مهر دل - قسمت 85

-        امشب به یاد منزل پدرم افتادم. فرهی بزرگ! ... در میان ناز و نوازش پدر و مادر و در خونه ی بزرگی در جردن، بزرگ شدم. مادرم کدبانوی واقعی بود و پدرم، تاجر معروفی که در زندگی و کار، هر دوش، موفق بود. چه زود گذشت! ... واقعا زندگی چقدر کوتاهه! ... انگار دیروز بود که دیپلم گرفتم و فرستادنم، آمریکا! واشنگتن! (انگشت های دست اش را درهم گره کرد) کالج رو گذروندم و همزمان با دانشگاه، رفتم تو کار بیزینس! خب، بچه تاجر بودم و ژن تجارت رو هم داشتم! زد و کارم گرفت. دانشگاه رو نیمه تموم گذاشتم و یه شرکت حمل و نقل، تاسیس کردم. همون موقع بود که مادرم اومد آمریکا و وقتی که کار و کاسبی منو دید، پیله کرد که باید زن بگیری! تازه بیست و دو، سالم بود. یادمه که دوستم«جرج» به حرف های مادرم می خندید و می گفت:«رضا، بچه س! زوده که زن بگیره!» ولی کی حریف مادر می شد؟ (لبخند زد) بابام حریفش نبود، وای به حال من! ... گاهی وقتا فکر می کنم که لیلا، مثه اونه! ... آره، دست منو گرفت و آورد تهرون و سر یه هفته، نشوند پای سفره ی عقد!

به پشتی صندلی تکیه زد و نگاهش را به پنجره دوخت.

همه دست از غذا خوردن کشیده بودند. رکسانا، از فرصت به وجود آمده، استفاده کرد و به سرعت، بشقاب ها را جمع کرد. اکرم، کمکش کرد. میز را پاک کردند و نشستند. همه منتظر ادامه ی داستان بودند اما فرهی، سر به زیر انداخته بود و حرفی نمی زد. سعیده، سکوت او را شکست:

-         آقا رضا! ما منتظر بقیه ش هستیم

-        آه، ببخشید! ... بله، بقیه ش ... مادرم، زن خوبی برام پیدا کرده بود «فِریال» دخترِ حاج عبدالحسینِ یراق فروش بود (لیلا، تکان خورد) آره، اون زن اولم بود. ازدواج کردیم و بردمش آمریکا. زندگی خوبی داشتیم. تو اون چند سالی که زنم بود، هیچ بدی ازش ندیدم. با هم خوش بودیم و خانواده هامونم، ارتباط خوبی با هم داشتند. اما مگه روزگار می ذاره، همیشه خوش باشی؟ لعنتی! ... بعدِ چند سال، زندگی ما، بر عکس شد! علت ش هم، بچه بود! آره، بچه!... فریال می دونست که من عاشق بچه م. همیشه، سر تعداد بچه ها، سر به سرم می ذاشت. می گفت: «رضا! من یه دونه بچه، بیشتر نمی خوام!» یا «رضا! تو، منو به خاطر بچه می خوای؟ خودمو دوست نداری؟» و همین حرفا بعدا رو سرم هوار شد! (با تاسف سر تکان داد) آزمایش ها، نشون داد که فریال، بچه دار نمیشه و رحمش هم، قدرت نگه داشتن نطفه رو نداره! ... (دوباره انگشتانش درهم قفل شد) همه ی زندگیم، دود شد و رفت رو هوا! اون برگشت به ایران و پاشو کرد تو یه کفش که من طلاق می خوام! چاره ای نبود. طلاقش دادم

از شدت تاثر، قادر به حرف زدن نبود. سکوت کرد و در خود فرو رفت. اکرم، برخاست و برای همه چای ریخت. لیلا، فنجان چای را از وی گرفت و در مقابل پدرش گذاشت:

-         بابا! بابا! ... خوبی؟

و فرهی، لبخند زد:

