کرد و با دست، طبقه ی بالا را نشان داد. همگی، در آشپزخانه جمع شدند. مراسم معرفی را، رکسانا انجام داد. اکرم، در حال پذیرایی بود که لیلا و پدرش وارد شدند. یکبار دیگر و این بار، سارا، حاضران را به آقای فرهی معرفی کرد. بابک به یاد جعبه ها افتاد:

-         راستی! یه چند تا جعبه ی گل فرستادن. نمی خواین...

برخاستن یکباره ی خانم ها، جمله ی او را ناتمام گذاشت. هاج و واج، از روی صندلی بلند شد و به دنبال آنها، از آشپزخانه خارج گردید. داخل راهرو، معرکه ای به راه افتاده بود و سعیده، نقش معرکه گیر را، بازی می کرد:«ساکت! پاکت جعبه ی اول رو باز می کنم: تقدیم به خواهر عزیزم، سارا! ... اوه، اوه! خواهر عزیزم! ... بقیه شو می خونم ... کمال جان، مطمئن هستم با سارا، خوشبخت خواهی شد! مبارک باشد!» همه دست زدند و سارا، بغض آلود، به جعبه ای که اینک در دست های کمال قرار داشت، خیره شد:                  

-         الاغ نفهم! (اشک هایش جاری شد) باشه، از این به بعد، بهت میگم، داداش وانتی!

-         اشکاتو پاک کن، بیش شعور! (حرف«ش» را جوری می کشید، مانند این که، دوبار تکرار شده باشد) ولش کنین! حواستون به من باشه ... جعبه ی بعدی ... بابک جان! خوشحالم که برگشتی ... پس اینم مال بابک خان! خب، دست بزنید دیگه!

جعبه ی سوم، به لیلا تعلق داشت، با یادداشتی ساده:

-         تقدیم به لیلا!

که آن را آقای فرهی از زمین برداشت و محکم در بغل گرفت. چهارمین بسته، هیچ پاکت یا نوشته ای نداشت. جعبه را، برای پیدا کردن نام گیرنده ی آن، زیر و رو کردند ولی بی فایده بود. در حالی که هر کس حرفی می زد، پپامکی برای کمال رسید. پیامک را خواند و آرام آرام، به طرف کفشکن رفت. کسی حواسش به او نبود. آهسته، در آپارتمان را باز کرد، لنگه کفش فرح را لای در گذاشت و به سرعت، به سر جای اولش برگشت. اظهار نظر خانم ها همچنان ادامه داشت:

-         بهش زنگ بزنید، تا خودش بیاد، درشو واکنه!

-         ای بابا، چرا رو این کُپ کردین، ولش کنید، برین سراغ بعدی!

-         بازش کنید، ببینیم چی تو ... ؟

-         فرح خانوم! لطفا، بهش دست نزنید!

این شهیاد بود که جلوی کفش کن ایستاده بود و با نگاهی جدی آنها را ورانداز می کرد. فرح، می خواست حرفی بزند که چشم اش به علی افتاد. رنگ از صورتش پرید. از زمانی که راز عکس ها را فهمیده بود، به روبرو شدنش با او فکر می کرد ولی الان و در اینجا، اصلا انتظار دیدنش را نداشت. در این فاصله، شهیاد، پاکتی را روی جعبه گذاشت:

-         اینم پاکت گیرنده ی مجهول!

و به طرف آشپزخانه رفت. سعیده، بی معطلی پاکت را باز کرد: 

-         تقدیم به فرح و علی!... آنان که عاشقانه، یکدیگر را دوست دارند!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...