مهر دل - قسمت 84

بجز کمال و سعیده، هیچکس، حرف و دستی نزد! به نظر می رسید، شرمساری دخترها، از رفتار گذشته شان، بیش از اندازه بود. آنان، مردی را که اینک با ریش نتراشیده، چشم های گود افتاده و اندامی تکیده، در برابرشان ایستاده بود، در طی روزهای گذشته، با سخت ترین کلمات، آزار داده بودند. به التماس هایش برای صحبت با فرح، وقعی نگذاشته و با سنگدلی، او را «خائن»، «هوسباز»، «پست» و «کثافت!» می نامیدند. بهت ناشی از حضور او، با زانو زدن فرح، دوچندان شد.     

-         م م من ... من ... می، می دون م ...

علی، پیش دوید. بازوی فرح را گرفت و سعی کرد او را از زمین بلند کند:

-         پاشو، خواهش می کنم پاشو!

-         نه! (سر روی پای او گذاشت و به سختی گریست) نه!

-         اینکارو با من نکن!

پایش را عقب کشید و برای بلند کردن او، متوسل به کمی خشونت گردید. تکانش داد و بر سرش فریاد کشید:

-         چرا داری آتیشم می زنی؟ خواهش می کنم ...

با اشاره ی سعیده، آن دو را تنها گذاشته و به آشپزخانه رفتند. شهیاد، سرگرم تمیز کردن اجاق گاز بود. با دیدن آنها غر زد:

-         عوض تماشای درام های عاشقانه، یه خورده اینجاها رو تمیز کنید!

به آقای فرهی نگاه کرد و سر تکان داد:

-         اینجا رو ببینید! انگار ... اگه اون جعبه رو، بذارین زمین کسی نمیدزدش! ... متخصصین اشغال ساز!

لیلا، خندید و از پدرش خواست تا جعبه را روی زمین بگذارد اما سارا که داشت اشک هایش را پاک می کرد، بیش از این طاقت نیاورد:

-         خب، داداشم راست میگه رکسی! این چه آشپزخونه ایه؟!

-         تمیز کردن گاز، کار من نیست! کار این دوتاس! (با انگشت به بابک و شهیاد، اشاره کرد!)

-         خواهر! من که تازه از راه رسیدم. لااقل بگو، اکرم خانوم، بشوره!

به جای اکرمِ پرخاشگر، شهیاد جواب داد:

-        پاس ندید به همدیگه! حالا که تموم شد و رفت! (دستمال را شست و چلاند و روی جا ظرفی پهن کرد) غذا رو آماده کنین که من، الان میام

و از آشپزخانه بیرون رفت. دخترها، دست به کار شدند و کمال و آقای فرهی به تماشا ایستادند. چند لحظه بعد، فرح، وارد شد:

-         کمک نمی خواین؟

-         اوه! تو اومدی؟ پس علی آقا کوش؟

-         شهیاد، بردش حموم! (خندید) می گفت: ریش، بهش نمیاد!...بچه ها! بیاین اول، کادوها رو باز کنیم.

این پیشنهاد، بلافاصله مورد تائید همگانی قرار گرفت. به چهار گروه تقسیم شدند: رکسانا و بابک، فرح و کمال، لیلا و پدرش و فرح و اکرم. خواهر و برادر میزبان، زودتر از بقیه، تخته های روی جعبه را کندند و با دیدن داخل آن، فریادی از شادی سر دادند. هدیه ی شهیاد، عبارت بود از: ظرف سفالین لعابداری، به شکل دایره که در مرکزِ تپه مانند آن، درختچه ای زیبا قرار داشت و اطراف آن را با کاشی های رنگی بسیار ریزی، تزئین کرده بودند. هدیه ها، مشابه هم ولی درختچه ها و طرح کاشی ها، متفاوت بود. هر گروهی که موفق به باز کردن جعبه ی خودش می گردید، هیاهو به راه می انداخت و هر کدام از آنها، مدعی زیباتر بودن هدیه ی خودش بود. دراین میان، جیغ و داد فرح، بیشتر از بقیه بود. او مدام بالا وپائین می پرید! و می گفت:

-         مثل میدون آزادی میمونه! ببینید! ... این درختچهه! مثه برج آزادیه و این کاشیام جای چمنای دور و برشه! حوض م داره. ایناهاش

علی و شهیاد که وارد شدند، سر و صداها خوابید. کنار هم نشستن فرح و علی، خیال همه را راحت کرد. رکسانا، برایشان هورا کشید و سارا برایشان سوت زد. غذاها چیده شد و همه دور میز ناهارخوری نشستند. رکسانا، در مورد شام توضیح داد:

-        این غذا مثه فلافلِ اما فلافل نیست! کتلت سویا و سبزیه که مورد علاقه ی بابکه! البته با سیب زمینی و هویج سرخ کرده! ... اکرم جونم! زحمت کشیدن و براتون پاستا درست کردن!

بر خلاف تصور او، بابک، بیش از یک عدد کتلت برنداشت و به سراغ پاستا رفت! حضور آقای فرهی باعث شده بود تا جوانترها، با ادب رفتار کنند و از شوخی های همیشگی آنان، بر سر میز غذا خبری نبود. در حین غذا خوردن، سارا، پرسید:

-         بابا فرهی! ... از مادر لیلا، خبر دارین؟

-         اوووم، آره! همین یه هفته پیش بود که با بهراد حرف زدم، گفت که مامانش خوبه. انگار که شکر خدا، از زندگی با این یکی، راضی راضیه!

-         بهراد، چطور بود؟

-         اونم خوبه. فقط، هی اصرار داره که بیاد پیش من! هر چی بهش می گم: ...

-         خب، ببرینش پیش خودتون! مگه چه اشکالی داره؟

سوال بعدی را سعیده پرسید:

-          جناب فرهی! دستپخت ایرونی دوس ندارین؟ آخه. (به بشقاب او اشاره کرد) بشقابتون دس نخورده س! هیچی نخوردین!

-         من، سالهاست که غذایی به این خوشمزگی نخوردم! ... گرسنه م ولی راه گلوم بسته س! بیشتر از اونی که بخوام، بخورم، می خوام حرف بزنم! (قاشق و چنگالش را داخل بشقاب گذاشت) دلم می خواد حرف بزنم و لیلا، گوش بده ولی می دونم که اگه تنها باشیم، بازم حرف نمی زنم!

-         خب، بگین ... اینایی که اینجان، همه شما رو مثل لیلا دوست دارن.

-         خواهش می کنم بفرمائید، پدر!       

این را علی گفت و همه ی نگاه ها به آقای فرهی دوخته شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

وقتی اولین بار مقابل داریوش فروهر می نشستی انگار بیست سال با او آشنا بودی! احساس می کردی که در برابرت مردی نشسته که از بهترین دوستت نیز به تو نزدیکتر است. همیشه خیلی راحت با او سخن می گفتم و چه مهربان پاسخم را می داد.
چای، گپ، سیاست/ امیر کاویان

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...