-        آره، دختر نازم، خوبم ... بله، داشتم می گفتم ... بعدِ رفتن فریال، معتاد شدم! (لیلا، جیغ خفه ای کشید) نترس دختر عزیزمم، من الان معتاد نیستم! ... تنهایی، منو معتاد کرد. معتاد به الکل و مواد، هر دوش! اومدم ایران و به امید ترک کردن، موندم. یکی دو سالی همین جوری گذشت، تا اینکه یه روز، با مادر تو، آشنا شدم. از سر کار بر می گشت که من سوارش کردم. الکی، الکی، با هم دوست شدیم. فهمیدم که اونم، یه شکست خورده س و تازه، طلاق گرفته! (وای، وایِ لیلا، بلند شد) می خوای حرف نزنم، عزیز دلم؟

-        نه! بگین. حرفایی رو که باید سالها پیش می زدین، امروز بگین. فقط خواهش می کنم، همشو بگین و چیزی شو، جا نندازین! (سرش را در میان دست هایش گرفت) وای ی ی!

-        چشم، دختر گلم! ... با هم ازدواج کردیم. یه ازدواج پنهانی و موقت! دو سه ماه بعد، یه روز که خونه ی پدرم بودم، «شفق» باهام تماس گرفت و خبر داد که .. .حامله س! ...حرفشو باور نکردم. یعنی، نمیتونستم که باور کنم ... آخه، توی این چند ماه، خیلی چیزا دستگیرم شده بود. ولی با اینحال باهاش قرار گذاشتم و رفتم. این خبر، که اون، بچه ی منو تو شیکمش داره، برام هم عجیب بود وهم خوشایند. واقعیتش اینه که دلم می خواست، حرفاش راست باشه! خب، من عاشق بچه هام! (بغض کرده بود) تموم مدت بارداری مواظبش بودم. ماه های اول، بردمش مشهد، شمال، اصفهان! هر چی یم که دلش می خواست، براش خریدم. طلا، لباس، ماشین ... رستورانای شیک و گرون قیمت. دلم نمی خواست، حسرت چیزی رو به دل داشته باشه. سه چار ماه آخرم، شبانه روز، کنارش بودم. تا اون روزی که توی یکی از بهترین بیمارستان های تهران، فرزندم رو به دنیا آورد. دختر عزیزم، لیلا رو!

چشم هایش درخشید و قطره ی اشکی روی گونه اش غلطید. سارا، از جا برخاست و با احساس همدردی، شانه ی او را لمس کرد. اما در چشم های لیلا، به جای اشک، فقط، شراره ی خشم دیده می شد:

-        خب، ادامه بدین. تا اینجا که دنیا به کامتون بود. بچه دوست داشتین؟ اونم که اومد. حالا برامون از تموم شدن، عسل زندگی و رسیدن به ...

-         خفه شو لیلا! احترام پدرتُ حفظ کن.

-         چی داری میگی سعیده؟ کدوم پدر؟ اونی که زندگی منو، پاره پاره کرد و رفت؟ اونی که بعد سال ها، اومده و میگه: من، حاصل یه عشق خیابونی بودم! هه هه!

-        تو برای من، یه فرشته بودی! یه کوچولوی معصوم و پاک که خدا، تو رو بهم داده بود ... می دونم، خیلی اذیت شدی، فقط ... اگه ممکنه، بذار حرفامو بزنم ... دخترم، عزیزم! خواهش می کنم، نرو!

لیلا، با عصبانیت از جا برخاست. از میز ناهارخوری دور می شد که شهیاد، راهش را بست:

چقدر خودخواهی لیلا! یک ساعته که پدرت، داره با شیرین ترین، کلمات، صدات می زنه: دختر نازم، گلم، عزیزم، خوبم، نازنینم! اون وقت، تو، فقط بلدی خشمتُ نشونش بدی؟ ... تو همون کاری رو می کنی که فرح کرد! (با عصبانیت، رو به فرح، داد زد) تو یکی، ساکت! ... هر دوی شما، لنگه ی همین! خودخواهین. عشقتونم، خودخواهانه س! ... عاشقتم، ولی، هر چی من میگم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...